شفاعت‏

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

(ليس بين الله و بين احد من خلقه، ملك مقرب، و لا نبى مرسل، و لا من دون ذلك من خلقه، كلهم، الا طاعتهم له، فاجتهدوا فى طاعة الله، ان سركم ان تكونوا مؤمنين حقا)

«بين خدا و احدى از مخلوقات، از فرشته مقرب، تا پيامبر مرسل، و يا هركسى كه پائين‏تر از آنهاست، هيچ رشته‏اى، جز رشته‏اى بندگى و اطاعت از او نيست، پس اگر شما مى‏خواهيد كه به راستى مؤمن باشيد، در اطاعت پروردگار كوشا باشيد.»

 

امير مؤمنان علي عليه السلام فرمود:

(ان محاسن الاخلاق صلة بين الله و عباده)

«خصلت‏هاى نيكوست كه رشته‏ ى اتصال خدا و بندگان است.»

در اين مضمون روايات بى‏شمارى در كتب شيعه از پيشوايان معصوم نقل شده كه به حد تواتر مى‏رسد، ولى مى‏بينم كه گروهى با كمال بى‏شرمى و پرروئى به شيعه تهمت مى‏زنند كه آنان پيشوايان خود را در حد الوهيت و يا نيمه الوهيت مى‏دانند!!

 

در حالى كه شيعه معتقد است كه تنها عمل صالح وسيله‏ى جلب رضاى پروردگار است و چيزى جز بندگى و اخلاق نيكو و اعمال شايسته، رشته‏ى پيوند خدا و خلق نيست.

اما امامان معصوم از نظر شيعه، پناه مردمان در شناخت حلال و حرام، و مرجع مطمئن در مسائل مذهبى و اعتقادات دينى مى‏باشند.

 

اما در مورد شفاعت بايد بگوئيم كه همه‏ى مسلمانان- از شيعه و سنى- در اصل شفاعت اتفاق نظر دارند، و آنچه مورد اختلاف است اينست كه آيا شفاعت فقط در مورد اطاعت پيشگان است يا اهل معصيت را نيز شامل مى‏شود؟

گروه معتزله گفته ‏اند كه شفاعت به اهل اطاعت اختصاص دارد و هرگز پيامبر رحمت در مورد اهل معصيت شفاعت نمى‏كند، به دليل اين آيه‏ى شريفه كه مى‏فرمايد:

ما للظالمين من حميم، و لا شفيع يطاع؛

«براى ستم‏ پيشگان دوست و يا شفاعت‏ كننده‏اى كه شفاعتش مقبول افتد نيست.»[1]

ولى شيعيان، اشعرى‏ها، و گروه مرجئه مى‏گويند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد گناه‏كاران امت شفاعت خواهد فرمود، و با اين گفتار بين دو آيه را جمع مى‏كنند:

يكى آياتى كه شفاعت را به طور كلى نفى كرده، همانند آيه‏ى فوق.

ديگرى آياتى كه شفاعت را فى الجمله اثبات مى‏كند، مانند آيه‏ى شريفه زير:

و لا يشفعون إلا لمن ارتضى؛

«شفاعت نمى‏كنند جز در مورد كسانى كه او بپسندد.»[2]

و بدين گونه شفاعت را از كافران نفى كرده به عاصيان از مؤمنان اثبات كرده‏اند.

آنچه من معتقدم اينست كه پيامبر اكرم به كسى كه به ديگران ظلم كرده و به حقوق آنان تجاوز كرده، شفاعت نمى‏كند و به كسى كه از ربقه‏ى ايمان خارج شده شفاعت نمى‏كند، ولى به كسانى كه به خود ستم كرده، و در وظائفى كه بين او و پروردگارش هست كوتاهى نموده است، ولى ضررش به ديگرى نرسيده است، شفاعت مى‏كند. گواه اين گفتار حديث شريفى است كه مى‏فرمايد:

(لا ينال شفاعتى رجلان: سلطان عسوف غشوم، و زناء مارق فى الدين)

«شفاعت من به دو نفر نمى‏رسد:

يكى پادشاه ستم‏ پيشه‏ ى تجاوزگر

ديگرى شخص زناكار بيرون از دين و آئين.»

 

در حديث مشهور كه شيعه و سنى نقل كرده‏ اند آمده است:

«شخص مؤمن در حال ايمان هرگز مرتكب زنا نمى‏شود، و هر كس اين كار را انجام دهد ايمان از او كنده مى‏شود همانند پيراهنى كه از تن آدمى كنده مى‏شود.»

 

علماى اسلامى از شيعه و سنى در پيرامون اين حديث گفتگوى فراوان نموده‏ اند و گفته‏ اند: اين حديث از احاديث مشكل و مشتبه است، زيرا به صراحت دلالت مى‏كند كه شخص زناكار از ايمان خارج است، درحالى‏كه همه‏ى مسلمانان از نظر ازدواج، ارث، نماز ميت و دفن در قبرستان مسلمانان، با او معامله‏ى يك فرد مسلمان مى‏كنند و تفسير و تأويل اطمينان آورى نكرده ‏اند.

 

حقيقت امر اينست كه هركسى كه شهادتين را به زبان آورد، به وحدانيت خدا و رسول پيامبر اكرم اعتراف نمود، دو جهت در اينجا منظور است، يكى اينكه ما با او چگونه معامله كنيم؟ ديگر اينكه خداوند با او چگونه معامله خواهد نمود؟!

اما وظيفه ‏ى ما اينست كه با او معامله‏ ى مسلمان كنيم، در مسائل نكاح، ارث و غير آن، و هيچ عملى از اعمال او در اين‏ مسئله تأثير ندارد، چنانكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله با منافقان چنين مى‏كرد، اگرچه مى‏دانست آنها دروغگو و چند چهره هستند. و به طورى كه در روايت آمده است:

«هر كس بگويد: لا اله الا الله، محمد رسول الله، جان و مالش حرام است.»

اما اينكه خداوند؛ با او چه معامله‏اى خواهد داشت؟ طبيعى است كه او معامله‏ى كسى خواهد كرد كه به خدا و پيامبر و روز رستاخيز ايمان نداشته باشد، چنانكه در حديث مورد بحث از كنده شدن ايمان چون كنده شدن پيراهن تعبير شده است.

و معناى حديث اين خواهد بود كه شخص زناكار در مسائل ظاهرى و روابط عمومى در حكم مسلمان است، و در مسائل اخروى همانند يك كافر محاسبه و مجازات خواهد شد.

 

 



[1] ( 1)- سوره غافر، آيه 19.

[2] ( 2)- سوره انبياء، آيه 28.

 

سب و لعن‏

امام صادق عليه السلام فرمود:

(اذا تلاعن اثنان فتباعد منهما، فان ذلك مجلس تنفر منه الملائكة)

«هنگامى كه دو نفر با يكديگر به لعن و نفرين پرداختند، از آنها دورى كن، زيرا آنجا مجلسى است كه فرشتگان از آنجا مى‏گريزند.»

 

و فرمود:

(اذا خرجت اللعنة من فم صاحبها ترددت، فان وجدت مساغا، و الا رجعت على صاحبها)

«هنگامى كه لعنت از زبان كسى بيرون آمد در هوا مى‏گردد تا جاى‏

مناسبش را پيدا كند، اگر پيدا نكند به صاحبش برمى‏گردد.»

 

 

پيشواى ششم شيعيان به اصحاب خود نوشت:

(اياكم و السب، فان الله يقول: و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم‏[1].

«از سب و ناسزا گفتن بپرهيزيد، زيرا كه خداوند مى‏فرمايد: به كسانى كه جز خدا را مى‏پرستند ناسزا نگوئيد كه آنان نيز از روى جهالت و عداوت به خداى ناسزا بگويند.»

همين حديث شريف براى بيزارى شيعيان از سب و ناسزا كافى است، و آنچه نسبت سب و لعن به شيعيان داده شود، دروغ و تهمت است.

اما چرا اين تهمت به شيعيان زده مى‏شود؟ دليلش را امام رضا عليه السلام در حديثى بيان فرموده است:

«دشمنان ما رواياتى را در فضائل ما جعل كرده‏اند و آنها را بر سه نوع قرار داده‏اند، يك نوع آن غلو در حق ماست، نوع ديگرش تفريط و تقصير در حق ماست، نوع سومش بيان رسوائي‏هاى دشمنان ماست.

 

سبب جعل اين سه نوع نيز اينست كه مردم مطالب غلوآميز را بشنوند و به غلو مبتلا شوند، آنگاه رسوائيهاى دشمنان ما را با نام و نشان بشنوند، تا آنها نيز ما را با نام و نشان، سخنان ناشايست بگويند، درحالى‏كه خداوند مى‏فرمايد: آنان را كه جز خدا را مى‏خوانند ناسزا نگوئيد، كه آنها نيز خدا را ناسزا بگويند.»[2]

آنها خواستند پيشوايان ما را سب و ناسزا بگويند، هيچ بهانه‏اى پيدا نكردند، از اين رهگذر به شيعيان تهمت سب و لعن زدند، تا خود را ذى حق قلمداد كنند.

ما هرگز تعجب نمى‏كنيم كه چرا اين‏همه ورق پاره نوشته مى‏شود و در آنها به شيعيان تهمت زده مى‏شود، زيرا مى‏دانيم كه همه‏ى اينها به دستور سياستمداران و گردانندگان سياستهاى بين المللى تنظيم و جعل مى‏شود و به دست ايادى آنها پخش مى‏شود. ما فقط از كسانى تعجب مى‏كنيم كه به آنها اعتماد مى‏كنند و آنها را ملاك قضاوت و داورى خود قرار مى‏دهند!.

دفتر 4

يكى از شيعيان به امام صادق عليه السلام گفت: اى فرزند پيامبر! مردم به ما تهمت هاى بزرگى مى‏زنند و نسبتهاى ناروائى مى‏دهند! سينه‏هاى ما بسيار تنگ شده است!.

امام صادق عليه السلام فرمود:

«خشنودى مردم هرگز به دست نمى‏آيد و زبانهايشان قابل كنترل نيست، شما چگونه مى‏توانيد از زبان مردم در امان باشيد، درحالى‏كه پيامبران و اولياى خداوند از زبان مردم در امان نبودند، مگر نگفتند كه:

حضرت ايوب در مقابل گناهانش مبتلا شد!!

حضرت داود به همسر اوريا عاشق شد!! آنگاه بر شوهرش حيله كرد و او را به كشتن داد!! و سپس با زنش ازدواج كرد!!

آيا به پيامبر عظيم الشأنى چون موسى نسبت عنين بودن ندادند؟!!

مگر به همه‏ى پيامبران نسبت دروغ ندادند؟!! و همه را دنياپرست نخواندند؟!!

مگر به مريم تهمت نزدند كه براى حضرت عيسى از يوسف نجار حامله گشت؟!

مگر به رسول اكرم صلى الله عليه و آله تهمت شعر و جنون نزدند و نگفتند كه به همسر زيد بن حارثه علاقه پيدا كرد و از او طلاق گرفت تا به همسرى خود درآورد؟!!

مگر در مورد ذات اقدس الهى سخنان ناروا نگفتند و نسبتهاى نامناسبى كه هرگز با شأن پروردگار نمى‏سازد، نزدند؟!!.»

 

 



[1] ( 1)- سوره انعام، آيه 108.

[2] ( 2)- سوره انعام، آيه 108.

 

چشم و گوش خود را تكذيب كن‏

امام صادق عليه السلام فرمود:

(المؤمن اصدق على نفسه من سبعين مؤمنا)

«مؤمن در مورد خويشتن از هفتاد مؤمن ديگر راستگوتر است.»

 

 

يكى از اصحاب به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام عرض كرد:

گاهى در مورد يكى از برادران ايمانى چيزى مى‏ شنوم كه دوست‏ ندارم، هنگامى كه از خودش مى‏پرسم تكذيب مى‏ كند و نمى‏پذيرد. درحالى‏كه افراد مورد اعتماد آن را گفته‏ اند.

امام صادق عليه السلام فرمود:

(كذب سمعك و بصرك عن اخيك، فان شهد عندك خمسون قسامة، فصدقه و كذبهم، تاول ما تستنكره منه سبعين تأويلا)

«چشم و گوشت را درباره‏ى برادر ايمانى خود تكذيب كن، و اگر پنجاه نفر شاهد اقامه شود و سوگند ياد كنند (كه او كارى انجام داده، ولى او خودش انكار كند) او را تصديق كن و آنها را تكذيب كن.»

 

«چيزى را كه از برادرت دوست ندارى و او خود آن را انكار مى‏كند، تا هفتاد شكل تأويل كن و حمل بر صحت كن.»

امير مؤمنان على عليه السلام در همين رابطه مى‏فرمايد:

(لا تظنن بكلمة خرجت من اخيك سوءا، و انت تجد لها من الخير محملا)

«هرگز با سخنى كه از زبان برادرت صادر مى‏شود به او سوءظن نكن، تا جائى كه مى‏توانى بر آن محملى پيدا كنى و آن را حمل بر صحت كني.»

 

اين چه منطق است؟ چگونه هفتاد نفر مؤمن براى يك نفر تكذيب شود و او به تنهائى تصديق شود؟ حتى انسان چشم و گوش خويش را تكذيب كند و او را تصديق نمايد؟!

مگر نه اينست كه انساب و اموال، حتى ديه ‏ى قتل با دو شاهد عادل ثابت مى‏شود ولى يك كلمه سخن با هفتاد نفر ثابت نمى‏شود!!

 

ولى اگر دقت كنيم و تأمل نمائيم تعجب ما رفع مى‏شود، زيرا اسلام عشق و علاقه‏ى خاصى به حسن سلوك مردم دارد، اسلام مى‏خواهد مردم با يكديگر در نهايت صلح و صفا زندگى كنند، اعتماد متقابل به يكديگر داشته باشند، و در مسائل عمومى و مصالح اجتماعى با يكديگر همكارى كنند.

 

پرواضح است كه حل مشكلات زندگى جز از طريق صلح و صفا و ترك تهديد و اولتيماتوم امكان پذير نيست. و راه پيشرفت جامعه به انس و الفت و حسن معاشرت، و ترك عداوت و كينه توزى نياز مبرم دارد.

از اين رهگذر اسلام دستور اكيد داده كه از هر چيزى كه موجب عداوت و دشمنى مى‏شود چشم‏پوشى شود، و در مقابل از حيله و خدعه‏ى ارباب مكر و فساد برحذر باشيم.

 

زندگى نبايد همه‏ اش مسامحه و سهل‏ انگارى باشد، و نبايد همه‏ اش مته روى خشخاش گذاشته شود، بلكه با دوستان و خويشان و همسايگان مسامحه شود، كه در اينجاها چشم‏پوشى فضيلت است، ولى در مواردى كه غضب مورد رضاى خدا و پيامبر است آنجا نيز از نيروى غضب استفاده شود.

جاحظ مى‏گويد: «امام محمد باقر عليه السلام همه مصالح دنيا را در يك جمله خلاصه كرده است، آنجا كه مى‏فرمايد:

(صلاح جميع المعايش و التعاشر ملى‏ء مكيال، ثلثان فطنة، و ثلث تغافل)

«اگر همه‏ى مصالح زندگى و معاشرت انسانها را يك پيمانه‏ى پر به‏ حساب بياوريم، دو سوم آن فطانت و زيركى، و يك سوم آن تغافل و چشم پوشى است.»

 

اگر گفتار گهربار امام عليه السلام را دقيقا بررسى كنيم خواهيم ديد كه جاحظ، آن مرد تجربه اندوخته و دنيا ديده، گزاف نگفته است، و جدا مصالح دنيا در اين جمله گرد آمده است.

 

اين دنيا جز معيشت و معاشرت چيزى نيست، و حلاوت زندگى و سعادت و عدالت و فضيلتها در اينست كه زندگى انسان مورد رضايت پروردگار و به دور از حيله و كينه و جنگ و جدل باشد، و براى تداوم حلاوت زندگى، تعاون و همكارى ضرورى است، براى ادامه‏ى تعاون، آگاهى و هشيارى لازمست، و براى تداوم روح برادرى، مسامحه و چشم‏پوشى لازم است.

 

در اين دنياى پرآشوب كه هر لحظه انسان با يك سلسله حوادث جانكاه روبروست، اگر انسان بخواهد با همه مسائل يك‏جور برخورد كند، به مانند كسى خواهد بود كه بخواهد همه‏ى بيماريها را با يك دارو درمان كند!.

ولى اگر در برابر حيله‏ گران هشيار باشد و با اشخاص ساده لوح با اغماض و مسامحه رفتار كند، روش صحيح و حكيمانه‏ اى خواهد داشت.

 

گفتار حضرت مسيح عليه السلام نيز به همين معنى اشارت است كه فرمود:

«همانند مار هشيار و فرزانه باشيد، و مانند كبوتر صاف و ساده باشيد.»

چقدر اسلام دين شگرف و شگفت انگيزى است، كه همه‏ى احكامش براساس دليل و برهان استوار است، زيرا كه دين زنده و زندگى است و آئين حق و جاويد است، از يك طرف قتل و سرقت را با دو شاهد ثابت مى‏داند تا جان و مال مردم محفوظ بماند، و مورد دستبرد تجاوزگران نباشد، و سخنان تفرقه‏ انگيز و اختلاف‏ آميز را با هفتاد نفر ثابت نمى‏داند، حتى با چشم و گوش هم ثابت نمى‏داند، تا روابط حسن معاشرت در ميان مردم محفوظ بماند و بر اعتماد و اطمينان مردم گرد ننشيند.[1]

 

 



[1] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

مرد نيكو

 

امام صادق عليه السلام فرمود:

(نعم الرجل من اذا غضب لم يخرجه غضبه عن الحق، و اذا رضى لم يخرجه رضاه الى الباطل، اذا قدر لم يأخذ اكثر من حقه)

«مرد نيكو كسى است كه چون خشمگين شود از حق خارج نشود، و چون خرسند شود خرسندى او را به طرف باطل نكشد، و چون نيرو پيدا كند بيش از حق خود نگيرد.»

 

مردم در قضاوت‏هاى خود براساس روابط خود با آنها داورى مى‏كنند، مرد خوب از نظر مردم به كسى گفته مى‏شود با آنها برخورد نيكو داشته باشد، هر كارى انجام دهند او ستايش كند، اگرچه سازش و ستايش او از راه دروغ و ريا باشد، و مرد پليد از نظر آنها كسى است كه با آنها هم عقيده نباشد، و در ضلالت و گمراهى با آنها همساز و دمساز نشود و به روز رستاخيز معتقد باشد و براى آن روز كار كند.

 

 

پس ميزان در قضاوت مردم رفتار و كردار خودشان مى‏باشد، اما قرآن و سنت پيامبر و عقل و وجدان به هيچ وجه ميزان و الگو نمى‏باشد. و همه‏ى اينها تا با مشتهيات نفسانى آنها سازگار نباشد ارزشى ندارد.

 

اين گروه شباهت زيادى به سوفسطائي‏ها دارند كه همه چيز را مولود وهم و خيال مى‏دانند، آنها حتى موجودات جهان هستى را تابع عقيده‏ى انسان مى‏دانند، آنها مى‏گويند: اگر كسى بگويد زمين بالاى آسمان است، دومى بگويد زمين زير آسمان است و سومى بگويد زمين همسطح آسمان است، واقع نيز تابع عقيده آنها خواهد شد، و نسبت زمين و آسمان نسبت به اولى بالاتر، نسبت به دومى پست‏تر و نسبت به سومى همسطح خواهد بود.

 

 

اما مقياس صحيح براى شناخت مرد نيكو از نظر امام صادق عليه السلام گرد آمدن سه خصلت نيكو در اوست:

1. رعايت عدل و انصاف در مورد همگان، اگرچه يك طرف دشمن او و طرف ديگر خويشاوند او باشد، ولى اگر در مورد دوستان و خويشان چشم بپوشد و گناهش را ناديده بگيرد و به ناحق از او دفاع كند، صرفا براى اينكه دوست يا فاميل اوست، از عدالت خارج شده و خود را ما فوق عدالت دانسته، و از راه معاويه پيروى كرده كه پسرش يزيد را به ولايت عهدى تعيين كرد، اگرچه مى‏دانست كه او دشمن خدا و بشريت است.

 

 

2. قدرت ايمان و توان روحى او در حدى باشد كه حتى درحال خشم و غضب، او را از كار زشت و گفتار ناشايست باز دارد، و به انگيزه ايمان خشم خود را فرو برد، همانند كسى كه داروى تلخ را به اميد شفا يافتن بيماري‏اش سر مى‏كشد.

 

ولى كسى كه از حيله و دسيسه ‏بازى پرهيز نمى‏كند و با هر كسى كه با او ستيز كند- اگرچه به حق باشد- با تمام قدرت مقابله مى‏كند، و يا صرفا براى اينكه او از فضل خدا برخوردار است با او به دشمنى برمى‏خيزد، مشمول اين آيه‏ى شريفه است كه خداوند مى‏فرمايد:

و إذا قيل له اتق الله أخذته العزة بالإثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد

«چون به او گفته شود از خدا تقوى كن، او را تكبر فرا گيرد به گناه، جهنم او را بس است، وه چه جايگاه زشتى است.»[1]

امير مؤمنان، امام على عليه السلام به فرزند دلبندش امام حسن مجتبى عليه السلام وصيت فرمود:

(و تجرع الغيظ، فانى لم ار جرعة احلى منها عافية، و لا الذ منها مغبة)

«خشم خود را جرعه جرعه بنوش، كه من نوشابه‏اى سراغ ندارم كه از نظر عاقبت از آن شيرين‏تر باشد، و در پايان از آن گواراتر باشد.»

 

 

امام حسن عليه السلام نيز به نيكوترين شكلى به وصيت پدر عمل كرد، تا جائى كه دشمن نيز به آن اعتراف نمود:

پس از شهادت امام حسن عليه السلام، مروان بن حكم در تشييع‏ جنازه‏ ى آن حضرت شركت نمود و تابوت را بر دوش گرفت، امام حسين عليه السلام به او فرمود: «يك عمر خشم و غضب به او خوراندى، و اينك زير تابوتش رفته‏اى»؟!

 

مروان گفت: «من با كسى چنين كردم كه حلم او با كوهها برابرى مى‏كرد.»

3. به وظائف خود اعتراف كند، وظيفه ‏اش را با طيب نفس انجام دهد، آنچه را كه حق او نيست مطالبه نكند، خود را بالاتر از آنچه كه هست خيال نكند.

 

اگر ميزان و معيار در قضاوت اين سه موضوع باشد، شايد ما پليدترين موجود روى زمين باشيم، زيرا هريك از ما بيش از حق خود مطالبه مى‏كند، و خود چيزى از وظائف خود را ادا نمى‏كند.

 

ولى مرد نيكو هرگز از حق جدا نمى‏شود، چيزى او را از حق باز نمى‏دارد، در تمام عمر يكنواخت پيش مى‏رود، در همه فراز و نشيب زندگى، در حال ترس و امنيت، در حال رضا و غضب، و در حال فراخى و تنگى، دستخوش تغيير و دگرگونى نمى‏شود.

 

 



[1] ( 1)- سوره بقره، آيه 206.

 

آسايش جهانى‏

امام صادق عليه السلام فرمود:

«ان يسلم الناس من ثلاثة كانت سلامة شاملة: لسان السوء و يد السوء، و فعل السوء»

«اگر مردم از سه چيز در امان باشند، آسايش همگان تأمين مى‏شود و آنها عبارتند از:

1. زبان زشت‏

2. دست زشت‏

3. كار زشت.»

آرى اگر بخواهيم امنيت و آسايش همه‏ى انسانها را از سفيد و سياه، در شرق و غرب، و در هر زمان و مكانى فراهم كنيم، امكان پذير نخواهد شد، مگر اينكه بتوانيم ريشه‏ هاى گفتار زشت، رفتار زشت و كردار زشت را بخشكانيم.

 

 

گوئى امام عليه السلام عصر ما را ديده، روزنامه‏ ها و مجلات ما را خوانده، به اخبار راديو و تلويزيون گوش داده، پس از ارزيابى دروغ‏پراكنى‏هاى رسانه‏هاى گروهى، قضاوت نموده است.

از فراورده‏هاى تمدن و فرهنگ جديد بهره ‏اى كه ما مى‏بريم اينست كه دستگاههاى مخابراتى، دروغها و تهمتهاى فراوانى توليد كرده به كمپانيهاى خبرپراكنى داده، با مهارت خاصى تنظيم و تلفيق نموده، بر عليه مخالفان خود نثار مى‏كنند و در سطح جهانى پخش مى‏كنند.

 

 

يكى از دانشمندان مى‏گويد: عقل با معقولات سروكار دارد، دست با ملموسات، گوش با شنيدنيها، چشم با ديدنيها؛ ولى زبان همه‏ى اينها را دربر دارد، از اين رهگذر اگر زبان با نفاق و ريا و ديگر آفتها آلوده شود، همه‏ى شئون زندگى را فساد و تباهى فرا مى‏گيرد.

 

 

از ديدگاه قرآن و سنت، هرگز شخص با ايمان دروغ نمى‏گويد، چنانكه در حديث آمده:

از رسول اكرم صلى الله عليه و آله پرسيدند: «آيا ممكن است شخص با ايمان دروغ بگويد؟.»

فرمود: «نه» زيرا كه خداوند متعال مى‏فرمايد:

إنما يفتري الكذب الذين لا يؤمنون بآيات الله‏

«هرگز دروغ نمى‏بندد جز كسانى كه به آيات پروردگار ايمان نياورده باشد.»[1]

پيامبر رحمت فرمود:

لا يستقيم ايمان العبد حتى يستقيم قلبه، و لا يستقيم قلبه حتى يستقيم لسانه‏

«ايمان بنده‏اى درست نمى‏شود مگر هنگامى كه قلبش درست باشد، و قلب كسى درست نمى‏شود جز آن هنگام كه زبانش درست باشد.»

 

اگر گفته شود: ما افراد بسيارى را مى‏شناسيم كه نماز مى‏خوانند و روزه مى‏گيرند و دروغ نيز مى‏گويند، پس چگونه قرآن گفته كه شخص مؤمن هرگز دروغ نمى‏گويد؟!

در پاسخ مى‏گوئيم: اين مردم هستند كه خيال مى‏كنند او ايمان دارد، بلكه از نظر خداوند او ايمان ندارد، و آنچه دارد عاريتى است.

 

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

(من لم يكن فعله موافقا لقوله فايمانه مستودع)؛

«كسى كه رفتارش با گفتارش سازگار نباشد ايمانش عاريتى است.»

آرى معاويه هم نماز مى‏خواند ولى چه تهمتها كه به دروغ به حضرت على عليه السلام نمى‏زد؟ او به مردم شام وانمود مى‏كرد كه على نماز نمى‏خواند!!

در جنگ صفين يك جوان شامى خود را به لشكر حضرت على عليه السلام زد، شمشير مى‏زد و فحش و ناسزا مى‏گفت.

هاشم مرقال به او گفت: اى جوان از خدا بترس، زيرا خداوند ترا از اين كردارت خواهد پرسيد. او در پاسخ گفت:

«من با شما مى‏جنگم، زيرا صاحب شما على بن ابى طالب نماز نمى‏خواند»!!!

 

على بن ابى‏طالبى كه با همه‏ى مشركان، و در رأس آنها معاويه و ابو سفيان، براى نماز مى‏جنگيد، و خود در محراب عبادت در حال نماز به شهادت رسيد، او نماز نمى‏خواند ولى معاويه نماز مى‏خواند!!

در روز عاشورا شمر به امام حسين عليه السلام گفت: «خداوند از تو نماز را نمى‏پذيرد»!

شگفتا نماز امام حسين سرور شهيدان پذيرفته نيست، ولى از شمر كه سرور جوانان بهشت و ريحانه‏ ى پيامبر رحمت را كشته، پذيرفته است!!!

 

ابن زياد در خطبه‏اش گفت: «سپاس خداوندى را كه حسين را كشت و يزيد را بر او نصرت داد»!

 

رفتار زشت نيز از سرقت، احتكار، قتل، غارت، ظلم، اختناق، سلب آزادى، جنگ، ستيز، تجاوز به حقوق مستضعفان، تا خريد و فروش تجهيزات جنگى را دربر مى‏گيرد.

 

اين سه واژه‏اى كه معصوم عليه السلام از آن برحذر داشته:

1. گفتار زشت‏

2. رفتار زشت‏

3. كردار زشت‏

 

مى‏پرسند: اين وعده كى جامه عمل خواهد پوشيد؟!

بگو: ألا إن نصر الله قريب‏

«آگاه باشيد كه پيروزى خداوند نزديك است.»

مگر نمى‏بينيد كه فرياد دادخواهى از همه جا بلند است و همه به سوى حق و براى حق فرياد مى‏كشند.[2]

 

 



[1] ( 1)- سوره نحل، آيه 105.

[2] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

رابطه علم و خير

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:

«العلم رأس الخير كله، و الجهل رأس الشر كله»

«دانش سرسلسله ‏ى همه‏ى كارهاى خير، و نادانى سرسلسله‏ى همه‏ى كارهاى زشت است.»

من در اينجا در آن صدد نيستم كه در مقام شرح اين حديث، سودهاى بيشمار دانش را بشمارم، و قدرت بى ‏همتاى دانش را در پيشرفت همه‏ جانبه‏ى زندگى انسانها رقم بزنم، و استدلال كنم كه آنچه از پيشرفتهاى جهان در جدول افتخارات بشرى ثبت شده، همه‏ وهمه در پرتو دانش بوده است، و بدون آن هيچكدام از اين افتخارات نصيب او نمى‏شد.

 

 

تازه همه‏ى اينها قدمهاى نخستين است، از جائى كه به آن رسيده آغاز مى‏كند، از زمين به سوى ماه، از آن به سوى خورشيد، مريخ و ديگر كره‏هاى ثابت و سيار، كه در عقل نگنجد و ...

ما ترديدى نداريم كه بشر با اين عقل و دانش خدادادى در همه‏ى كرات راه خواهد يافت، و از امكانات آنها استفاده خواهد كرد، آن‏چنان‏كه استعدادهاى كره زمين را كشف كرده، از همه‏ى آنها بهره‏مند شده است و همه آنها را در راه رفاه و آسايش خويش به كار بسته است.

 

به موجب حديث فوق، همه‏ى آنچه به وسيله‏ى آن گياهان اصلاح مى‏شود، درختان پرثمر مى‏شود، دامها پرورش مى‏يابد، همه‏اش از نظر اسلام «خير» محسوب است. پيشرفت تكنولوژى، افزايش توليد، خوراك و پوشاك خير است، عرضه‏ى آنها بر مصرف كنندگان خير است، شناخت و درمان بيماريها، و راههاى پيشگيرى از آنها خير است، ترابرى و تسهيلات حمل و نقل كالا از نقطه‏اى به نقطه‏ى ديگر خير است، همه‏ى اينها، و هر چيزى كه پاسخگوى نيازهاى جامعه‏ى بشرى باشد و بارى از دوش انسانها بردارد و از رنج و مشقت آنها بكاهد، از نظر اسلام «خير» است.

 

 

از اينجا نتيجه مى‏گيريم كه آنان كه از اندوخته‏هاى علمى بهره‏مند شده‏اند و ادوات و ابزارهاى علمى را در راه اعتلاى بشرى به كار مى‏برند، تا از راه راست منحرف نشده‏اند، و دانش را در راه نامشروع به كار نبرده‏اند، از ارزشهاى والاى معنوى برخوردارند.

 

پاشيده شدن اخلاق و انحطاط آن، از سرقت و ترور و رشوه و تبهكارى، بيشتر از فقر و فلاكت سرچشمه مى‏گيرد، درحالى‏كه با دانش مى‏توان بر همه‏ى موجبات فقر و فلاكت پيروز شد.

 

اين بلاهاى خانمان‏سوز كه امروز دامنگير جامعه‏ى بشرى است، با احساسات، صدقات، پند و اندرز روحانيان، سياست زمامداران و هنر هنرمندان، از ريشه و بن كنده نمى‏شود، ولى با دانش و علم، و بالا رفتن سطح فرهنگ قابل درمان مى‏باشد.

 

از اينجاست كه رسول گرامى اسلام فرموده است:

«دانش سر سلسله همه كارهاى خير است.»

 

جاى شگفت است كه برخى از فلاسفه از پيشرفت علم دچار وحشت و اضطراب بشوند و بگويند: پيشرفت علوم قدرت شگرفى در دست بشر قرار داده، كه در اثر آن به همه‏ى ارزشهاى معنوى پشت پا زده، ديگر ضامن اجرائى بر رعايت مظاهر تمدن و فرهنگ انسانى باقى نمانده است.

 

اين ترس و وحشت هنگامى شايسته بود كه دانش اسير دست يك عده استعمارگر ديو سيرت بود، ولى خوشبختانه چنين نيست، بلكه اين نعمت الهى در دست همه‏ى انسانهاست، و هرلحظه سطح و فرهنگ عمومى بالا مى‏رود، و در نتيجه دست آوردهاى تمدن و فرهنگ در قلعه محكم و دژ نفوذناپذير جاى مى‏گيرد.

 

پديد آمدن دانش به خاطر انسان است، دانش پديد آمده كه مصائب و مشكلات انسان را برطرف كند، انسان پديده نيامده كه اسير دست دانش شود، پس هنگامى كه شخص منحرفى بخواهد اين گوهر تابناك را از راه صحيح خود منحرف كند و در راه انتقامجوئى و كينه‏توزى از آن بهره بجويد، مجال زيادى نخواهد داشت و ميدان گسترده‏اى نخواهد يافت. بلكه دانش به طبيعت خود مسير خود را طى خواهد نمود.

 

دانشمند با تجربه‏اى گفته است: «من هرچه تلاش كردم كه دانش را براى غير خدا طلب كنم، او سرباز زد از اينكه جز براى خدا واقع شود.»[1]

 

پس هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دانش را سرآمد و سر سلسله‏ى همه‏ى كارهاى خير مى‏شمارد، منظورش از دانش، دانشى است كه نيازهاى بشرى را برآورده كند، مشكلات او را حل كند، و مصداق حديث شريف باشد كه مى‏فرمايد:

(الله فى عون العبد، ما دام العبد فى عون اخيه)

«خدا يار و ياور انسان است تا هنگامى كه او يار و مددكار برادرش باشد.»

 

 

خداوند شأن و مقام كسانى را كه براى خلق خدا تلاش كنند و براى خدمت به انسانها كوشش كنند، بسيار والا قرار داده است، چنانكه امام كاظم عليه السلام مى‏فرمايد:

«براى خداوند عرشى هست كه در زير سايه آن جا نمى‏دهد جز كسى را كه كار نيكى براى يكى از برادرانش انجام دهد، يا اندوهى را از كسى بزدايد، و يا حاجت او را روا سازد، و يا بهجت و شادى به دل كسى وارد نمايد.»

 

 

امام زين العابدين عليه السلام در اين رابطه مى‏فرمايد:

(من قضى لاخيه حاجة فبحاجة الله بدأ)

«كسى كه حاجت برادرش را برآورده سازد به حاجت پروردگار آغاز كرده است.»

هيچ دين و آئينى از اديان آسمانى، و هيچ مكتب و سازمانى از مؤسسات خيريه جهانى سراغ ندارم كه همانند دين مقدس اسلام انسان را به خدمت جامعه‏ى بشرى تشويق نموده باشد.

خدمت به انسان از نظر اسلام عبادتى بزرگ و راهى راست به سوى سعادت ابدى است، ديگر بعد از تعبير امام سجاد عليه السلام تعبيرى يافت نمى‏شود كه همسنگ (فبحاجة الله بدأ) باشد.

پس اگر خدمت به يك فرد، يك چنين مقام والائى باشد، خدمت به جامعه چقدر بلند و پرارج مى‏باشد.

 



[1] ( 1)- اين مضمون به تعبير لطيف‏ترى از امير مؤمنان عليه السلام نقل شده است كه فرمود:

« تعلموا العلم و لو لغير الله، فانه سيصير لله»؛ دانش را فرا گيريد اگرچه براى خدا نباشد كه سرانجام براى خدا انجام خواهد پذيرفت.( شرح نهج البلاغه ابن حديد، ج 20، ص 267).

 

پرهيز از رذيلتها ؛خود فضيلت است‏

 

امام جعفر صادق عليه السلام از پدران بزرگوارش از رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده كه وصيتهاى بسيارى به حضرت علي عليه السلام توصيه فرموده است، كه از آن جمله است:

(يا على! افضل الجهاد من اصبح لا يهم بظلم احد، ان الله احب الكذب فى الصلاح، و ابغض الصدق فى الفساد، و من ترك الشر بغير الله سقاه من الرحيق المختوم)؛

«اى على بهترين جهادها از آن كسى است كه هرگز تصميم نمى‏گيرد به احدى ستم كند. بى‏ گمان خداوند دروغ گفتن را به خاطر اصلاح بين دو نفر دوست دارد، ولى راست گفتن را در موردى كه فساد ايجاد مى‏شود ناخوش دارد.

كسى از كار ناشايستى پرهيز مى‏كند، اگرچه براى خدا هم نباشد خداوند او را از شراب ناب بهشتى كه عطر مشك از آن ساطع است، سيراب مى‏ فرمايد.»

 

امير مؤمنان على عليه السلام پرسيد: «حتى اگر براى خدا نباشد؟.»

فرمود: آرى، حتى اگر براى حفظ آبرو و شخصيت خودش باشد، باز خداوند او را پاداش مى‏دهد.

سپس فرمود:

(يا علي! ثلاثة لا تطيقها هذه الامة:

المساواة للاخ فى ماله،

و انصاف الناس من نفسه،

و ذكر الله على كل حال.

و ليس هو سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر، و لكن اذا ورد على ما يحرم عليه، خاف الله عز و جل و تركه)؛

 

«اى علي! سه چيز است كه از اين امت احدى نمى‏تواند آن را به طور كامل انجام دهد:

1. برابرى با برادران ايمانى در مسائل اقتصادي‏

2. انصاف دادن ديگران از خويشتن‏

3. به ياد خدا بودن در هر حال.

منظور از ياد خدا، گفتن: «سبحان الله، و الحمد لله، و لا اله الا الله، و الله اكبر «نيست، بلكه منظور اينست كه هنگامى كه با حرام روبرو شد از خداى تبارك و تعالى بترسد و آن را فرو گذارد.»

 

 

از وصاياى تابناك رسول اكرم صلى الله عليه و آله حقايق فراوانى استفاده مى‏شود كه از آن جمله است:

1. اخلاق، مجموعه‏ اى از صفات برجسته‏ ى ثابت و غير قابل تغيير نيست، كه در هيچ شرائطى قابل تغيير و تحول نباشد، بلكه هر چيزى كه سرچشمه خير و كمالات انسانى باشد، آن يك‏

فضيلت است. و هر چيزى كه موجب پديد آمدن فتنه و فساد شود آن يك رذيلت است.

 

 

پس تا هنگامى كه راستگوئى موجب صلح و صفا و صميميت است خوب است، و تا هنگامى كه دروغ به ضرر جامعه است كار زشتى است. ولى در موردى كه وضع برعكس باشد، يعنى از دروغ به اجتماع سود برسد و راست موجب فتنه و فساد شود، قضيه برعكس مى‏شود. از اينجاست كه فقها فرموده‏ اند:

«اگر دفع ستم ستمگر جز با دروغ ممكن نباشد، دروغگوئى جايز مى‏شود، و اگر راستگوئى موجب فتنه و فساد و ريخته شدن خون ناحق شود حرام مى‏گردد.»

 

فقها رضوان الله عليهم چنين مثال مى‏زنند: اگر يكى از افراد پاك سرشت، از ترس رژيم ستمگر در جائى مخفى شود تا از شر دشمن در امان باشد، كسى كه از جاى او آگاه است حق اظهار كردن و افشاى جاى اختفاى او را ندارد و اگر از او پرسيده شود، بايد اظهار بى‏ اطلاعى كند.

 

 

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

«اگر از كسى در مورد مسلمانى پرس‏وجو شود و او راست بگويد كه از راست گفتنش به او آسيب برسد، از دروغگويان به شمار مى‏آيد، ولى اگر از او سؤال شود و او دروغ بگويد و به اين وسيله به او سود برساند از راستگويان محسوب مى‏شود.»

 

2. هر عمل شايسته‏اى كه از نظر منطق و خرد خوب باشد از نظر خداوند نيز زيبا و شايسته است، اگرچه شخص آن را به قصد

رضايت پروردگار انجام ندهد، زيرا از ماهيت كار خير اينست كه سرانجام به سوى ذات پروردگار برگردد، از اينجاست كه اگر كسى كارهاى ناشايست را فقط براى اينكه كار زشتى است و با شأن او سازگار نيست ترك كند، خداوند به او پاداش مى‏دهد و از او خشنود مى‏شود، همانند كسى كه حق را به خاطر حق برمى‏گزيند، نه براى ترس از عقاب و يا به اميد پاداش.

 

گاندى مى‏گويد: «خداوند بزرگترين دموكرات جهان است.» زيرا هيچوقت براى فرد شايسته بودن، ضرورتى ندارد كه به قصد فرمانبرى و اطاعت اوامر و نواهى او كارى را انجام داد و يا از كارى دورى جست، البته به جز مسائل عبادى، كه صرفا بايد به نيت امتثال اوامر الهى انجام گيرد.

 

پس هركسى كه كار شايسته‏ اى انجام مى‏دهد، او در راه خدا گام مى‏ سپارد، و از عنايات خاص پروردگار برخوردار مى‏شود، مگر اينكه منكر وجود خدا باشد، كه چنين كسى از پاداشهاى اخروى محروم است، چنانكه در كتاب «الآخرة و العقل» مشروحا بحث كرده‏ ايم.

 

 

3. نماز و روزه و تسبيح و تهليل و امثال اينها در نزد پروردگار هنگامى ارزش دارد كه از تقوى سرچشمه بگيرد، و اگر انسان از گناهان اجتناب نكند و در برابر شهوات خويشتن‏دارى نداشته باشد، در نزد خداوند پشيزى نمى‏ارزد، چنانكه امام صادق عليه السلام فرموده است:

 

(من احب ان يعلم ما يدرك من نفع صلاته، فلينظر، فاذا كانت قد

حجزته صلاته عن الفواحش و المنكر، فانما ادرك من نفعها بقدر ما احتجز)؛

«هركس مى‏خواهد بداند كه از نمازش چقدر سود مى‏برد، نگاه كند كه نماز چقدر او را از گناهان و منكرات باز مى‏دارد، كه بى‏گمان سود و بهره ‏اش از نماز به مقدارى است كه نماز او را از گناهان باز داشته است.»

 

از رسول گرامى خدا حضرت موسى عليه السلام روايت شده كه از كنار مردى عبور كرد كه در حال سجده بود، او را در حال سجده گذاشت و رفت، چون بازگشت او را در حال سجده يافت.

موسى عليه السلام به او فرمود: «اگر حاجت تو در دست من بود من آن را برآورده مى‏كردم.» خداوند متعال به حضرت موسى وحى فرمود:

لو سجد حتى ينقطع عنقه ما قبلته، حتى يتحول عما اكره الى ما احب؛

«اگر اين مرد آن‏قدر سجده كند كه گردنش شكسته شود من آن را نخواهم پذيرفت، تا هنگامى كه خودش عوض شود، و از حالى كه من دوست ندارم به وضعى برگردد كه من دوست مى‏دارم.»

 

 

اگر مقصود از عبادت، اطاعت و فرمانبردارى است، هيچ عبادتى برتر و والاتر از ترك گناهان نمى‏باشد، و به تعبير ديگر اطاعت پروردگار در مواردى كه با خواسته‏هاى نفسانى برخورد ندارد، اطاعت به شمار نمى‏آيد، مگر اينكه در جاهائى كه با اميال و مشتهيات نفسانى نمى‏سازد، نيز از او فرمان ببرى و اراده و فرمانش را مد نظر قرار بدهى.

 

 

براساس آنچه در روايات آمده است شيطان يك سجده ‏ى طولانى كرد كه چهار هزار سال طول كشيد ولى هنگامى كه به او فرمان داده شد يك لحظه به حضرت آدم سجده كند امتناع كرد، زيرا با هواى نفس و احساس غرورش وفق نمى‏داد.

 

از اينجاست كه امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

(لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده، فانه شى‏ء قد اعتاده، فلو تركه استوحش، و لكن انظروا الى صدق حديثه و اداء امانته)؛

«به طول ركوع و سجود كسى نگاه نكنيد، اى بسا عادت كرده و اگر ترك كند دچار اضطراب شود، بلكه به راستى گفتار و اداء امانتش توجه كنيد.»[1]

 

 



[1] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

علم و عقل و نفس‏

 

امام صادق عليه السلام از رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت نموده كه فرمود:

«العلم رائد، و العقل سائق، و النفس حرون»

«دانش پيشتاز است، خرد سوق دهنده، و نفس چموش است.»

 

دانش هنگامى پيشوا و پيشتاز است كه آئينه واقع باشد، و آنچه در آئينه ذهن انسان از درس و بحث و مطالعه نقش مى‏بندد، هنگامى به آن دانش گفته مى‏شود كه واقع در آن منعكس باشد و گرنه جدل و شعر و سفسطه نام دارد، چنانكه در عمل منطق تصريح شده است.

 

اما خرد، همواره انسان را به سوى اعمال شايسته سوق مى‏دهد و از اعمال ناشايست باز مى‏دارد، ولى در بيشتر اوقات‏ نفس بر آن چيره مى‏شود و خواسته‏ هاى خود را طورى توجيه مى‏كند كه بر عقل تحميل مى‏كند، اگرچه در واقع آنها با دعوت عقل سازگار نباشد.

 

آنچه نقش اساسى را در افعال ما بازى مى‏كند «عاطفه» است كه نقش عقل و دين در مرحله‏ ى بعدى است و تحت تأثير عواطف و احساسات مى‏باشد.

از اينجاست كه امام عليه السلام نفس را «چموش» تعبير فرموده است.

 

زيرا نقش عقل در چهارچوب سخنرانيها و مقالات و نصيحتها محدود مى‏شود و در مقام عمل تأثير چندانى ندارد، ولى عواطف و احساسات در اعمال ما نقش اصلى را بازى مى‏كند.

 

بسيارى از مردم كه تحت تأثير احساسات خود كارهاى فراوانى را انجام مى‏دهند در عالم خيال تصور مى‏كنند كه رفتار و كردار آنها از عقل و آئين سرچشمه مى‏گيرد، و اميال و هوسهاى نفسانى خود را به صورت قوانين مذهبى و منطق عقل توجيه مى‏كنند و رنگ عقل و دين به آن مى‏دهند، اين بينوايان همواره قربانى نادانيهاى خود مى‏شوند.

 

 

امام صادق عليه السلام در حديث ديگرى تصريح نموده است كه هر كسى كه راه شايسته را برنمى‏گزيند عاقل نيست.

يكى از اصحاب از امام صادق عليه السلام پرسيد: معيار عقل چيست؟

فرمود:

«ما عبد به الرحمن، و اكتسب به الجنان»

«عقل آنست كه به وسيله‏ى آن خداى پرستيده شود و بهشت تحصيل شود.»

راوى پرسيد: پس آنچه معاويه داشت چه بود؟!

فرمود: «آن فطانت و شيطنت بود كه شبيه عقل بود و عقل نيست.»

 

كسى كه سخنان درربار امام صادق عليه السلام را به دقت بررسى كند به روشنى متوجه مى‏شود كه آن حضرت در ميان الفاظ و اعمال رابطه‏ اى ناگسستنى معتقد هستند، از اين رهگذر هر واژه‏اى كه در بيرون، مدلول قابل لمس نداشته باشد، از واژه‏هاى مهمل و بى‏خاصيت است، و يا بايد به معناى ديگرى تفسير شود، چنانكه امام عليه السلام عقل معاويه را به شيطنت تفسير فرمود.

 

پس واژه‏ه ائى چون: حق، خير، جمال، علم، عقل، و نظائر اينها، يك سلسله معانى قابل لمسى دارند كه در خارج احساس و مشاهده مى‏گردند، درست همانند واژه‏ه اي: كتاب و قلم.

 

اين مطلب از سخنان فراوانى از امام صادق عليه السلام استفاده مى‏شود، از جمله از عبارت زير كه فرمودند:

«احسن من الصدق قائله، و خير من الخير فاعله»

«زيباتر از سخن راست گوينده‏ى آنست، و نيكوتر از كار خير انجام دهنده‏ى آنست.»

بسيار جاى شگفت است كه مسلمانان از خرد و كلان، پير و جوان از اين گنجهاى والائى كه در سرلوحه عزت و شرف آنان قرار دارد، بى‏ خبر باشند و جوان تحصيل كرده‏ اى كه ادعاى آگاهى از فرهنگ اسلامى دارد اين حقايق را از فراورده‏هاى عصر حاضر بداند.

 

پژوهشگران عصر حاضر در تجزيه و تحليل خود به هر مقامى برسند، هرگز نمى‏توانند به پاى اهل بيت برسند، و جهان دانش على‏رغم همه‏ى تقدم و پيشرفت شگفت‏انگيزش هرگز نمى‏تواند به نكته‏اى پى ببرد كه امير مؤمنان و فرزندان بزرگوارش از آن غافل باشند.

اگر راه بر اهل تحقيق هموار مى‏شد، و پرده ‏هاى ابهام و غموض از كتابهاى قديمى برداشته مى‏شد و تحقيقات علماى قديمى به دور از اصطلاحات پيچيده و به زبان روز در اختيار جوانان قرار داده مى‏شد، جهان با عظمت وصف ‏ناپذير اهل بيت آشنا مى‏شد. تازه من معتقدم كه اهل بيت عصمت و طهارت همه‏ ى معارف و علوم خود را بازگو نكرده ‏اند، بلكه به مقدار استعداد مردم با آنها سخن گفته ‏اند.[1]



معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق عليه‏السلام ؛ ص143

علم و عمل‏

امام باقر، پدر بزرگوار امام صادق عليه السلام فرموده است:

(لا يقبل عمل الا بمعرفة، و لا معرفة الا عرف دلته معرفته على العمل، و من لم يعرف فلا عمل له)؛

«هيچ عملى بدون شناخت پذيرفته نيست، و هيچ شناختى بدون عمل پشيزى نمى‏ارزد، هركس شناخت دارد، شناخت او را به سوى عمل رهنمون مى‏شود و هركس شناخت ندارد، او را عملى نيست.»

 

برخى گمان مى‏كنند كه دو واژه‏ى «علم» و «عمل» از يكديگر جدا هستند و در وجود خارجى ربطى به يكديگر ندارند و امكان آن هست كه يك نفر سخنان عالمان را فراگيرد و در ارزيابى مطالب اظهارنظر كند و بگويد عقل و منطق در اين رابطه چنين داورى مى‏كند، ولى در مقام عمل هيچ عملى مطابق عملش از او صادر نشود و درست همانند يك نادان رفتار كند و در عين حال نام عالم را نيز يدك بكشد.

ولى امام عليه السلام يك پيوند ناگسستنى در ميان شناخت و عمل معتقد است و از هر يكى معيارى براى ديگرى بيان مى‏فرمايد، و اين تعبير ديگرى است از نظريه‏اى كه مى‏گويد: «هرگز شناخت از نشاط عملى جدا نمى‏گردد.»

 

 

معیارهای اخلاقی در فقه امام جعفر صادق علیه السلام. ص 132

عزت از آن اهل حق است‏

 

امام صادق عليه السلام فرمود:

(ما ترك الحق عزيز الا ذل)؛

«هيچ عزيزى از حق جدا نشد جز اينكه به ذلت و زبونى دچار گشت.»

 

على عليه السلام نيز در اين رابطه فرمود:

(الغالب بالشر مغلوب)؛

«كسى كه از راه پليدى چيره شود او در واقع شكست خورده است.»

عزت و شرف در منطق دين و خرد، اختصاص به اهل حق دارد، و اهل باطل هركسى باشد هيچ شرف و آبروئى ندارد.

 

 

گفته مى‏شود: آرى از نظر اديان آسمانى هيچ ارزشى براى اهل باطل نيست، ولى چه سود كه همواره مردم در برابر جاه و مقام پيشانى بر زمين مى‏سايند و همواره به دنبال زورمندان و ثروتمندان در حركت هستند، و از حق جز در صفحات كتاب گفتگو نمى‏شود.

 

 

پس اينكه امام عليه السلام مى‏فرمايد: «هركس حق را ترك گويد دچار ذلت مى‏شود» مربوط به جهان آخرت خواهد بود نه اين جهان»!!

در پاسخ مى‏گوئيم: اولا عزت و شرف واقعى همان عزت و كرامت جهان آخرت است كه جاه و مقام اين جهان زودگذر است و شخص عاقل بايد از آن برحذر باشد، زيرا كه غالبا انسان را به لبه‏ ى پرتگاه مى‏برد و از قله‏ هاى شرف و فضيلت به دور مى‏سازد.

 

حق در نظر اهل شرف والاترين نمونه‏ ى شرف و شخصيت است، آنها براى جاه و مقام هيچ ارزشى قائل نيستند، و لذا هر كسى كه از راه قلدرى به قدرت و مقام برسد شكست خورده است، اگرچه اهل باطل طوق بندگى او را بر گردن نهند.

صحابه‏ى گرانقدر «عمار ياسر» در جنگ صفين، كه در ركاب‏

امير مؤمنان عليه السلام با معاويه تبهكار مى‏جنگيد فرمود:

«و الله لو ضربونا حتى يبلغوا بناسعفات هجر لعلمنا انا على حق و انهم على باطل»[1]؛

«اگر ما را آن‏قدر بزنند كه تا نخلستانهاى مدينه عقب برانند، باز هم مى‏دانيم كه ما بر حق، و آنها بر باطل هستند.»

از روزى كه اين جمله را خوانده‏ام هرگز آن را فراموش نكرده‏ ام، و هرگز جمله‏اى از جملاتى كه شنيده‏ ام و يا خوانده‏ام اين‏چنين در اعماق دلم تأثير نكرده است.

براى عمار همه چيز فراهم بود، اگر حق بود، براى او هرگز مهم نبود كه بر دشمن چيره شود يا نشود، آنچه برايش مهم بود اين بود كه هرگز از حق و حقيقت جدا نشود.

 

او مى‏دانست كه پيروز كسى است كه دين و ايمانش محفوظ باشد، اما زندگى چيز زودگذرى است كه سرانجام از انسان جدا خواهد شد اگرچه طول بكشد.

معاويه به امير مؤمنان نامه‏اى نوشت و در آن، امام را نكوهش كرد كه «همانند شتر مهار شده‏اى آن حضرت را كشيدند تا بيعت نمايد.»

 

امام عليه السلام در پاسخ آن نوشت:

(قلت: انى كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتى ابايع، و لعمر الله لقد اردت ان تذم فمدحت، و ان تفضح فافتضحت، و ما على المسلم من غضاضة فى ان يكون مظلوما، ما لم يكن شاكا فى دينه، او مرتابا فى يقينه، و هذه حجتى عليك و على غيرك)؛

 

«گفته ‏اى كه مرا همانند شتر مهارشده‏ اى كشيدند تا بيعت بگيرند، به خدا سوگند كه خواسته ‏اى مرا نكوهش كنى ولى ستايش كرده ‏اى، خواسته‏اى مرا رسوا كنى و خود رسوا شده‏ اى، زيرا هر مسلمانى كه در دين خود صاحب يقين باشد و در يقينش استوار باشد هيچ باكى نيست از اينكه مظلوم واقع شود، و اين حجت و برهان حقانيت منست بر تو و ديگران.»[2]



[1] ( 1)- سعفات به معنى نخلستان و هجر اشاره به مدينه است( مجمع البحرين، ج 5، ص 71)

[2] ( 1)- نهج البلاغه، نامه شماره 28، صبحى صالح، ص 387.

پيوند شيعه و تقوى‏

 

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

(ان الله جمع ما يتواصى به المتواصون من الاولين و الاخرين فى خصلة واحدة، هى التقوى. قال عز و جل: و لقد وصينا الذين أوتوا الكتاب من قبلكم و إياكم أن اتقوا[1]

فبالتقوى جماع كل عبادة صالحة، و بها وصل من وصل الى الدرجات العلى، و من عاش مع الله بالحياة الطيبة، و الانس الدائم. قال سبحانه: إن المتقين في جنات و نهر، في مقعد صدق عند مليك مقتدر؛[2]

 

«آنچه اولين و آخرين يكديگر را به آن توصيه مى‏كنند، خداوند همه‏اش را در يك جمله خلاصه كرده و به آن توصيه نموده است و آن عبارت از «تقوي» است، آنجا كه مى‏فرمايد:

ما به كسانى كه پيش از شما به آنها كتاب داده شده بودند و به شما توصيه نموديم كه از خداوند تقوى كنيد.

 

 

همه ‏ى صفات پسنديده در تقوى گرد آمده، و همه‏ ى آنان كه به درجات عاليه رسيده‏اند به وسيله تقوى به آن دست يافته‏ اند، و همه‏ى كسانى كه زندگى نيكو و ارتباط دائم با خداى خود داشته‏اند در پرتو تقوى به آن مقام دست يازيده‏اند، چنانكه خداى تبارك و تعالى مى‏فرمايد:

پرهيزكاران در باغها و نهرهاى بهشتى، در جايگاه صدق و صفا، در پيشگاه پادشاهى بس مقتدر مى‏باشند».

 

 

پيشواى پنجم شيعيان امام باقر عليه السلام در اين رابطه مى‏فرمايد:

(و الله ما شيعتنا الا من اتقى الله و اطاعه)؛

«به خدا سوگند شيعيان ما تنها كسانى هستند كه از خدا تقوى كنند و از او اطاعت كنند.»

 

نخستين پيشواى شيعيان امير مؤمنان على عليه السلام مى‏فرمايد:

(التقوى رأس الاخلاق)؛

«تقوى سرآمد اخلاق پسنديده است.»

 

جابر بن يزيد جعفى مى‏گويد: هجده سال تمام افتخار خدمتگزارى امام محمد باقر عليه السلام را داشتم، هنگامى كه خواستم از محضر آن حضرت مرخص شوم، ايشان را توديع كردم و گفتم:

«اى فرزند پيامبر! از معارف خود مرا بهره‏مند فرمائيد.»

امام باقر عليه السلام فرمود:

«آيا پس از گذشتن هجده سال چنين مى‏گوئى اى جابر؟.»

 

گفتم: آرى، اى سرور من! زيرا شما اقيانوس بى‏كرانى هستيد كه هرگز شناورى به قعر آن نمى‏رسد. امام عليه السلام فرمود:

(بلغ شيعتى عنى السلام، و اعلمهم انه لا قرابة بيننا و بين الله، و لا يتقرب اليه احد الا بالتقوى. يا جابر! من اطاع الله و احبنا فهو ولينا. و من عصى الله لم ينفعه حبنا. جعلنا الله و اياكم من الذين يخشون ربهم بالغيب، و هم من الساعة مشفقون)؛

«به شيعيانم از من سلام برسان، و آنها را آگاه ساز كه هرگز در ميان ما و خداوند، خويشاوندى نيست، و هرگز كسى جز از راه تقوى نمى‏تواند به او نزديك شود.

 

اى جابر! هركس از خدا اطاعت كند و ما را دوست بدارد او دوست ماست، ولى هركس از خدا فرمان نبرد، دوستى ما به او سودى نمى‏ رساند.

خداوند ما و شما را از كسانى قرار دهد كه در پنهانى از خداوند تقوى مى‏كنند و از روز رستاخيز هراسناكند.»

 

از جمع‏ بندى مطالب ياد شده به اين نتيجه مى‏رسيم كه معناى «دين، اخلاق و تشيع» در نزد خاندان عصمت و طهارت به يك چيز برمى‏گردد، و آن «تقوى» است كه سرچشمه‏ى همه‏ى اعمال شايسته است.

 

هنگامى كه تاريخ تشيع را ورق مى‏زنيم و شرح زندگى رجال برجسته‏ى شيعه را مى‏خوانيم مى‏بينيم كه همه‏ى آنها در طول تاريخ با صفات برجسته‏اى چون: اخلاص، فداكارى، تواضع، تقوى، قيام در برابر زور و زورمندان، امانت، وفا، ياد خدا، عبادت، تلاوت قرآن، شب‏زنده‏دارى، مناجات با خدا، بخشش،رسيدگى به دوستان و همسايگان، راستى در گفتار، و خويشتن دارى از آزار ديگران، شناخته شده ‏اند.

 

اوراق تاريخ را بررسى كنيد، خواهيد ديد كه همواره صفحات تاريخ با نام نيك رجال برجسته‏اى از شيعيان مزين است كه آئينه تمام‏نماى عظمت آئين و اخلاق برجسته‏ى مذهب بوده‏اند، و از اين‏رو همواره با قدرتهاى ستمگر زمان خود در ستيز بودند، گروهى با شمشير بر زمامداران خودسر تاختند، گروهى از دست ستمگران در حال فرار و تبعيد بودند، گروهى با تمام قدرت و صلابت ايستادند، تا در برابر زورگوئى آنها سر فرود نياورند و على‏رغم فريبكارى آنها هرگز با آنها همكارى نكنند.

 

از مفاخر جهان تشيع است كه هرگز با هيچ زمامدارى در هيچ قرن و عصرى همكارى نكرده است، برخلاف ديگران كه همواره همساز زورمداران بوده‏اند. و اين راز دورى رجال شيعه از حكومتها و پستهاى دولتى است، و اين، امتداد سيره امامان معصوم است، كه همواره به دور از بازيهاى سياسى، عمر خود را سپرى كردند.

 

روزى منصور به امام صادق عليه السلام نوشت: «چرا همانند ديگران به سوى ما نمى ‏آئيد؟».

امام صادق عليه السلام در پاسخ نوشت:

(ليس لدينا شي‏ء من الدنيا نخافك عليه، و ليس لديك شى‏ء من الاخرة نرجوك به)؛

«چيزى از دنيا پيش ما نيست كه از تو بر آن نگران باشيم، و چيزى ازآخرت در نزد تو نيست كه به طمع آن به سويت روان شويم.»

 

منصور بار دوم به خدمت آن حضرت نوشت: «با ما مصاحبت كنيد، تا ما را نصيحت فرمائيد.»

امام عليه السلام در پاسخ نوشت:

(من اراد الاخرة لا يصحبك، و من اراد الدنيا لا ينصحك)؛

«كسى كه طالب آخرت باشد با تو مصاحبت نمى‏كند، و كسى كه طالب دنيا باشد ترا نصيحت نمى‏كند.»[3]

 

 



[1] ( 1)- سوره نساء، آيه 131.

[2] ( 2)- سوره قمر، آيه 55.

[3] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

اصالت از آن عمل است و بس‏

 

به خدمت امام صادق عليه السلام گفته شد: گروهى از مردمان خدا را معصيت مى‏كنند و مى‏گويند: از خداوند اميد آمرزش داريم!! فرمود:

(كذبوا، ان من رجا شيئا طلبه، و من خاف من شى‏ء هرب منه)؛

«دروغ مى‏گويند، اگر كسى به راستى چيزى را اميدوار باشد به‏ جستجويش برمى‏خيزد، و كسى كه از چيزى به راستى بيمناك باشد از آن مى‏گريزد».

 

هنگامى كه شما در مورد كسى داورى مى‏كنيد و مى‏گوئيد او اهل خير است و يا اهل شر است، پرواضح است كه شما در اين داورى بر مجموعه‏اى از صفات برجسته انسانى و يا بر مجموعه‏اى از صفات نكوهيده اخلاقى تكيه نموده، در مورد صاحب آن صفات داورى مى‏كنيد، آيا ملاك داورى شما گفتار آن شخص است؟ يا كردار او؟ و يا تصميم و نيت او؟

 

اين تعبير امام صادق عليه السلام كه فرمود: «هركس به چيزى اميد داشته باشد، آن را جستجو مى‏كند» مى‏رساند كه اصالت از آن عمل است و فقط بايد كردار انسان ملاك داورى باشد.

 

جد بزرگوارش امير مؤمنان عليه السلام نيز در اين رابطه تعبير لطيفى دارند كه شبيه تعبير امام ششم است، آنجا كه مى‏فرمايد:

(يدعى انه يرجو الله، كذب و العظيم، ما باله لا تبين رجاؤه فى عمله؟! كل من رجا، عرف رجاؤه فى عمله)؛

«ادعا مى‏كند كه اميد آمرزش از خداوند دارد، به خداوند بزرگ سوگند ياد مى‏كنم كه دروغ مى‏گويد، چرا آثار اميدوارى در كردارش ظاهر نمى‏شود؟! هركسى كه چيزى را اميدوار باشد در اعمالش آشكار مى‏شود».

 

اين تعبير صريح است در اينكه هركس چيزى را ادعا كند كه در اعماق دلش به عنوان يك واقعيت رسوخ دارد، ولى آثار آن در رفتار و كردارش با چشم قابل رؤيت نباشد، و با دست قابل‏ لمس نباشد، دروغ مى‏گويد. پس اگر كسى ادعا كند كه به چيزى دلبستگى دارد و داشتن توان و امكانات به سوى آن گام نسپارد و تلاش نكند، در ادعاى خود كاذب است، آرى گاهى انسان خيال مى‏كند كه به چيزى رغبت و دلبستگى دارد، ولى تا هنگامى كه آثار آن در اعمالش لمس نشود خيالى بيش نيست.

 

نيازى نمى‏بينم كه درصدد اثبات اين معنى برآيم كه «اصالت عمل» قول مشهور بين فلاسفه غرب است، بلكه فقط اشاره مى‏كنم كه دين مقدس اسلام پيش از دانشمندان معاصر و پايه‏ گذاران دانش جديد، اصالت را از آن عمل دانسته است، و عمل را معيار سنجش منش انسان قرار داده است.

 

از اين رهگذر ما نيز مى‏توانيم همان سوگند امير مؤمنان عليه السلام را به زبان آوريم و بر خداى بزرگ سوگند ياد كنيم و بگوئيم: هركس ادعاى خدمت و خلوص نسبت به دين و ميهن داشته باشد، تا هنگامى كه آثار صدق و اخلاص در كردارش لمس نشود، دروغگو و نفاق پيشه است.

 

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

(المقيم على الذنب و هو يستغفر، كالمستهزي)؛

«شخص گنهكارى كه على‏رغم استغفارش بر گناهان خود ادامه مى‏دهد همانند كسى است كه خدا را مورد استهزاء قرار بدهد».

و نيز فرمود:

(المؤمن قليل الكلام كثير العمل، و المنافق كثير الكلام قليل العمل)؛

«مؤمن كمتر حرف مى‏زند ولى بيشتر عمل مى‏كند، اما منافق- برعكس- بسيار سخن مى‏گويد و كمتر به عمل گرايد.»

 

معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق عليه‏السلام ؛ ص113

آزادى و خوشبختى‏

امام صادق عليه السلام فرمود:

(خمس خصال من لم تكن فيه واحدة منها فليس فيه كثير مستمتع:

الوفاء و التدبير و حسن الخلق و الخامسة تجمع هذه الخصال كلها و هى الحرية)؛

«پنج خوى پسنديده هست كه هركس يكى از آنها را نداشته باشد، او چندان سودمند نيست، آن پنج خصلت عبارتند از:

وفا

تدبير

حياء

اخلاق پسنديده‏

حريت و آزادى، كه جامع آن خصلتهاى پسنديده است.»

و فرمود

(و خمس خصال من فقد واحدة لم يزل ناقص العيش، زائل العقل، مشغول القلب، و هى صحة البدن، و الأمن، و السعة فى الرزق، و الانيس الموافق).

قيل له: و ما الانيس الموافق؟ قال:

(الزوجة الصالحة، و الولد الصالح، و الخليط الصالح، و الخامسة و هى تجمع هذه الخصال كلها الدعة)؛

«پنج خصلت است كه هركس يكى از آنها را نداشته باشد همواره زندگي ‏اش دچار كمبود و عقلش دستخوش اضطراب و دلش مضطرب و نگرانست، آن پنج خصلت عبارتند از:

صحت بدن‏

امنيت‏

وسعت روزي‏

انيس موافق‏

گفته شد: انيس موافق چيست: فرمود:

«همسر شايسته، فرزند شايسته، رفيق شايسته»

اما پنجمى كه همه اينها را دربردارد عبارتست از آسايش و آرامش».

اگر يك نويسنده جامعه‏ شناس كتابهاى قطورى را در پيرامون سعادت و خوشبختى بنويسد و اصول آن را ريشه‏يابى كند، جز همان پايه‏ هاى چهارگانه را نخواهد يافت، و جز به همان نتيجه نخواهد رسيد كه امام ششم استنتاج فرموده است.

 

آرى آسايش و آرامش نتيجه طبيعى صحت بدن، امنيت، رفاه و يار دمساز مى‏باشد كه انسان همواره براى آنها تلاش مى‏كند و از آنها دفاع مى‏كند و براى پيشرفت توده ‏ها و بالا رفتن سطح افكار ملتها و ايجاد عدالت و اخلاص در حكومتها، از آنها اسوه و الگو انتخاب مى‏كند، و همه انسانها با اختلاف زياد در طرز تفكر و آداب و رسوم و اديان، در اين هدف همگام و همراهند و همگى به سوى ايجاد امنيت، آسايش، آرامش و تندرستى گام مى‏سپارند.

 

ممكن است گفته شود كه پيوند آسايش و آرامش با امنيت و تندرستى و رفاه زندگى بديهى است كه نيازى به شرح و تفصيل ندارد ولى رابطه وفا و حيا و تدبير و حسن خلق با آزادى چيست؟ و چگونه است كه امام عليه السلام فرموده است: حريت و آزادى همه آنها را در بردارد!

 

در پاسخ مى‏گوئيم: واژه «حريت» گاهى به معناى رهائى از شهوات و هواهاى نفسانى به كار مى‏رود، و گاهى به معناى رهائى از تقليد و دنباله‏روى مى‏آيد، و هنگامى به معناى رهائى از نيروى مهاجم و دشمن متجاوز استعمال مى‏شود، حريت به هر كدام از معانى سه‏گانه باشد، از دست دادن آن مستلزم از دست دادن اراده و شخصيت است، زيرا كسى كه اسير عواطف و تأثرات روحى است و يا گرفتار پيروى قهرى از فرمان ديگرى است، توان تدبير امور و عمل به پيمان و سلوك اخلاقى و به كار بستن اصول عفت نفس ندارد و چاره‏اى جز تسليم و خضوع برايش وجود ندارد.

 

از اينجاست كه امام صادق عليه السلام آزادى را ريشه همه فضائل اخلاقى، و بردگى و بندگى را ريشه همه رذائل اخلاقى دانسته، و عامل همه مشكلات فردى و اجتماعى را در آن جستجو مى‏كند.

