وقتى كسى آلوده و پليد باشد، رفتار و كردار ديگران را براساس نيات ناپاك و آلوده خويش، تعبير و توجيه مى‏نمايد.

 

على- عليه السلام- فرمود:

«الرجل السوء لا يظن باحد خيرا لانه لا يراه الا بطبع نفسه‏[1]؛

شخص پليد و آلوده به هيچ‏كس گمان نيك نمى‏برد؛ براى اين‏كه ديگران را چون خود مى‏پندارد و به نفس خويش قياس مى‏كند».

 

اين مطلب، يك حقيقت علمى است و دانشمندان روان‏شناس چنين اظهار نظر مى‏كنند:

«هنگامى كه دنيا بيش از حد به عواطف و افكار و تمايلات ما آلوده گرديد، مسلم است كه همه چيز آن را به ديده شخصى مى‏نگريم و گويى احساسات ما به كائنات سايه مى‏افكند؛ تندباد، ما را گرفتار يأس و نوميدى مى‏كند و نسيم ملايمى در ما آرامش و رضايت ايجاد مى‏نمايد و بدين طريق، ما طبيعت را تنها از دريچه احساسات خودمان مى‏نگريم و به فرمان احساسات خود، ممكن است گربه و يا يك حيوان موذى و نفرت‏انگيز ديگر را يك حيوان ظريف و دوست‏ داشتنى تلقى كنيم.

احساسات و عواطف به‏طور كلى دنيايى را كه در آن زندگى مى‏كنيم تغيير مى‏دهد و يا آنكه جهانى نو براى ما به وجود مى‏آورد.

 

 

روزى، شخصى، صداسنجى را به صدا درآورد و از اشخاصى كه حضور داشتند، پرسيد كه چه صدايى شنيديد؟ هركدام جوابى مخصوص دادند؛ يكى گفت: چيزى شبيه به صداى سوتى را شنيده است؛ ديگرى گفت: صداى شيپور به گوشش رسيده است؛ سومى گفت: آهنگ انسانى را شنيده است و بدين طريق هريك سخنى گفتند.

 

مسلم است، صدايى كه به گوش هركدام از حاضران رسيده بود، ارتباطى كامل با تجربيات شخصى او داشت؛ بديهى است كه يك آهنگ نبايد اين همه اثرات مختلف داشته باشد؛ بنابراين آنچه موجب تغيير اين اثر آهنگ در اشخاص‏ گرديده، تجربيات خود آن اشخاص بوده است.

 

در داستان معروف «ادگارپو»، فريادهاى خشمى كه از گلوى كودك قاتل خارج مى‏شد، از طرف شنوندگان آلمانى و فرانسوى و ايتاليايى و روسى و غيره، به صور مختلف تعبير مى‏گرديد.

دادرسان و حقوق‏دانان مى‏دانند به ندرت اتفاق مى‏افتد كه گواهان، يك پيش‏آمد بسيار ساده را كه از فاصله خيلى نزديك ديده‏اند، يكسان گزارش دهند؛ حتى در مورد چيزهايى هم كه در ما ايجاد عاطفه نمى‏كند، به خوبى مشاهده مى‏كنيم كه تا چه اندازه نظر و عقيده ما فرق دارد؛ به طريق اولى، هنگامى كه عاطفه‏اى در كار است، استنتاج ذهنى ما به مراتب مشكوك‏تر است»[2].[3]

 

 



[1] ( 1). غرر الحكم، ص 104.

[2] ( 1). روان‏شناسى براى همه، ص 259.

[3] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد