احسان و محبت نامحدود

عواطف انسانى هر قدر دامنه‏ دارتر و گسترده ‏تر باشد، افراد بيش‏ترى را در برمى‏گيرد. مهر و رحمت در اعماق جان تنگ‏دلان، نفوذ نخواهد كرد؛ لذا احسان اين گروه جنبه تعميم ندارد، كه افراد جامعه را از هر دسته و گروه مشمول محبت و نيكى خود قرار دهند؛ هرگز چنين مهر و رحمتى به رحمت خداوندى نزديك نيست.

 

مردى در حضور امام حسين (ع) گفت:

«ان المعروف اذا اسدى الى غير اهله ضاع. فقال (ع): ليس كذلك و لكن تكون الصنيعة مثل وابل المطر فيصيب البر و الفاجر؛

اگر به نااهل نيكى شود، ضايع مى‏شود؛ حضرت فرمود: اين‏طور نيست؛ نيكى كردن مانند باران تند و شديدى است، كه به همه جا مى‏بارد و چمن و شوره‏ زار نمى‏شناسد»[1].

حضرت سجاد (ع) به فرزندش امام باقر (ع) توصيه مى‏كند كه از احسان و نيكى نسبت به هيچ فردى دريغ نورزد و در حدود توانايى خود، اين وظيفه اخلاقى و انسانى را نسبت به تمام افراد بشر انجام دهد.

«يا بنى افعل الخير الى كل من طلبه منك فان كان من اهله فقد اصبت موضعه و ان لم يكن من اهله كنت انت من اهله؛

فرزندم! هركس تقاضاى خير و نيكى از تو نمايد، از احسان و نيكى درباره او دريغ مكن؛ زيرا، اگر تقاضاكننده لايق و شايسته آن نيكى باشد، تو به واقع و حقيقت دست‏يافته‏اى و اگر او شايستگى آن را نداشته باشد، تو در پاسخ مثبت به تقاضاى او، مراتب بزرگوارى و شايستگى خود را ابراز داشته‏اى.»[2]

 

سرور آزادگان جهان، حسين بن على (ع) طى گفتار نغز و شيوايى، مردم را به نيكوكارى فرا مى‏خواند؛ اينك ترجمه و شرح آن گفتار:

«اى مردم! به بزرگوارى و جوانمردى بگراييد! براى گره‏گشايى از كار فروبسته درماندگان، بشتابيد؛ زيرا در نيكوكارى سود بسيارى است.

اى مردم! سعادت و رستگارى را از راه خدمت به بندگان خدا به دست آوريد.

 

شما كه توانايى داريد، بر دل دردمندى مرهمى نهيد؛ مبادا كارى كنيد كه به واسطه اهمال و سستى در كار نيك ديگران به بدگويى شما زبان بگشايند و به مهملى و بى ‏ثمرى متهم شويد؛ اگر ناتوان و از پا افتاده‏اى را يارى كرديد و او از نيكى و محبت شما سپاسگزارى نكرد، آزرده خاطر نشويد و از احسان و نيكى خود دل‏سرد نگرديد؛ زيرا خداوند كريم پاداش عظيمى به شما عطا خواهد فرمود و نعمت‏هاى بيكرانش را به شما ارزانى خواهد داشت.

 

اين خود بزرگ‏ترين بخشايش و نعمتى است، كه خداوند شما را از نعمت‏ها بهره‏مند ساخته و گروهى را نيازمند شما گردانيده است؛ سزاوار نيست كه حرص و آز پيشه كنيد؛ زيرا اگر تمام نعمت‏هاى پروردگار را به دست آوريد براى رفع نياز محرومان و آسايش دردمندان، آستين جوانمردى بالا نزنيد، خداوند نعمت‏هايى را كه به شما ارزانى داشته، مبدل به رنج و درد خواهد كرد و شما را به خاكستر مذلت خواهد نشانيد، تا مصايب و محروميت‏هاى رنجديدگان را بچشيد.

 

چه فرح ‏افزاست اگر دل شكسته از پا افتاده‏اى را به دست آوريد، اگر شما رادمردان عالى‏قدرى باشيد، ميان مردم به نيكى و نيك‏نامى شهره مى‏شويد و هنگامى كه از برابر آنان مى‏گذريد، به‏جاى نفرت و خشم با ديده‏اى سپاسگذار به شما خواهند نگريست.

 

چه بسيار از همين نيازمندان در روز رفاه و بى‏نيازى خويش به شما پاداش نيك خواهند داد.

اگر نيكوكارى به سيماى انسانى درآيد، و شما صورت درخشان و زيباى او را بنگريد، خواهيد ديد جوانى زيبا و دل‏فريب است كه به قلب شما شادى مى‏بخشد و اگر ممكن بود، كه بدى‏ها و بدكردارى‏ها جلو ديدگان شما پديدار شود، بى ‏شك او را با چهره‏ اى عبوس و نفرت‏انگيز مى‏ نگريستيد، كه چشم‏هاى خويش را از مشاهده قيافه ناميمون و پليد او فرو مى‏ بستيد.

 

اى مردم! بخشنده و سخاوتمند باشيد! كرم و جوانمردى پيشه كنيد، تا سيادت و سرورى يابيد؛ زيرا هركس به بخل و امساك گرايد، پست و ناچيز و بى‏ مقدار خواهد گرديد.

 

بخشنده ‏ترين مردم كسى است كه به نيازمندى كه قادر بر پاداش دادن نيست، بذل مال كند و بزرگ‏ترين مردم با گذشت، جوانمردى است كه با داشتن قدرت، خطاكاران را ببخشايد و بزرگوارترين خويشاوندان، كسى است كه از دل‏جويى و تفقد نسبت به بستگان خود غفلت نكند، هرچند آن‏ها پيوند علاقه و محبت را قطع نمايند.

 

اگر شما اين‏چنين بزرگوار و بخشنده باشيد، درخت پرمنفعتى خواهيد بود كه ريشه‏ هايتان از خير و بركت سيراب مى‏شود و شاخه‏هاى سعادت و نيكبختى از وجودتان سر بر خواهد كشيد و بر ديگران سايه خواهد افكند و ميوه‏هاى شيرين و گواراى آن، كام بى‏نوايان را شيرين خواهد ساخت.

 

هر نيك‏مردى در عمل خير و خدمت به خلق شتاب كند، فرداى آن روز خير و بركتى به او مى‏رسد كه هرگز انتظار آن را ندارد و اگر تنها براى جلب رضاى پروردگار دست حاجتمندى را بگيرد، خداوند مهربان و كريم در روز نيازمندى، شما را يارى مى‏كند و حوادث ناگوار را از جان شما دور مى‏سازد.

 

اى مردم! هركدام از شما از دل خسته جانى بار اندوهى را برداريد، خداوند متعال، زنگار غم و تيرگى دنيا و آخرت را از آيينه دل شما مى‏زدايد و نيكى و نيكوكاران را پاداش مى‏دهد؛ زيرا خداوند بزرگ نيكوكاران را دوست مى‏دارد»[3].

احسان و نيكى منحصر به بذل مال و رفع آلام دردمندان و گره‏گشايى از كار ديگران نيست، بلكه بخشش و كمك معنوى و اصلاح اخلاق و صفات درونى آن‏ها، از احسان‏هاى مالى، عالى‏تر و گران‏بهاتر است.

 

بنابراين، اگر كسى دست گمراهان را بگيرد و از دره فساد و تباهى و گمراهى بالا آورد و در محيط پرنور حقيقت رها سازد، بزرگ‏ترين نيكى و احسان را در حقشان كرده است و از نظر اسلام، عالى‏ترين و پرارزش‏ترين نوع نيكى و احسان همان يارى منحرفان و نجات غرق‏شدگان در منجلاب فساد و بدبختى است.

 

پيامبر عالى‏قدر اسلام به على (ع) فرمود:

«لئن يهدى الله على يديك رجلا خير لك مما طلعت عليه الشمس‏[4]؛

اگر يك نفر به دست تو ارشاد و هدايت شود، برايت از آنچه آفتاب بر آن مى‏تابد بهتر و پرارزش‏تر است».



[1] ( 1). تحف العقول، ص 245.

[2] ( 2). روضه كافى، ص 153.

[3] ( 1). كشف الغمه، ج 2، ص 204.

[4] ( 1). شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 700.

ملاك محبوبيت در پيشگاه خدا

هنگامى كه از پيامبر اسلام پرسيده شد، محبوب‏ترين افراد در پيشگاه خدا كيست؟ پاسخ دادند:

 

«انفع الناس للناس‏[1]؛

او كسى است كه بيش‏تر از همه براى مسلمانان مفيد باشد».

 

نيز از آن حضرت نقل است كه فرمود:

«من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم‏[2]؛

هرگاه مسلمانى بشنود كه مردى، مسلمين را به كمك مى‏طلبد و از آنان يارى مى‏خواهد، اگر به ندا و تقاضايش پاسخ مثبت ندهد و يارى‏اش نكند مسلمان نيست».

 

روزى صفوان در مجلس امام صادق- عليه السلام- حضور داشت، ناگهان مردى كه آثار ناراحتى از چهره‏اش نمايان بود، به مجلس وارد شد و لب به سخن گشود و به شرح گرفتاريى كه برايش پيش‏آمده بود، پرداخت؛ معلوم شد گرفتارى او يك مسأله مالى است، كه كارش به بن‏بست كشيده است؛ امام به صفوان دستور دادند: «بى‏درنگ برو در حل مشكل برادر ايمانى خود جديت و تلاش كن».

صفوان براى همين منظور حركت كرد و رفت و پس از رفع مشكل و گرفتارى آن مرد، به حضور امام بازگشت؛ امام پرسيد: جريان كار به كجا انجاميد؟ صفوان گفت: خداوند اصلاح كرد.

 

 

امام فرمود:

آگاه باش! اقدام در حل همين مشكل به ظاهر كوچك- كه براى آن مقدار كمى هم وقت صرف كردى- از طواف يك هفته متوالى به دور كعبه، براى تو باارزش‏تر است؛ سپس آن حضرت اضافه كردند: مردى به علت گرفتاريى‏ كه داشت، به حضور امام حسن- عليه السلام- رسيد و از آن حضرت يارى خواست. امام حسن- عليه السلام- بى‏درنگ، آماده شد و به راه افتاد. در بين راه به حسين بن على (ع) برخوردند، در حالى كه به نماز مشغول بود؛ امام حسن (ع) از آن مرد پرسيدند، چطور از حسين بن على (ع) غافل شدى و از وى استمداد نكردى؟ پاسخ داد: ابتدا تصميم داشتم از ايشان در حل مشكل خود تقاضاى كمك كنم، اما چون شنيدم كه آن حضرت در حال اعتكاف است، لذا منصرف شدم.

 

امام حسن (ع) فرمودند:

«اگر توفيق رفع گرفتارى تو را يافته بود، ارزش آن برايش از يك ماه اعتكاف بيش‏تر بود».[3]



[1] ( 1). اصول كافى. ج، ص 391.

[2] ( 2). همان، ج 2، ص 164.

[3] ( 1). همان، ص 198.

اسلام و پيوندهاى اجتماعى‏

برنامه‏ هاى پرورشى و تعليماتى اسلام، در جهت گسترش تفكرات عمومى اجتماعى و توسعه افق ديد و انديشه مردم، تنظيم و تدوين گرديده است؛ زيرا هر قدر ميدان و افق ديد آدمى دامنه‏ دارتر و سطح افكار بالاتر و دقيق‏تر باشد، بهتر مى‏تواند از تاريكى خودخواهى و انحصارطلبى بيرون آيد؛ اين برنامه طورى طرح‏ريزى شده كه در عين تقويت روحيه فردى، روحيه اجتماعى را نيز ثمربخش‏ مى‏گرداند، تا شخص در گرايش به وحدت و همكارى با جامعه، همبستگى خود را حفظ كند و جامعه متشكل از افرادى گردد كه نه به ى‏شخصيت و توخالى باشند و نه خودخواه و بى ‏تفاوت نسبت به يكديگر.

 

علاقه‏ ها و پيوندهاى اجتماعى، در جامعه اسلامى به پيوند الهى مربوط است؛ مردم يكديگر را به نيكى و تقوا و كارهاى شايسته وا مى‏دارند و باهم براى ايجاد محيطى همكارى مى‏كنند كه نسل‏هاى در حال رشد، در پرتو ايمان و عقيده پاك، به خير و نيكى و اعمال شايسته بينديشند، كه در اين صورت همه نيروهاى سازنده مردم، در راه سازندگى و خير، به حركت در مى‏آيد، نه براى فعاليت در راه شر و فساد.

 

 

بدين ترتيب هدف و عمل افراد اجتماع، يكسان و حس تعاون و همكارى در همه بيدار و دل‏ها بهم نزديك است و كنش‏هاى فردى و اجتماعى به منظور خدمت به انسانيت به كار مى‏افتد.

 

از آنجايى كه اسلام ذاتا اقتضاى جامعه ‏اى همكار و همدرد براى اقامه وظايف اجتماعى خود را دارد و نيكى و نيكوكارى اساس اخلاق اسلامى و از برنامه‏هاى اصلى آن است، لذا هشدار مى‏دهد: هركه فكر خدمت به اجتماع را نداشته باشد مسلمان نيست.

 

پيامبر گرامى اعلام مى‏كند:

«من اصبح و لا يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم‏[1]؛

آن‏كس كه سر از خواب بردارد و به امور مسلمانان توجهى نكند، مسلمان نيست».

روزى كه اسلام در دنياى جاهليت طلوع كرد، مكتبى عرضه داشت كه سراسر شؤون فرد و اجتماع را در برگرفت و در ميان مردمى كه كينه ‏توزى، جاه‏طلبى، شهوت‏رانى و استثمار بر آنان حاكم بود، به تزكيه اخلاق و پالايش روانى افراد همت گماشت و آنان را به برادرى و نيكوكارى و مهربانى و دوستى بى‏آلايش دعوت كرد و شخصيت مثبت هر فرد را بر اساسى بنيان نهاد كه هيچ عامل اختلافى از قبيل بغض و كينه و انزوا، آن‏ها را از يكديگر جدا نمى‏ساخت و بدين ترتيب به تشكيل يك جامعه نيرومند و با فضيلت اقدام ورزيد.

 

در آن جامعه كه ايمان و نيكوكارى و خدمت، ميزان ارتقا و رفعت شناخته مى‏شد، هر فردى چنان به سرنوشت ديگران احساس دلبستگى و مسؤوليت مى‏كرد كه گويى به تنهايى عهده‏دار كار همه است و منتهاى علاقه، آخرين حد بخشش و نهايت از خودگذشتگى و ايثار نسبت به يكديگر داشتند؛ قرآن مقدس اين رابطه درخشان و عالى را بدين گونه توصيف مى‏نمايد:

 

«و الذين تبوؤا الدار و الإيمان من قبلهم يحبون من هاجر إليهم و لا يجدون في صدورهم حاجة مما أوتوا و يؤثرون على أنفسهم و لو كان بهم خصاصة[2]؛

گروه انصار كه خانه و قلب خود را براى پذيرايى از مهاجران آماده ساختند، دوست مى‏دارند كسانى را كه به شهر آن‏ها هجرت كردند و در دل خود هيچ‏گونه بخل و حسد نسبت به آن‏ها احساس نمى‏كنند و با اين‏كه خودشان نياز به چيزهايى دارند، باز هم مهاجران را بر خود ترجيح مى‏دهند و مقدم مى‏شمارند.»

 

قرآن نيكوكاران را چنين معرفى مى‏كند:

«و آتى المال على حبه ذوي القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و في الرقاب‏؛[3]

نيكوكار كسى است كه دارايى خود را در راه دوستى خدا، به خويشان و يتيمان و فقرا و رهگذران نيازمند و مستمندان بدهد و هم در آزاد ساختن بندگان صرف كند.»

 

 

از سوى ديگر در صحنه‏هاى حساس روانى، هنگامى كه شخص بى‏نياز در مقام بخشش و رفع نيازمندى آدمى محتاج برمى‏آيد، بايد با اتخاذ روشى صحيح و دقيق، شخصيت فرد نيازمند را حفظ كند، تا جلو پديده ‏هاى ناگوار روانى را بگيرد.

 

اسلام به ثروتمندان دستور مى‏دهد كه هنگام عطا و بخشش دست خود را فرو گيرند تا نيازمندان از دست آنان بردارند و دستشان فراتر باشد و احساس حقارت و شكست نكنند و خود نيز از آلودگى به كبر و نخوت بركنار بمانند.

 

على- عليه السلام- فرمود:

«ما احسن تواضع الاغنياء للفقراء طلبا لما عند الله و احسن منه تيه الفقراء على الاغنياء اتكالا على الله‏[4]؛

چه نيكو و پسنديده است براى ثروتمندان كه در برابر نيازمندان تواضع و فروتنى كنند و از آن نيكوتر، بزرگ‏منشى نيازمندان در برابر ثروتمندان است، به علت اعتماد و توكلى كه به آفريدگار بزرگ دارند».[5]

 

 



[1] ( 1). اصول كافى، ص 390.

[2] ( 1). حشر( 59) آيه 9.

[3] ( 2). بقره( 2) آيه 177.

[4] ( 1). نهج البلاغه، حكمت 398.

[5] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد، حوزه علميه قم

عقده ‏گشايى مطلوب‏

گشودن عقده دل نزد دوستان صميمى و وفادار، يكى از وسايلى است كه مى‏توان از آن استفاده كرد و بدين وسيله دل را از غم آزاد نمود. بايد به اشخاص غم‏زده مجال و فرصت داد تا آنچه را كه در دل دارند با دوستان بااخلاص خود در ميان بگذارند و مشكلات خود را به آنان بازگو كنند و از اين راه، از فشار جانكاه اندوه بر روان خويش بكاهند.

 

همچنين دل‏جويى از دوستان محنت‏زده و گشودن عقده‏ هاى روحى و حل مشكلات و دشوارى‏هاى آنان، تا جايى كه امكانات اجازه مى‏دهد، يكى از وظايف حساس و پرارزش هر انسانى است؛ كسى كه دوستى‏اش بر پايه محبت واقعى استوار است، نبايد در مواقع بحرانى نسبت به دوست خود، حالت غفلت و بى‏ تفاوتى به خود بگيرد.

 

 

در روايات پيشوايان دين به اين موضوع توجه كامل شده و چنين خاطرنشان گرديده كه شخص باايمان مايه آرامش خاطر ديگر مؤمنان است.

 

پيامبر اكرم- صلى الله عليه و آله- فرمود:

«احب الاعمال الى الله سرور يدخله على مؤمن يطرد عنه جوعته و يكشف عنه كربته‏[1]؛

در پيشگاه خداوند، بهترين كارها اين است كه فردى موجب خوشحالى و مسرت خاطر برادر ايمانى خود گردد و غبار غم و اندوه را از روان او بزدايد».

 

امام صادق- عليه السلام- فرمود:

«اذا ضاق احدكم فليعلم اخاه و لاعين على نفسه‏[2]؛

هرگاه يكى از شما به درد و اندوهى دچار شديد، برادر خود را آگاه سازيد، تا تيرگى‏هاى غم و رنج را از صفحه دل شما پاك كند».

 

در روان‏شناسى جديد نيز از پنهان داشتن عقده‏ها و رنج‏هاى درونى به شدت نهى شده است.

روان‏شناس معروف «شاختر» مى‏گويد:

«اگر از رفتار يا از وضع و حالى كه داريد، ناراضى و در زحمتيد، و از عهده حل مشكل خود برنمى‏آييد، راز خود را با كسى كه طرف اعتماد شما و عاقل باشد، در ميان بگذاريد، خيال رنج‏آور و ترس و تشويش را پيش خود نگاه داشتن، بر قدرت و مزاحمت آن مى‏افزايد؛ راز را به زبان بياوريد و از شخص دانا و مجرب نصيحت بخواهيد؛ ترس و فكر بد، از روبه‏رو شدن با شخص، ضعيف و فرارى مى‏شود.

 

از درد دل كردن با روان‏پزشك و يا لااقل با دوستى عاقل، خوددارى نكنيد؛ زيرا افكار مزاحمى كه به شعور باطن مى‏سپريم، هميشه مخل آسايش و سعادت ما خواهند بود.

 

 

بايد دانست كه دفع فكر به دو صورت ممكن است: يا آنكه عمل دفع به‏طور طبيعى و بدون اطلاع و خواستن ما صورت مى‏گيرد؛ يعنى ذهن ما، هر فكرى را كه مزاحم باشد، بدون اين‏كه ما متوجه باشيم، پس مى‏راند و در عمق خاطرمان جا مى‏دهد، يا آنكه گاه دانسته و عمدا، فكر رنج ‏آور را از خود دور مى‏كنيم و اصرار داريم كه آن را به خاطر نياوريم؛ اين عمل را در اصطلاح روان‏شناسى، «حذف» مى‏ناميم، ولى با اين عمل از مزاحمت فكر هيچ كم نمى‏شود و هرچه در فراموش كردن آن تلاش كنيم بيش‏تر به يادمان مى‏آيد و موجب رنج و شرمسارى بيش‏ترى مى‏گردد.

 

 

به ‏هرحال دانسته يا ندانسته، هر فكر ملال‏ آور و مزاحمى كه آن را دفع يا حذف كنيم، دست از سر ما برنمى‏دارد و پنهان و آشكار ما را رنج و آزار مى‏دهد و تا آن فكر را با عاقلى در ميان نگذاريم و كمك و نصيحت نگيريم از رنج و محنت آسوده نخواهيم شد»[3].[4]

 

 



[1] ( 1). اصول كافى.

[2] ( 1). وسائل الشيعه، ج 2، ص 55.

[3] ( 1). رشد شخصيت، ص 109 و 110.

[4] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

تظاهر به مسرت‏

يك عامل ثمربخش كه هنگام هجوم اضطراب و اندوه به دل، در كاستن آن كمك مؤثرى مى‏كند، تظاهر به مسرت و شادمانى است.

 

مولاى متقيان على (ع) فرمود:

«كن بالبلاء محبورا و بالمكاره مسرورا[1]؛

هنگام فشار گرفتارى، از خود شادمانى نشان بده و در مشكلات و دشوارى‏هاى زندگى مسرور و گشاده ‏رو باش».

 

 

«كن راضيا تكن مرضيا[2]؛

هميشه در زندگى حالت رضايت داشته باش تا مورد پسند باشى».

 

روان‏شناسان امروز نيز تظاهر به مسرت و شادمانى را در كاهش بحران غم و اندوه و همچنين بالا بردن شخصيت انسان را عامل كاملا مؤثر و سودمندى مى‏شناسد و چنين توصيه مى‏كنند:

«سعى كنيد تظاهرات چهره‏ اى خوش‏آيند در خود ايجاد كنيد و بكوشيد كه‏ هميشه بشاش باشيد؛ خود را چنان فارغ از غم و اندوه نشان دهيد كه هركس شما را مى‏بيند خيال كند بهترين دوستانش را ديده است؛ اگر شما مغموميد و حال عصبى داريد، سعى كنيد در موقع برخورد با ديگران، اين غم و اندوه و ناراحتى را ظاهر نسازيد، اين‏طور تظاهر كنيد كه در يك حالت خوش و راضى هستيد.

 

وقتى شما روحيه‏ اى شاد داشتيد و به مردم فهمانديد كه خوش و خرميد، ديگران نيز رفتار دوستانه‏اى در قبال شما خواهند داشت و از هر درى با شما سخن خواهند گفت و از يكديگر لذت خواهيد برد؛ وقتى شما سرحال هستيد، يك شيوه مؤثر عملى، در جلب ديگران در شما پيدا مى‏شود.

 

 

نخستين قدم براى سرحال و سركيف شدن، تظاهرات چهره‏اى است؛ اخم نكنيد؛ هميشه تبسمى بر لب داشته باشيد؛ اين تظاهرات بدون ترديد در شما مؤثر واقع مى‏شود و باعث تخفيف غم درونى مى‏گردد؛ در غير اين صورت، اخم، عادت شما مى‏شود و مردم از اشخاص عبوس و ماتم‏زده دورى مى‏جويند؛ صورت بشاش، ديگران را به سوى شما جلب مى‏كند؛ بزرگى در اخم كردن نيست؛ بعضى‏ها تصور مى‏كنند كه اگر هميشه عبوس باشند و اخم كنند، ديگران از آن‏ها حساب مى‏برند و مرعوب آن‏ها مى‏شوند، در صورتى كه اين‏طور نيست؛ هرگاه اندوهناك هستيد، تبسمى بر لب بياوريد، خواهيد ديد كه چگونه غم شما، رفع مى‏شود».[3]

 

 



[1] ( 2). غرر الحكم، ص 565.

[2] ( 3). همان، ص 564.

[3] ( 1). روان‏شناسى براى زيستن، ص 77 و 78.

دلبستگى به زندگى جاويدان‏

اسلام، دل را به زندگى جاويدان سوق مى‏دهد؛ هرچند ايمان به رستاخيز كه يك ايمان زنده حقيقى است، شخصيت انسان را از محيط حس بالا مى‏برد، و نيروهاى او را براى تحقق بخشيدن و عملى ساختن ايده ‏هاى عالى بشرى برمى‏ انگيزد، در عين حال، آدمى را از بهره‏مندى از متاع دنيا باز نمى‏دارد، اما جلو خودكامگى نفس را براى چپاول اين بهره‏ ها در ميدان وسيع زندگى مى‏گيرد و نيروى آزمندى و حرص ديوانه‏ وار او را تحت كنترل و موازنه قرار مى‏دهد.

 

وقتى شخص واقعا معتقد شود كه فرصت دنيا كم و محدود و بهره‏ هاى آن هم ناچيز است و لذايذ واقعى در اين ايام كوتاه دنيا به دست نمى‏ آيد، آن‏گاه متاع اين جهان در نظرش جلوه ‏اى خيره‏ كننده نخواهد داشت.

و افسوس و حسرت نخواهد خورد كه بيش از اندازه آن را به دست نياورده، لذا به اضطراب و اندوه و ترس دچار نمى‏گردد و از آرامش قلبى و آسودگى و راحتى اعصاب و وجدان برخوردار است، كه بى‏ شك همين اعتماد و آرامش، بر لذت او از بهره‏ هاى زندگى- كه از روى عقل و متانت از آن‏ها استفاده مى‏كند- خواهد افزود. بنابراين يك انسان باايمان مى‏داند كه اين بهره‏ها وسايلى هستند براى رسيدن به هدف‏هاى عالى‏ تر و بهتر و هدف و غايت زندگى نيستند، كه آدمى تمامى عمر خود را براى كسب آن‏ها صرف كند و از اين گذشته، تعادل روح خود را نيز از دست بدهد.

 

فشار جانكاه اندوه و اضطراب، به فرسودگى و بيمارى جسم انسان منجر خواهد شد. بايد هركس به خاطر حفظ بهداشت و سلامت جسمانى خود، نگذارد نگرانى و غم بر روحش چيرگى يابد و وجودش تحت سلطه و نفوذ قواى تخريبى وجود او گيرند.

 

امير مؤمنان على (ع) فرمود:

«الحزن يهدم الجسد[1]؛

اندوه و نگرانى ساختمان بدن آدمى را ويران مى‏سازد».

 

«الهم ينحل البدن‏[2]؛

غم و اندوه پيكر انسان را مى‏گدازد».

«تجرع الغصص فانى لم ار جرعة احلى منها عاقبة و لا الذ مغبة[3]؛

غم و اندوه خود را فروخور و از ياد ببر؛ زيرا عاقبت نوشيدن اين جرعه (تلخ) بسى شيرين و پايانش بسيار لذت‏بخش و گواراست».

براساس تحقيقات علمى دانشمندان، برخى از بيمارى‏هاى جسمى معلول نگرانى‏ها و هيجان‏هاى روانى است.

 

چيزى كه دنياى انسان واقع‏ بين را از جهان ناپختگان متمايز مى‏سازد، عبارت از تخيل است؛ يك فرد سطحى و كم‏عمق و ظاهربين آن‏چنان شيفته نيروى تخيل خويش است كه هردم بر دلش امواج آرزوها و خواسته‏هاى بى‏پايان استيلا مى‏يابد و همين‏كه جريان حوادث را برخلاف خواسته‏ هاى خود ديد، تاريكى وحشت‏انگيزى روحش را در برمى‏گيرد، سررشته را از دست مى‏دهد و اگر اين‏ بحران عجيب با ضعف نفس توأم باشد، ممكن است منجر به انتحار گردد.

 

در حالى كه انسان واقع ‏بين كه از قيدوبند انديشه‏ هاى كودكانه و بى ‏اساس رهاست، نظرش وسيع و گسترده است؛ اشيا را نيمه‏ تمام نمى‏بيند و نمى‏گذارد در زندگى عملى‏اش تخيلات افسونگر و موهوم، دخالت و نفوذ كنند، بلكه مى‏كوشد خود را با محيط طبيعى و اجتماعى و بالاخره با حقايق زندگانى بيرونى و درونى تطبيق دهد.

 

اگر كسى واقعا داراى شخصيتى متعادل و روحيه‏ اى متوازن باشد، همچون بيد، از هر بادى نمى‏لرزد؛ اين‏كه برخى از افراد در اوقات فراغت بى‏درنگ احساس ناراحتى مى‏نمايند، براى آن است كه نيروى معنوى آن‏ها كافى نيست و پناهگاه نيرومندى ندارند، لذا براى اتلاف وقت به تفريحات زيان‏بار و ناسالم روى مى‏ آورند.

 

ولى، انسان هر قدر از جهت قواى درونى نيرومندتر باشد، كم‏تر احساس احتياج به دنياى خارج مى‏كند، هر كشورى كه كم‏تر به صادرات كشورهاى خارجى نياز داشته باشد، اساس و بنيان اقتصادى‏اش استوارتر است؛ كسى هم كه دارايى درونى‏اش به قدر كافى باشد و دايما به استمداد از خارج ناگزير نشود، مى‏تواند خود را از فعاليت‏هاى خطرناك و رفتار ويرانگر نجات بخشد و مشخصات اخلاقى خويش را تعديل نمايد و خلاصه تأثير عوامل خارجى را بر روى نفس تغيير دهد.

 

 

امام صادق (ع) فرمود:

«اصبروا على الدنيا فانما هى ساعة فما مضى منه فلا تجد له الما و لا سرورا و ما لم يجى‏ء فلا تدرى ما هو و انما هى ساعتك التى انت فيها فاصبر فيها على‏ طاعة الله و اصبر فيها عن معصية الله‏[4]؛

در حقيقت، مجموع عمر انسان در دنيا بيش از ساعتى نيست، از اين ساعت آنچه گذشته، از ميان رفته است و لذت و رنجى از آن احساس نمى‏كنيد و آنچه از آينده باقى است، براى شما معلوم نيست؛ سرمايه گران‏بها و پرارزش عمر تنها همان لحظاتى است كه اكنون در اختيار داريد؛ بنابراين سعى كنيد مالك نفس خود شويد و براى رستگارى و اصلاح خويش صميمانه تلاش نماييد؛ در اطاعت و فرمان‏بردارى از اوامر خداوند پايدارى به خرج دهيد و از آلودگى به گناه و نافرمانى از دستورات الهى بپرهيزيد».

 

اگر توجه به گذشته و آينده، به خاطر فرار از دشوارى‏هاى زمان حال باشد، به نظر روان‏شناسان، بيمارى يا مقدمه بيمارى روانى است، چنان‏كه مى‏گويند:

 

«اگر قرار باشد كه به زمان حاضر توجه نشود و از فرصت‏هايى كه براى شخص فراهم مى‏شود، استفاده نگردد و دايما به خود و ديگران بگويد:

«راست است كه من در درس خود خوب نيستم، ولى صبر كن، وقتى وارد زندگى شدم، ببين چه خواهم كرد؛ همه آنهايى كه در درس شكست خوردند، در زندگى واقعى موفق شده‏اند، من راجع به آينده خود خواب‏ها و خيالاتى دارم».

 

اين نوع تفكر مى‏رساند كه شخص مى‏خواهد از زندگى حقيقى و زمان خودش فرار كند؛ روان‏شناس به خوبى مى‏داند كه اين مطالب با حقيقت وفق نمى‏دهد و جز استدلال غير منطقى چيز ديگرى نيست؛ اين نوع تفكر راجع به آينده، مضر مى‏باشد و به احتمال قريب به يقين، شخص صاحب اين طرز تفكر، مانند زمان حاضر با عدم موفقيت مواجه شود.

چنانچه تفكر شخص راجع به آينده و گذشته باعث صرف وقت و نيرو شود و موجب گردد كه او از امور روزانه كه با آن مواجه است، غفلت ورزد، مسلما چنين‏ شخصى، غير طبيعى و در همسازى ناتوان است، اگر شخص نتواند با مشكل خود روبه‏رو شود و براى فرار از آن به آينده فكر كند، بنابراين، اين فكر آينده، جانشين براى زمان حاضر است و چنين جانشينى، كه كمك به رفع مشكلات نكند، بى‏فايده و مضر است»[5].

 

سرور آزادگان جهان حسين بن على (ع) فرمود:

«اذا وردت بلية، على العاقل تحملها و قمع الحزن بالحزم و فرغ العقل للاحتيال؛

اگر براى مرد عاقل و خردمند حادثه‏اى رخ دهد، اندوهگين نمى‏شود، بلكه با حزم و دورانديشى زنگار رنج را از دل مى‏زدايد و به مدد نيروى خرد چاره‏ جويى مى‏كند».

 

ما با نيرويى كه در اختيار داريم، مى‏توانيم با ناسازگارى‏ها و ناكامى ‏هايى كه از هر سو به ما روى آورده‏ اند، به مبارزه برخيزيم؛ هرگاه در اين پيكار وقفه‏اى حاصل گردد، اين نيروى راكد همچون بار سنگينى آدمى را رنج مى‏دهد و شخص ناگزير است كه بيهوده اين نيرو را به مصرف برساند.

 

يكى از راه‏هايى كه براى نجات از فشار هيجان و آشفتگى خاطر مؤثر است، پرداختن به كارهاى مثبت مى‏باشد. كسانى كه هنگام تضاد كشمكش ‏هاى داخلى، قواى خود را به انجام عمل مفيدى صرف مى‏كنند، به هنگام اشتغال به كار آسوده ‏اند و وقتى ثمرات كار خود را نيز مى‏بينند، شادمان مى‏گردند و در خويشتن احساس رضايت مى‏كنند و به ‏همين ‏جهت مسلم است كه بسيارى از اين فعاليت‏ها- اگر چه راه حل موقت و نسبى به نظر مى‏رسد- واكنش سودمند و رضايت ‏بخشى است و دست‏كم، ذهن در پرتو آن به‏ طور موقت، مثلا از يك گرفتارى شخصى، كه لا ينحل به نظر مى‏رسد، رهايى مى‏ يابد، مخصوصا اگر به اقدامى دست زند كه‏ متضمن نفعى براى ديگران باشد، كه در اين صورت براى خود او نيز نتيجه ‏بخش خواهد بود؛ زيرا ممكن نيست كسى كه براى ديگران سودمند است، براى خويشتن مفيد نباشد، به علاوه از گام نهادن در جاده‏ هاى ناصواب و زيان‏بار نيز مصون خواهد ماند.

 

 



[1] ( 1). غرر الحكم، ص 23.

[2] ( 2). همان، ص 16.

[3] ( 3). همان، ص 351.

[4] ( 1). اصول كافى، ج 2، ص 454.

[5] ( 1). روان‏شناسى براى زيستن، ص 238.

 

توقعات نامحدود

گسترش دادن دامنه توقعات سبب مى‏شود كه انسان دايما با اندوه و ناآرامى دست به گريبان باشد؛ كسانى كه ديده واقع‏بين دارند، مال و ثروتى را كه از حد اعتدال بگذرد، مانع خوش‏بختى و آسايش خاطر مى‏دانند؛ خوش‏بختى و بدبختى و آسايش و ناآرامى معيار خاصى دارد كه مال و ثروت و شكوه و مقام در آن مؤثر نيست؛ در جهان ما توانگران تنگ‏ نظرى هستند كه در عين ثروتمندى گرسنگى مى‏كشند و روى آسايش را نمى‏بينند و بسيارند بى‏نوايان مستمندى كه از غم بى‏ آبى ماتم مى‏گيرند.

 

به گفته شاعر نكته ‏سنج:

فغان كه كاسه زرين بى‏نيازى را

 

گرسنه چشمى ما كاسه گدايى كرد!

     

 

امير مؤمنان على- عليه السلام- فرمود:

«لا كنز اغنى من القناعة و لا مال اذهب للفاقة من الرضى بالقوت و من اقتصر على بلغة الكفاف فقد انتظم الراحة[1]؛

هيچ گنجى بى‏ نياز كننده‏ تر از قناعت نيست و هيچ ثروتى نمى‏تواند مانند احساس رضايت جلو فلاكت و بدبختى را بگيرد؛ هركس به درآمدى كه نيازمندى‏هاى زندگى‏ اش را رفع كند قانع باشد، از آشفتگى خاطر، رهيده و بدين وسيله شادكامى و آسايش خاطر خود را منظم ساخته است».

 

از نظر پژوهندگان حيات روانى بشر نيز، بالا رفتن سطح توقعات مايه پريشانى و ناخرسندى خاطر مى‏گردد، در حالى كه رعايت اصل اعتدال و قناعت، به آدمى آرامش و امنيت خاطر خاصى مى‏بخشد.

 

در بهداشت روانى اصلى است به نام «اصل شادكامى» كه مى‏گويد:

«هرچه توقع كم‏تر، آرامش بيش‏تر و هرچه توقع بيش‏تر، آرامش كم‏تر»؛ به مقدارى كه ما از توقعات خودمان بكاهيم، از احتمال ناكامى‏ها و شكست‏هاى خود كاسته‏ايم و در نتيجه، از بيم و اميد و بى‏قرارى و ناآرامى و انتظار جانكاهى كه قبل از نيل به موفقيت‏ها دست به گريبان مى‏شود خودبه‏خود كاسته مى‏گردد؛ در واقع، اصل شادكامى چيزى جز همان اصل «قناعت» نيست.

 

ليكن بايد توجه داشت كه منظور از اصل شادكامى و قناعت، اين نيست كه بشر دست بر دست خود نهد و از هرگونه فعاليت و تكاپو اجتناب ورزد، بلكه منظور از اصل شادكامى، شناخت حدود و استعدادها و امكانات خود و قناعت به ظرفيت و توانايى خويشتن است؛ يعنى آنكه شخص پاى توقع از حد توانايى خويش فراتر ننهد و بى‏جا و بى‏ حساب نخواهد»[2].

 

 



[1] ( 1). نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 1250.

[2] ( 1). آن سوى چهره‏ ها، ص 46 و 47.

اثر قطعى ايمان در آرامش روان‏

تحقيق در تاريخ ترقى و پيشرفت بشر، ثابت مى‏كند كه پايه ‏هاى تمدن و فرهنگ انسانى، همواره بر دوش كسانى بوده كه نيروى «ايمان»، تحمل بارهاى سنگين و گران رنج و سختى را برايشان آسان ساخته و آثار سوء مصايب و رنج‏ها را از همين رهگذر، در قلب نيرومند خود عقيم و بى‏ اثر نموده‏ اند.

 

دانشمندان روان‏شناس عموما اعتراف دارند كه در درمان ناراحتى‏هاى روحى، و ايجاد اطمينان و آرامش درونى، نيروى «ايمان» فوق العاده شگرف و اعجاب‏انگيز و ثمربخش است.

 

در مواردى كه دشوارى‏هاى طاقت‏ فرسا شخصيت انسان را درهم مى‏كوبند و اراده و اميد را از وى مى‏گيرند، اتكاى به خداوند در روح شكست ‏خورده او اثر عميق و غير قابل انكارى مى‏ بخشد؛ ناكامى‏ها و گرفتارى‏ها و شكست‏ها هرگز نمى‏توانند در ضمير پاك مردان الهى طوفان به‏ پا كنند و آن‏ها را دچار زبونى و يأس و خودباختگى سازند.

 

ايمان به خداوند براى ايجاد اعتدال در خواهش‏هاى نفسانى- كه خود منشأ بسيارى از آشفتگى‏هاى روانى است- دريچه اطمينانى مى‏باشد. بر اثر ايمان به ‏دخدا، چهره زندگى كمال مى‏يابد؛ زيرا وقتى انسان معتقد گرديد كه با تمام شدن اين زندگى همه چيز پايان نمى‏پذيرد، در روانش آرامش خاصى پديد مى‏ آيد و در سراسر زندگى به اعتدال گام برمى‏دارد.

 

در نتيجه ايمان به خداوند و اجراى مقررات اخلاقى دين، حس افزون ‏طلبى و ثروت‏ اندوزى كه يكى از عوامل تشويش خاطر است، تعديل خواهد شد و انسان به اميد پاداش‏هاى بزرگ و بيم از كيفرهاى سخت، از گرايش نامعقول و بى‏حدوحساب به سوى ماديات و تجمل‏ پرستى اجتناب مى‏ ورزد و در نتيجه يك تعادل مطلوب و آرام‏بخش، كه شايسته مقام انسانى است، در روانش به وجود مى ‏آيد.

 

همچنين عقيده به روز رستاخيز و حيات پس از مرگ، بار فشار جان‏كاه تصور نيستى و فناى مطلق را از دوش آدمى برمى‏دارد؛ چه او معتقد است كه با فرا رسيدن مرگ دروازه جهان ديگرى به رويش گشوده مى‏شود و به زندگى ابدى و نعمت‏هاى جاويدانى دست مى‏يابد كه هرگز با خوشى‏ هاى اين جهان قابل قياس نيست و از اين راه عامل ديگر اضطراب خاطر كه همان فناى محض است، از ميان مى‏رود.