 

به جرأت مى‏توان گفت: اگر نسل جوان از راهنمائيهاى ارزنده‏ امام صادق عليه السلام آگاه باشند، هرگز فكر بى‏بندوبارى و بى‏اعتنائى به تعاليم مذهبى را به مغز خود راه نمى‏دهند، و ايمان قطعى پيدا مى‏كنند كه عقايد مذهبى رابطه محكم و ناگسستنى با شئون زندگى دارد، و خير و سعادت جامعه بشرى را در رأس اهداف خود قرار داده است. و باور مى‏كنند هرچه به سود و صلاح جامعه است در ريشه مذهب جاى دارد

.

اين‏طور نيست كه دين فقط منافع مادى و يا روح معنوى باشد، بلكه آنچه در زندگى بشر از خير و شر، سود و ضرر، زشت و زيبا يافت مى‏شود، آنچه خير و زيباست و مفيد به حال انسان است آن دين است، خواه مادى باشد يا معنوى.

 

 

معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق عليه‏السلام ؛ ص110

نشانه های بلاغت‏

 

امام صادق عليه السلام فرمود:

(من عرف شيئا قل كلامه، و انما سمى البليغ، لانه يبلغ حاجته بايجاز)؛

«كسى كه چيز فهم باشد كمتر سخن مى‏گويد، به آدم بليغ از اين جهت بليغ مى‏گويند كه مقصود خود را با كلمات كوتاهى بيان مى‏كند.»

و فرمود:

(ثلاثة فيها البلاغة:

القرب من المعنى و البعد عن حشو الكلام و الدلالة بالقليل على الكثير لجست البلاغة بجدة السان، و لا بكثرة الهذيان، و لكنها اصابة المعنى و قصد الحجة)؛

«سه چيز نشانه بلاغت است:

نزديك شدن به معناى مقصود

دورى جستن از سخن بيهوده‏

بيان كردن معانى بلند با الفاظ كوتاه‏

بلاغت با بلبل‏ زبانى، و رطب و يابس به هم يافتن نيست، بلكه بلاغت عبارت از رسيدن به معناى مقصود با رعايت اقتصاد در استخدام الفاظ مى‏باشد.»

 

بسيارى از دانش‏ پژوهان دو واژه «ادب» و «بلاغت» را با يكديگر اشتباه مى‏كنند و آنها را يك واقعيت مى‏پندارند، درصورتى‏كه فرق در ميان آن دو بسيار است.

بر واژه «ادب» مراحل مختلفى گذشته، كه در هر مرحله‏اى به يك معنى دلالت مى‏كرده است، در عهد جاهلى به معناى كمال نفسانى به كار مى‏رفت و به صاحب اخلاق شايسته، اديب گفته مى‏شد.

و از اينجاست كه در حديث شريف آمده است: (ادبنى ربى فاحسن تأديبى)؛ يعنى‏

«پروردگارم مرا تربيت نمود و تربيتم را به نحو شايسته‏اى فرمود.»

و در عصر امويان به طبقه معلمان اطلاق مى‏شد و به آموزگار واژه «مؤدب» را به كار مى‏بردند.

و در عصر عباسيان در مورد كسانى كه با شعر و لغت و مثل و جنگ آشنا بودند، به كار مى‏رفت.

 

ولى در عصر ما واژه «اديب» در مورد گويندگان، نويسندگان، و دانشمندانى به كار مى‏رود كه از زندگى عمومى انسانها و حوادث مختلف توده‏ها سخن مى‏گويند و با احساسات و خيالات خود آن را رنگ ‏آميزى مى‏كنند و با معيارهاى خويش در پيرامون آنها به داورى مى‏پردازند و آن را خير و يا شر مى‏نامند و مردم را در جهت اميال و اهداف خود سوق مى‏دهند.

و در مواردى شخص اديب كارى با زندگى جامعه بشرى ندارد و همه همتش اينست كه يك قطعه ادبى به نظم و يا به نثر پديد آورد كه براى شنوندگان جالب و جاذب باشد.

 

اما واژه «بليغ» از روز پيدايش علم بلاغت تا به امروز، به معناى گوينده ايست كه بتواند منظور خود را به روشنى و اختصار و به زبان عربى فصيح بيان كند و از محدوده موضوع خارج نشود.

كوتاه‏ترين تعبيرى كه در تعريف بلاغت گفته شده همان تعبير امام صادق عليه السلام است كه فرمود:

«بيان كردن معانى بلند با الفاظ كوتاه» و يا:

«رسيدن به معناى مقصود با رعايت اقتصاد در استخدام الفاظ، و ميانه روى در آوردن دليل و برهان.»

پس هركسى كه بتواند معناى مورد نظرش را با الفاظ كوتاه و بيان روشن ادا نمايد او بليغ است، خواه اين بيان براى مردم سودى داشته باشد و يا به جز زيبائى و گيرائى هيچ سود ديگرى نداشته باشد.

آرى رعايت قواعد عربى و نكات ادبى، لازمه بلاغت است و هرگز از آن جدا نمى‏شود، اگر چه ممكن است در مواردى بلاغت از آن جدا شود، زيرا امكان دارد كه انسان از مطلب و مقصود خود با تعبير زيبا و اسلوب شيوا به اختصار سخن بگويد و در

عين حال اطلاعات گسترده‏اى از فنون ادبى نداشته باشد، و در نتيجه مى‏توان گفت: «هر اديبى بليغ است، ولى هر بليغى اديب نيست.»[1]

 

 



[1] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

زهد (پارسايى)

 

از محضر امام صادق عليه السلام پرسيدند: معيار زهد چيست؟

فرمود: ميزان «زهد» گفتار خداوند تبارك و تعالى است كه مى‏فرمايد:

(لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم)؛

«بر آنچه از شما گذشته اندوهگين نباشيد و بر آنچه بر شما عطا فرموده شادمان نباشيد.»[1]

 

 

شخص عاقل هرگز در مورد چيزى كه واقع شده، نمى‏ گويد، اى كاش نمى‏ شد، و در مورد چيزى كه واقع نشده نمى‏گويد:

اى كاش مى‏شد.

آورده‏ اند كه «بزرگمهر» هرگز شادمان و يا اندوهگين ديده نشد، در اين رابطه از خود وى پرسيدند، در پاسخ گفت: «آنچه از دست رفته هرگز با اشك حسرت ريختن برنمى‏ گردد، و آنچه رخ مى‏دهد با اظهار وجد و سرور جاودانه نمى‏شود».

 

و در حديث آمده است كه واژه «لو» (اگر، اى كاش) كليد رمز اعمال شيطانى است.

 

 



[1] ( 1)- سوره حديد، آيه 23.

 

يكتائى خداوند

 

از محضر امام صادق عليه السلام پرسيدند:

«دليل يكتائى خداوند چيست؟». فرمود:

(ما بالخلق من حاجة الى اكثر)؛

«جهان خلقت نيازى به بيشتر ندارد.»

 

 

علماى كلام به اين بيان امام ششم اعتماد نموده، دليلى بر يكتائى خداى متعال و نفى شريك حق تعالى آورده‏اند، كه توضيح آن چنين است:

اگر در جهان هستى دو خداوند باشد، اگر يكى از آنها بدون همكارى ديگرى، بر آفرينش جهان هستى، توانا باشد، وجود ديگرى بيهوده خواهد بود، كه خداى حكيم از كار عبث منزه مى‏باشد. و اگر يكى از آنها بدون همكارى ديگرى قادر به آفرينش نباشد، عاجز خواهد بود، كه شخص عاجز به دردخدائى نمى‏خورد، پس به ناچار بايد خداوند يكى باشد و شرك محال است.

به تعبير ديگر: مفهوم «الوهيت» ايجاب مى‏كند كه از نظر قدرت، سلطنت و آفرينش جهان، يكى باشد، و گرنه عنوان الوهيت صادق نخواهد بود.

 

از امام صادق عليه السلام پرسيدند: دليل وجود آفريدگار چيست؟

فرمود: چه شغلى دارى؟ گفت: براى تجارت مسافرت دريائى مى‏كنم.

فرمود: آيا تاكنون اتفاق افتاده كه سوار كشتى شوى، كشتى بشكند، روى تخته چوبى بمانى، و دستخوش امواج دريا شوي؟

آيا در چنين حالى متوجه قدرتى شده‏اى و از اعماق دل به او ستايش و نيايش نموده‏اى؟!

گفت: آرى.

امام عليه السلام فرمود: همان قدرتى كه در آن لحظات انقطاع، به او متوجه و متوسل شده‏ اى، خداوند متعادل است.

 

 

علماى كلام و فلاسفه‏ ى اسلام، كتابهاى بسيارى در اثبات صانع نوشته‏ اند، كه همين عبارت كوتاه امام عليه السلام ما را از كتابهاى قطورى كه در اين زمينه نوشته شده، و به استدلال و برهان پرداخته شده، بى ‏نياز مى‏ كند، كه اعتقاد به وجود آفريدگار با سرشت انسان آميخته است، و نياز به استدلال ندارد و به اصطلاح «فطرى» است.

در برخى از مكتبهاى فلسفى كه در عصر ما رواج دارد، آمده‏ است: شناخت پروردگار بر تجربه و برهان نياز ندارد، بلكه احساس درونى و دريافت باطنى است، كه انسان آن را از اعماق دلش در مى‏ يابد.

 

 

گاندى مى‏گويد: «خداوند متعال همان قدرت بيكرانى است كه به وهم نيايد و در مغز نگنجد، او همان قدرتى است كه ما قادر به شناخت او نيستيم، بلكه او را از درون خود درمى‏يابيم و مى‏دانيم كه قدرت ناپيدا كرانه‏اى بر ما سيطره دارد و از ناخن، نسبت به گوشت انگشت، به ما نزديكتر است. به راستى خداوند در درون هر يك از ما موجود و محسوس است».[1]

 

 



[1] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

حق همسايه‏

 

 

روشن ‏ترين مثالى كه از پيوند ناگسستنى حق و اخلاق پرده برمى ‏دارد، حقوق همسايه در اسلام است.

آئين مقدس اسلام بر صاحب حق، فرض و لازم مى‏دارد كه در ملك خود هرگز تصرفى نكند كه موجب ضرر و ناراحتى همسايه باشد، به ويژه در مواردى كه بيرون از حد متعارف باشد.

 

 

اگر انسان در ملك خود ساختمان بلند و بالا بسازد، كه مورد نياز زندگى و يا به خاطر دفع خطر) چون دزد (نباشد، بلكه براى سلب آسايش همسايه، و به منظور جلوگيرى از نور و هوا باشد، شديدا ممنوع است، و هرگز حدود آزادى و اختيار مالك در ملك خود به اين وسعت و گسترش نيست.

 

آرى حق تصرف مالك، همانند واژه‏ى آزادى، محدود و مشروط به اينست كه سلب آزادى از ديگران نشود.

آئين مقدس اسلام در مقام قانون‏گذارى، به انسان والاترين ارزشها را قائل شده، و او را محور و نقطه‏ى پرگار در مصالح و مفاسد قرار داده، كه ميزان مشروعيت در نفى و اثبات بر محور آن مى‏چرخد.

روى اين بيان، لازمست كه همه‏ ى قوانين عاليه‏ى اسلام را بر اين اساس تفسير كنيم، و هر حكمى برخلاف آن يافت شود، آن را كنار بزنيم و از كتابهاى فقه اسلامى به دور اندازيم.

 

 

يكى از وكلاى دادگسترى بيروت، در گفتار مفصلى كه در سرمقاله‏ ى مجله‏ ى دادگسترى بيروت، چاپ و منتشر شد، چنين نوشت:

«آئين مقدس اسلام، نخستين آئين اجتماعى است كه قوانين اخلاقى را در يكجا گرد آورد، و معيارهاى اخلاقى را به صورت قانون درآورد و به آنها قدرت قانون بخشيد. و راستى و درستى و شرافت و مروت را بر پايه ‏ى حق استوار ساخت، كه بدون آن سست و بى ‏بها خواهند بود.

 

افق تعاليم حياتبخش اسلام، از همه‏ى اديان و مذاهب گسترده ‏تر است، كه عقل و اخلاق دو زيربناى مستحكم آن را تشكيل مى‏دهند. پس آنچه عقل سليم بپذيرد و معيارهاى اخلاقى بر آن منطبق باشد، از احكام شريعت مقدس اسلامى به شمار مى‏رود».[1]

 

 

آئين مقدس اسلام از نظر اينكه آئين همه‏ى انسانها در طول اعصار و قرون است، بايد پاسخگوى همه‏ى نيازمنديهاى جامعه بشريت باشد. و براى اينكه يك آئين، پاسخگوى همه‏ ى‏ نيازمنديها باشد، لازمست كه توجه خاصى به مصالح انسانها داشته باشد، و هر چيزى را كه به حال جامعه سودمند باشد، استخدام كند، تا انسان را به سوى زندگى بهتر سوق دهد، و در اين راه از به كار گرفتن هيچ دانش و فرهنگ و فلسفه و اخلاقى فروگذار نباشد.[2]

 

 



[1] ( 1)- مجله المحامى، سال 16 شماره 4، چاپ بيروت.

[2] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

حق، زيربناى اخلاق‏

علم اخلاق، راه و روش زندگى را تعيين مى‏كند، و آنچه را كه انسان بايد انجام دهد و يا شايسته است كه انسان ترك كند، به او مى ‏آموزد. بدون ترديد «حق» آنست كه بايد از آن پيروى كرد، و باطل چيزى است كه بايد از آن اجتناب نمود. و از همين‏ جا رابطه ناگسستنى حق و اخلاق روشن مى‏ شود، و ثابت مى‏شود كه «حق» زيربناى اخلاق است و شالوده‏ى تعاليم اخلاقى براساس حق استوار مى‏باشد.

 

آرى مرزبانى اخلاق را، حق به عهده دارد، مرزهاى آن را تعيين مى‏كند و از پايمال شدن حدود آن حراست مى‏كند. و بر صاحب حق واجب و لازم مى‏شمارد، كه از حدود آن خارج نشود، و در گرفتن حق، از شيوه‏ى ناپسنديده دورى گزيند، و پاى از گليم خود بيرون نگذارد.

 

 

تعاليم اخلاقى بر حقوق ناشى از پيمان و قرارداد، اهميت بسيارى قائل شده، و بر وفا به عهد و عمل به تعهد، تأكيد فراوان نموده است. و لذا كسى كه پيمان بسته، دقيقا بايد به پيمان خود پاى‏بند باشد، مگر در مواردى كه در زير اشاره مى‏كنيم؟

 

 

اگر دو نفر با ميل و رغبت خود قراردادى را امضا كردند، و يا شخصى به وسيله‏ى عهد و نذر و سوگند چيزى را بر خود واجب كرد، آيا به‏هرحال بايد آن را انجام دهد، و يا در مواردى مى‏تواند از آن تخلف كند؟

 

در پاسخ بايد يادآور شويم كه عمل به پيمان و وفا به عهد فقط در جائى ضرورى و اجتناب‏ ناپذير است كه با هيچ يك از معيارهاى اخلاقى منافات نداشته باشد، اگر در موردى عهد و پيمان برخلاف معيارهاى اخلاقى باشد، هرگز انسان به انجام آن موظف نمى‏ باشد، مانند پيمانهاى اجبارى و يا در مواردى كه طرف ديگر قرارداد، غش در معامله و تدليس در كالا انجام دهد، و يا جنس معيوب تحويل دهد، و يا مغبون كند و اجحاف نمايد، در همه اين موارد انسان حق فسخ دارد، و لازم نيست كه به پيمان و قرارداد خود وفا كند.

 

روى اين بيان آنچه در ميان مردم شايع است كه هركس پيمانى ببندد و قراردادى را امضا كند، حتما بايد به پيمان خود وفادار باشد، همه جا صادق نيست، بلكه در مواردى صادق است كه بر پايه‏ى موازين شرعى و معيارهاى اخلاقى باشد، وگرنه به صورت يك جانبه هم مى‏توان قرارداد را به هم زد و به مضمون آن عمل نكرد. پس معيارهاى اخلاقى پايه‏ و اساس پيمانها و قراردادها مى‏باشد و تنها محور و ميزان در فسخ و يا استحكام پيمانها و تعهدها همان معيارهاى اخلاقى مى‏باشد.

و بدين گونه قاعده‏ ى نفى عسر و حرج هر مورد مشقت‏بار را شامل مى‏شود، حتى اگر انسان از روى ميل باطنى خود به آن تن دهد[1]

 

 



[1] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

مرزهاى عقل‏

 

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

(العاقل لا يحدث من يخاف تكذيبه، و لا يسأل من يخاف منعه، و لا يعد ما لا يقدر عليه، و لا يقدم على ما يخاف فوته بالعجز عنه)؛

«شخص عاقل به كسى كه گمان مى‏كند كه او را تكذيب خواهد كرد حديث نمى‏ گويد، و از كسى كه گمان دارد كه او را محروم سازد چيزى مطالبه نمى‏كند، و چيزى را كه قدرت ندارد وعده نمى‏كند، و به چيزى كه گمان دارد كه توان انجام آن را نخواهد داشت اقدام نمى‏كند».

آرى شخص عاقل هر چيزى را در جاى خود انجام مى‏دهد و از مواردى كه مورد تهمت واقع مى‏شود پرهيز مى‏كند. چيزى را كه توانش را ندارد ترك مى‏كند و به چيزى كه در توانش مى‏باشد روى مى‏آورد. كسى كه به يكى از اينها كه در حديث شريف از آن بازداشته شده اقدام كند خود را در معرض اعتراض و محكوميت قرار داده است و آن چيزى جز حماقت نمى‏باشد.

از بررسى احاديث وارده به اين نتيجه مى‏رسيم كه براى ايمان حقيقى دو پايه است: يكى اخلاق پسنديده، ديگرى استقامت‏

در حق و حقيقت، كه بدون اين دو پايه ايمان بلكه انسانيت مفهوم ندارد.[1]

 

 



[1] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

ديانت و شخصيت‏

شخصيت به معنائى سنگ زيرين و هسته مركزى ايمان كامل مى‏ باشد، زيرا فضايل و كمالات در دلى كه شخصيت و استقلال ندارد و تابع تندباد حوادث است و مسير خود را به تبع مسير باد برمى‏گزيند جاى نمى‏گيرد و رشد نمى‏كند. از اينجاست كه مى‏بينيم مردان معروف و برجسته ‏اى يك مدت طولانى به تقوى و فضيلت و امانت و ديانت شناخته شده ‏اند، ولى هنگامى كه فرصتى براى آنها پيش آمده، خود را از هر قيدوبندى آزاد كرده‏ اند، و هيچ مرزى را به رسميت نشناخته‏ اند، و از هر كار خيرى دورى گزيده ‏اند. و لذا امام صادق عليه السلام مى‏ فرمايد:

(ما اثنى الله على عبد الا بعد ان يبتليه، و يفى له بعد الابتلاء بحق العبودية)؛

«خداى تبارك و تعالى بنده‏اى را ستايش نمى ‏كند مگر پس از آنكه او را به مصيبتى گرفتار سازد، و بعد از گرفتارى حقوق بندگى را به خوبى ادا نمايد».

گرفتارى و شكيبائى نقش به سزائى در پرورش روح ايمان دارد، كسى به ايمان نسبت داده نمى‏شود، مگر هنگامى كه فرازها و نشيبهائى براى او پيش آيد، و آزموده گردد، و در همه‏ ى اين مراحل بر ايمان خود استوار بماند، آنگاه او را مؤمن مى‏ نامند.

 

خداى متعال پيش از آنكه بنده‏اى را با حوادث مختلف گرفتار سازد، دقيقا از ميزان ايمان او آگاه هست و مى‏داند كه اگر او را مبتلا كند تا چه مقدار ثابت و استوار مى‏ماند، ولى هرگز برطبق علم خود رفتار نمى‏كند، بلكه در حكمت و مشيت ازلى خود اراده فرموده كه انسان را در موارد بى‏شمارى آزمايش نمايد و به او عقل و قدرت و آزادى عمل عطا فرمايد، آنگاه با اراده‏ى خود هر راهى را برگزيند برطبق اعمالش او را پاداش و كيفر دهد، آن چنانكه در متد آموزشى، براى دانش‏ پژوهى جز برطبق اوراق امتحانى نمره داده نمى ‏شود.

 

در كتاب: «المذاهب الكبرى فى التاريخ» آمده است: خداى تبارك و تعالى بي گمان بندگانش را آزمايش مى‏كند، چنانكه در قرآن كريم مى‏فرمايد:

و نبلوكم بالشر و الخير فتنة؛

«البته كه شما را براى آزمايش با زشت و زيبا دچار مى‏كنيم»[1]

زيرا بدون يك چنين آزمون الهى هرگز فضايل اخلاقى تحقق پيدا نمى‏كند[2]

 

 



[1] ( 1)- سوره انبياء، آيه 35.

[2] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد

اسلام و علوم روز

 

دانشهائى كه زندگى جامعه بشرى بدون آنها امكان‏پذير نيست به حكم طبيعت و بداهت واجب و لازم است و هرگز شارع مقدس نمى‏تواند از آن نهى كند، و نيازى به فرمان شارع نيست مگر از رهگذر ارشاد و امضاء، مانند پزشكى، رياضى، بازرگانى، تكنولوژى و كشاورزى.

 

برخى از ساده‏ انديشان و يا دين‏فروشان گفته‏اند كه تحصيل علم پزشكى بدعت و ضلالت است!! جاى ترديد نيست كه اين گفتار ناروا، خود بدعت است، كه سخنى گزاف، و گفتارى بى اساس است.

تحصيل علم طب ضلالت نيست، بلكه گمراه كسى است كه از روى جهالت و يا تزوير چنين سخن باطل و گمراه‏كننده‏اى را به‏ زبان آورده و عده‏ اى را به گمراهى انداخته است.

 

در مسائل اختلافى ممكن است جهالت عذر باشد ولى در مسائل مسلم و ترديدناپذير كه براى همگان روشن است ديگر براى كسى جاى عذر نيست كه مسائل بديهى را هر كسى اعم از كودن و تيزفهم مى‏ فهمند.

 

اگر كسى تصور كند كه مسائل بديهى نيز از امور نسبى است، و ممكن است كه چيزى در نزد كسى بديهى و در نظر ديگرى مخفى باشد، در پاسخ مى‏گوئيم، آرى برخى از مسائل ممكن است چنين باشد ولى لزوم تحصيل علم پزشكى در هر جامعه از آن مسائلى است كه هرگز ممكن نيست براى شخص عاقلى پوشيده باشد، درست همانند لزوم خوراك براى شخص گرسنه و لزوم آب براى شخص تشنه.

 

 

براى افراد لجوج و بيماردل چند نكته را يادآور مى‏شويم:

1. آيا ممكن است شخص عاقلى ترديد داشته باشد در اينكه خداى سبحان همه امور را به وسيله علل و اسباب انجام مى‏دهد، از خلقت انسان و حيوان و گياه، تا آفرينش دريا و نزول باران و خوراك و پوشاك و جز آنها، از پيدايش علوم تا شناخت اديان و ايمان، همه‏وهمه براساس اسباب و مسببات به وجود آمده است. عمل پزشكى و معالجه بيماران نيز يكى از همين پديده‏هاى متكى به سبب و علت مى‏ باشد.

2. همه مذاهب اسلامى بدون استثناء اتفاق نظر دارند كه دفع ضرر از خويش واجب است، چنانكه همگى اتفاق كرده‏اند بر اينكه به هلاكت انداختن خويشتن حرام است، چنانكه «شهيد ثاني» مى‏فرمايد: «حفظ نفس از تلف شدن واجب است و ترك‏ آن حرام است و حرمت آن از حرمت شرب خمر شديدتر است.

هنگامى كه انسان از ارتكاب يكى از دو حرام ناگزير شود بايد ضعيف‏تر را انتخاب كند و قوى‏تر را ترك گويد.»[1][2]

 

 



[1] ( 1)- مسالك، باب اطعمه.

[2] مغنيه، محمدجواد، معيارهاى اخلاقى در فقه امام جعفر صادق (عليه السلام)، 1جلد