 

ايمان، نه تنها ناراحتى و تشويش را از قلب آدمى مى‏زدايد، بلكه مى‏تواند از هجوم هيجان و اضطراب به دل، نيز جلوگيرى كند. قرآن از نقش پيش‏گيرى ايمان چنين ياد مى‏كند:

«و لا تهنوا و لا تحزنوا و أنتم الأعلون إن كنتم مؤمنين‏[1]؛

اگر ايمان داشته باشيد، نبايد ترس و اندوه به خود راه دهيد؛ زيرا شما با همين سرمايه ايمان بر ديگران برترى داريد».

 

در اين آيه خاطرنشان شده است كه ايمان در برابر عوامل ناراحتى روانى، زره‏ محكمى براى روح مى‏سازد و مصونيت خاصى در انسان به وجود مى‏آورد. اگر شخص از داشتن يك ايمان كامل بى‏بهره باشد و عوامل ناراحتى در كانون جانش مسكن گزيند، باز هم همان ايمان است كه با اتكاى به آن مى‏توان خاطر را از بار غم آزاد ساخت و نقش رنج‏ها را از لوح دل زدود. قرآن مى‏فرمايد:

 

«ألا بذكر الله تطمئن القلوب‏[2]؛

با اتكاى به خداوند، دل‏هاى پريشان، مطمئن و آرام خواهد شد.»

 

«هو الذي أنزل السكينة في قلوب المؤمنين‏[3]؛

خداست كه به دل‏هاى مؤمنان سكون و آرامش مى‏بخشد.»

قرآن ثبات و آرامش را از آن كسانى مى‏داند كه قلبى سرشار از ايمان داشته باشند.

 

«الذين آمنوا و لم يلبسوا إيمانهم بظلم أولئك لهم الأمن‏[4]؛

امنيت خاطر و آسايش دل اختصاص به كسانى دارد كه برخوردار از ايمانند و پرده ‏اى از ستم و بيداد بر آن نكشيده ‏اند.»

 

«ألا إن أولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون‏[5]؛

آگاه باش! ترس و اندوهى براى دوستان خدا نيست.»

امير مؤمنان على (ع) ضمن خطبه‏اى در باره ثمرات ياد خدا و اوصاف مردان خدا چنين مى‏فرمايد:

«ان الله تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت آلائه فى البرهة بعد البرهة و فى‏ ازمان الفترات رجال ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم‏[6]؛

 

خداوند متعال ياد خود را مايه روشنى و صفاى دل‏ها قرار داده است. با ياد اوست كه دل‏ها، پس از سنگينى، شنوا، و پس از تيرگى، بينا و پس از طغيان و سركشى به نرمى و ملايمت مى‏گرايد؛ پيوسته چنين بوده كه خداوند در فاصله‏هاى روزگار بندگان والايى داشته كه با آن‏ها در انديشه‏هايشان راز مى‏گويد و در عقل و خردهايشان با آن‏ها سخن مى‏گويد».

 

هيچ نم ى‏توان حال مردم باايمان را در برخورد با حوادث و تلخ‏كامى‏ هاى زندگى، با حال افراد مادى و بى‏دين مقايسه كرد، چه تفاوت ميان آن‏ها از زمين تا آسمان است.

 

به يكى از بانوان مسلمان در مدينه خبر رسيد، كه در جبهه جنگ «احد» سه تن از عزيزان خود را از دست داده است؛ او براى حمل اجساد كشتگان، با شترى عازم جبهه احد گرديد؛ پيكر بى‏جان و خونين عزيزان خود را بر شتر حمل كرد و به سوى مدينه بازمى‏گشت؛ در نيمه راه به يكى از همسران رسول اكرم برخورد نمود؛ همسر پيامبر كه نگران حال آن حضرت بود، پرسيد: چه اطلاعى از رسول خدا دارى؟ اين بانوى مصيبت‏ديده، در حالى كه مهار شتر را در دست داشت و قطرات خون از اجساد بر زمين مى‏چكيد، با متانت و آرامش خاصى كه از ايمان محكم و استوارش سرچشمه مى‏گرفت، پاسخ داد: «من مژده‏اى براى شما دارم و آن اين‏كه در جنگ به پيامبر آسيبى نرسيده است و در برابر چنين نعمت گران‏قدر و بزرگى، هرگونه مصيبتى كوچك و قابل تحمل است!»

 

همسر پيامبر از او پرسيد: اين اجساد، چه كسانى هستند؟ در پاسخ گفت:

«يكى جسد شوهرم و ديگرى فرزندم و سومى برادرم است و همه را با خود به مدينه مى‏برم، تا به خاك بسپارم».

 

آيا كدام عامل جز ايمان مى‏تواند به جان اين مصيبت‏ديده اين‏چنين سكون و آرامش وصف ‏ناشدنى ببخشد؟

 

اگر فناناپذيرى روى زمين را به ما هديه مى‏كردند، چه كسى حاضر مى‏شد اين هديه غم‏انگيز را قبول نمايد؟ در اين صورت، در برابر ناملايمات سرنوشت و ظلم انسان‏ها، چه اميد و تسكينى برايمان باقى مى‏ماند. جاهلى كه هيچ‏ چيز را پيش‏بينى نمى‏كند، ارزش زندگى را به خوبى احساس نخواهد كرد و نمى‏ترسد آن را از دست بدهد؛ انسان روشنفكر زندگى بعد از مرگ را ارزنده ‏تر از زندگى زمينى مى‏داند و آن را ترجيح مى‏دهد؛ فقط افراد نيمه‏ آگاه و به ظاهر عاقل هستند كه تنها زندگى زمينى را در نظر مى‏گيرند و مرگ را بزرگ‏ترين مصيبت انسان مى‏دانند، لزوم مرگ در نظر انسان عاقل، علتى براى تحمل ناملايمات زندگى محسوب مى‏شود».

 

 



[1] ( 1). جهان ماديات، ص 41.

[2] ( 1). آل عمران( 3) آيه 139.

[3] ( 1). رعد( 13) آيه 28.

[4] ( 2). فتح( 48) آيه 4.

[5] ( 3). انعام( 6) آيه 82.

[6] ( 4). يونس( 10) آيه 62.

[7] ( 1). نهج البلاغه صبحى صالح، ص 342.

آثار عميق رنج‏ها

اساسا آفرينش انسان طورى است كه براى تأمين نيازمنديهاى زندگى خود، ناچار بايد بسيارى از مشكلات و ناراحتى‏هاى جسمى و روحى را تحمل كند؛ زيرا در طى همين تلاش و تكاپو، كه به خاطر فراهم ساختن وسايل رفاه مادى خويش به كار مى‏برد، نيروى عقلى و روحى‏اش قدرت و اوج مى‏گيرد و رو به تعالى و كمال مى‏رود.

 

سختى‏ها و رنج‏ها در زندگى بشر داراى آثار عميق و گسترده است؛ قواى روحى مردان بزرگ در زير فشار مصيبت، صيقلى مى‏شود و در تاريكى‏ هاى‏ فلاكت، بهتر تجلى مى‏كند.

 

اگر آدمى از روزهاى نخستين حيات خود، از جهل و نادانى احساس ناراحتى نمى‏كرد، هيچ‏گاه در مقام درمان اين بيمارى برنمى‏آمد و همچنان در تاريكى وحشيگرى و جهالت باقى مى‏ماند و امروز اثرى از مظاهر عقل و ذوق و اخلاق به چشم نمى‏خورد، همين احساس رنج از نادانى بوده كه او را به مبارزه پى‏گير با جهل واداشته است.

 

 

تكامل همه‏ جانبه انسان و پايه تمام ترقيات و پيشرفت‏هاى مدنى و اجتماعى، از همين رهگذر پى‏ريزى شده است؛ بيش‏تر نهضت‏ هاى بزرگ اجتماعى كه طليعه ترقى و آغاز جهش به ‏سوى پيشرفت و تعالى بوده، در نتيجه مشكلات و سختى‏هاى طاقت‏ فرسا، رخ داده است، گرچه در ظاهر، سختى‏ها و تندباد حوادث، تلخ و ناگوارند و لذات و خوشى‏ها، گوارا و پسنديده ‏اند، ولى در واقع، قضيه كاملا برعكس مى‏باشد؛ زيرا پيروى از لذات و هوس‏ها، انحطاط و بدبختى به دنبال دارد، در حالى كه درون مصايب و گرفتارى‏ها سعادت‏ها و نيكبختى‏ ها نهفته است؛ بين تحمل رنج و نيل به سعادت تلازم قطعى وجود دارد؛ رابطه بين سختى‏ها و مصيبت‏ها و كمالات و سعادت‏ها، رابطه على و معلولى است.

 

 

براى آنكه فلزات را از مواد زايد پاك و خالص گردانند، آن‏ها را در كانون آتش جاى مى‏دهند؛ براى آدمى نيز مصايب زندگى همين خاصيت را دارد و او را از آلايش‏ها منزه و پاك مى‏سازد و براى ايفاى وظايف انسانى‏اش آماده مى‏كند و بالاخره جز در سايه رنج‏ها، بقا و سعادت هيچ فردى تأمين‏شدنى نيست.

 

قرآن مى‏فرمايد:

«لقد خلقنا الإنسان في كبد»[1]؛

ما بشر را در آغوش رنج‏ها و سختى‏ها آفريده ‏ايم.»

 

امام صادق- عليه السلام- فرمود:

«ان اشد الناس بلاء الانبياء ثم الذين يلونهم الامثل فالامثل‏[2]؛

از لحاظ ابتلا به رنج و گرفتارى شديد، انبياى الهى، در رأس همه مردم قرار دارند؛ در مرتبه بعد افرادى كه از جهت فضيلت در سطح پايين‏ترى هستند.

سپس هركس كه با فضيلت‏تر است، به ترتيب از بالا به پايين».

 

«مولوى» براى تفهيم اين حقيقت چنين مى‏گويد:

گندمى را زير خاك انداختند

 

پس ز خاكش خوشه‏ها بر ساختند

بار ديگر كوفتندش ز آسيا

 

قيمتش افزون و نان شد جان‏فزا

باز نان را زير دندان كوفتند

 

گشت عقل و جان و فهم سودمند

     

 

يكى از دانشمندان اروپايى مى‏گويد:

«مشقات و مشكلات، بيش از آسايش و راحتى، انسان را مورد آزمايش‏

قرار مى‏دهد و مزايا و محسناتى را كه در نهاد او متمكن است، آشكار مى‏سازد.

مشكلات و سختى به منزله سنگ محك اخلاق است؛ همچنان كه بعضى از نباتات را بايد ساييد، تا بوى خوش و مطبوع آن‏ها استشمام شود، همان‏طور برخى از طبايع بايد گرفتار دشوارى‏ها گردند تا ملكات و فضايل ذاتى آن‏ها تجلى كنند.

 

هيچ آسايش و راحتى در اين جهان نيست كه به رنج و مصيبتى مبدل نگردد، همان‏طور نيز هيچ دشوارى نيست كه سرانجام به سعادت و خوش‏بختى منجر نشود؛ در مورد هريك از اين حالات نتيجه‏اى كه عايد ما مى‏شود، منوط به استفاده يا سوءاستفاده‏ اى است كه ما از آن مى‏نماييم.

سعادت و آسايش كامل در اين جهان يافت نمى‏شود و اگر فرضا يافت شود، ثمربخش نيست و هيچ‏گونه خير و فايده‏اى براى انسان نمى‏تواند در برداشته باشد. در ميان تعاليمى كه تا امروز به بشر داده شده، از همه سبك‏تر و بى‏مايه‏تر، تعليمى است كه آدمى را به آسايش و راحتى دعوت مى‏كند؛ زيرا در تمام حالات، شكست و مشكلات، استادى داناتر از خوشى و راحتى است و شكست، طبيعت شخص را اصلاح و تقويت مى‏كند، رنج و سختى طبيعت را رام و آگاه مى‏سازد؛ رسم شكيبايى و بردبارى را به شخص مى‏آموزد و عالى‏ترين افكار و تخيلات را در مغز آدمى مى‏پروراند. «هپر» مى‏گويد: چيست كه باعث رشد و توسعه عميق‏ترين افكار نوع بشر مى‏گردد؟

 

علم و دانش نيست؛ لياقت و كاردانى نيست؛ هيجان عواطف و احساسات هم نيست؛ فقط رنج و محنت است كه مى‏تواند اعماق فكر انسان را بشكافد و شايد به همين جهت هم هست كه اين همه رنج در دنيا فراوان است؛ فرشته ‏اى كه مأمور ابتلاى مردم به رنج و مصيبت مى‏باشد، بيش از ملكى كه بهبودى و درمان را در دنيا آورده، به مردم اين عالم خدمت كرده است»[3].[4]

 

 



[1] ( 2). بلد( 90) آيه 4.

[2] ( 3). بحار الانوار، ج 15، ص 53.

[3] ( 1). ساموئيل اسمايلز، اخلاق، ج 2، ص 204 و 205.

[4] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

نقش ايمان در وظيفه ‏شناسى‏

 

احساس مسؤوليت و پاى‏بند بودن به وظايفى كه ازهرجهت شؤون انسانى را در برگرفته است، اساسى‏ترين پايه سعادت فرد و اجتماع است؛ تربيت اسلامى نيز براساس حس مسؤوليت و انجام آن استوار است.

هر مسلمانى بايد در راه تأمين خوش‏بختى خويش، تنها به ايمان و عمل خود در زندگى متكى باشد و جز آن چيزى را تكيه‏ گاه سعادت واقعى خويش قرار ندهد.

 

امام سجاد (ع) در يكى از سخنان پرارج خود، گستردگى وظايف انسانى را در شؤون مختلف چنين گوشزد مى‏فرمايد:

 

«اعلم رحمك الله، ان الله عليك حقوقا محيطة بك فى كل حركة تحركتها او سكنة سكنتها او منزلة نزلتها او جارحة قلبتها او الة تصرفت بها بعضها

اكبر من بعض‏[1]؛

خداوند تو را مشمول عنايات بيكران خود قرار دهد، آگاه باش كه از جانب پروردگار جهان، حقوق و وظايفى بر تو مقرر شده است؛ آن‏چنان شماره اين حقوق زياد است كه كليه كردار و رفتارت را دربرگرفته؛ در هر حركت و جنبش كه از تو به وقوع بپيوندد و در هر آرامش و سكونى كه بر تو عارض شود و در هر نقطه و مكانى كه فرود آيى و بالاخره در هر عضوى كه با اراده تو فرمانبردارى‏ات كند، اين حقوق، آشكار و نمايان است؛ هرچند برخى از اين وظايف پرمسؤوليت‏تر از برخى ديگر است».

 

در اسلام هركس مسؤول اعمال خويشتن است، و هيچ‏كس بار وظيفه و مسؤوليت ديگرى را به دوش نمى‏گيرد و قرآن اعلام مى‏كند:

«من اهتدى فإنما يهتدي لنفسه و من ضل فإنما يضل عليها و لا تزر وازرة وزر أخرى‏[2]؛

هركه راه هدايت يافت، تنها به نفع و سعادت خود يافته و هركس به گمراهى شتافت او هم به زيان و شقاوت خود شتافته و هيچ‏كس بار عمل و گناه ديگرى را به دوش نخواهد گرفت.»

 

 

در اعماق وجود انسان نيرويى وجود دارد كه او را به انجام وظايف و مسؤوليت‏هاى خويش فرا مى‏خواند، در آن زمان كه شخص دعوت درونى را پذيرفته و به انجام وظيفه خود مبادرت مى‏ورزد، آن نيروى باطنى به تأييدش مى‏پردازد و پس از فراغت از وظيفه، روح او را سرشار از مسرت و آرامش مى‏كند؛ اين عامل نامرئى همان وجدان است كه از عمق فطرت برمى‏خيزد و ما را به انجام نيكى‏ها و ترك بدى‏ها وا مى‏دارد.

 

ممكن است تصور شود، كه وجدان به تنهايى مى‏تواند ضامن اجرا و نقطه اتكاى تكاليف گوناگون گردد و ما را از پيروى تعاليم مذهبى بى‏نياز كند، اما در حقيقت با همه ارزشى كه وجدان اخلاقى در تأمين سعادت انسان دارد، در تمام شرايط و موقعيت‏ها به تنهايى قادر به جلوگيرى از انحراف و سقوط آدمى نيست.

 

قبل از هر چيز بايد به شعاع عمل و محيط فعاليت وجدان توجه كرد؛ احكام وجدان درباره يك موضوع به نسبت اختلاف عادات ملى و قومى، و زمان و مكان، كاملا فرق دارد.

فعاليت وجدان دعوت به امورى است كه قبلا عرف و عادت و سنن اجتماعى، به نيكى و خوبى آن‏ها صحه گذارده و امضا كرده باشد؛ هرچند آن عمل، حقيقتا ناپسند و يا ملت ديگرى براساس سنت‏هاى خود آن را مذموم بداند؛ در برخى از ادوار زندگى بشر، پليدترين و شرم‏ آورترين اعمال، زير سرپوش كار صحيح و خوب قرار گرفته و آن را به‏ عنوان يك عمل پسنديده و نيك تلقى كرده‏ اند.

 

قرآن مقدس از اين واقعيت چنين ياد مى‏كند:

«قل هل ننبئكم بالأخسرين أعمالا الذين ضل سعيهم في الحياة الدنيا و هم يحسبون أنهم يحسنون صنعا؛[3]

اى پيامبر گرامى! به مردم بگو مى‏خواهيد شما را به زيانكارترين مردم آگاه سازم؟

آن‏ها كسانى هستند كه كوشش و سعيشان در دنيا تباه شده و در عين حال خيال مى‏كنند كه كار مفيد و خوبى انجام مى‏دهند.»

 

«و لكن قست قلوبهم و زين لهم الشيطان ما كانوا يعملون‏؛[4]

دل‏هايشان سخت و سنگين شد و شيطان اعمال قبيح آن‏ها را در نظرشان آراست و زيبا جلوه داد.»

 

علاوه بر اين، وجدان بدون تكيه ‏گاه، قادر به مقاومت و پايدارى در برابر طغيان بسيارى از هواهاى نفسانى و طوفان‏هاى كوبنده شهوت مال و مقام نيست و هربار در ميدان مبارزه با غرايز، بخشى از نيروى مقاومتش كاسته مى‏شود و چه بسا در نخستين صحنه نبرد با تمايلات نفسانى، به زانو در مى‏آيد؛ فريب‏كارى نفس مى‏تواند حقايق را واژگون ساخته، وجدان را بفريبد، و اين چراغ فروزان را كه در باطن آدمى افروخته شده، بى‏ فروغ سازد.

 

اين تكيه‏ گاه و راهنماى نيروبخش «ايمان» است، كه بر عادات قومى حاكم است و هرگز مأمور اجراى اوامر عرف و سنن اجتماعى نيست؛ كسانى كه فطرت توحيد در باطن آنان بيدار شده و به خداوند ايمان حقيقى دارند، به نداى وجدان توجه كامل نموده و پيروى از آن را اطاعت از هدايت تكوينى الهى مى‏شمارند؛ نه تنها بار تكليف بر دوش اين افراد سنگينى نمى‏كند، بلكه به آن‏ها نشاط و نيرو مى‏بخشد و با عشق و علاقه سوزان و شورانگيز، به انجام وظيفه مبادرت مى‏ورزند.

 

اين حقيقتى است كه هر دعوت انسانى كه از ايمان به خدا سرچشمه نگرفته باشد، در دنياى خارج مفهومى نخواهد داشت، بلكه رؤياى زيبا و پرهيجانى بيش نيست.

 

دعوت‏هاى انسانى اسلام كه در خارج تحقق يافت و بر روى زمين عملى گرديد و صفحه درخشانى نيز در تاريخ براى خود گشود، به وسيله رهبرى جان‏ها به مبدأ تشريع و افق اعلاى سعادت انسانى و ارشاد و ارتباط دل‏ها، به ذات نامتناهى حق، صورت گرفت وگرنه بشر حكم و فرمان دعوت‏هاى انسانى خشك را، به تمام و كمال و در همه حال نخواهد پذيرفت و در برابر چنين منطق‏هايى، در تمام شرايط و موقعيت‏ها تسليم نخواهد گرديد و هنگامى كه تعاليم اخلاقى با خواهش‏هاى نفسانى مردم تزاحم پيدا كنند، عملا براى نيل به تمايلات و خواسته‏هاى خود، آن تعليمات را زير پا مى‏گذارند.

 

آرى اين ايمان است كه در حساس‏ترين لحظات زندگى، جلو تندروى‏هاى تمايلات غير مشروع را مى‏گيرد و از وجدان اخلاقى حمايت و پشتيبانى‏ مى‏كند، مردان با ايمان كه دل‏هايى لبريز و آكنده از عشق الهى دارند، به پشتيبانى همين نيروى معنوى، در مواقع حساس قادر خواهند بود، با تلاش و فعاليت خستگى‏ناپذير، تكاليف مقدس خود را به احترام ايمان و اوامر الهى انجام دهند.

 

 

تمام موازين اخلاقى ما عينا مانند پارچه ‏هايى است كه روى زخم‏ها و جراحت‏ها مى‏كشند كه فقط زخم‏ها و جراحات را پوشانده وگرنه مرهمى بر جسم ريش ما نخواهند بود ... اينجاست كه مذهب به كمك ما مى‏شتابد و سرنوشت ما را در دست مى‏گيرد؛ در مذهب، حالت و مقامى روحانى است كه در جاى ديگر آن را نمى‏توان دريافت<5

 

 



[1] ( 1). تحف العقول( ترجمه)، ص 255.

[2] ( 2). اسراء( 17) آيه 15.

[3] ( 1). كهف( 18) آيه 103 و 104.

[4] ( 2). انعام( 6) آيه 43.

[5] ( 1). دين و روان، ص 19.

اثر شگفت ‏انگيز اعتماد به خدا

اعتماد به نفس نه تنها منافاتى با اتكا به خداوند ندارد، بلكه اعتماد به پروردگار جهان و استمداد از نيروى لايزال الهى، به قدرت نفس و بسط شخصيت مى‏انجامد.

 

انسان باايمان، با اين‏كه از سرمايه اعتماد به نفس و استقلال شخصيت برخوردار است و از همه امكاناتى كه در اختيارش قرار گرفته، به‏طور كامل و دقيق، بهره‏بردارى مى‏كند و فرصت‏ها را بيهوده از دست نمى‏دهد، در عين حال، هرگز روح خود را در ميان علل و عوامل مادى محصور نمى‏سازد و انسانيتش در همين‏جا متوقف نمى‏گردد، بلكه عرصه پرواز و اوج، همچنان به روى او باز و شعاع عملش بسيار وسيع و گسترده است و قسمتى از نشاط روحى و فعاليتش را به هدف‏هاى عالى زندگى مربوط مى‏گرداند.

 

انسانى كه كانون قلبش لبريز از ايمان است، اتكا و اعتمادش به خداوندى‏ است كه تدبير كليه امور در دست قدرت بى‏ انتهاى اوست و در هيچ كارى شريك و انباز ندارد.

 

«ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده و هو العزيز الحكيم‏[1]؛

درى كه او از رحمت به روى مردم مى‏گشايد، هيچ‏كس نتواند بست و آن را كه او ببندد، هيچ‏كس جز او نتواند رها كند و اوست خداى بى‏همتاى باحكمت و اقتدار.»

 

بشر به كجا مى‏تواند پناهنده شود كه از حيطه قدرت و نفوذ پروردگار بيرون باشد؟ پناه بردن به غير خدا، نتيجه‏اى جز ذلت و خوارى و زبونى و پستى دربر نخواهد داشت؛ مخلوق عاجز و بى‏پناهى كه خود در هر چيز نيازمند خداوند است و مالك هيچ‏چيز خود نيست، چگونه مى‏تواند صاحب امر سايرين گردد؟

بنابراين، براى انسان زيبنده‏ تر از زيستن در كنف حمايت و لطف الهى- كه تدبير كارها را به دست تواناى خود دارد- نيست؛ در سختى و آسايش، فروتن و خاضع بودن در مقابل خداوند و اعتقاد راسخ به اين حقيقت كه فوق تمام قدرت‏ها و علل و عوامل عادى، قدرت نامحدود الهى حاكم و فرمانرواست، اثر شگفتى به جان آدمى مى‏بخشد و در ضمير و قلب او اطمينان آرام‏بخشى پديد مى‏آورد كه در برابر هيچ رويدادى، استوارى و ارزش خود را از دست ندهد و براى هر چيزى، اعم از كوچك و بزرگ، مضطرب و آشفته‏ خاطر نگردد.

 

وقتى كه آدمى، جان و ادراكش را به حق واگذار كرد، تا آنجا كه ظرفيت دارد، روحش از قبول اطاعت و تسليم به خداوند سرشار مى‏گردد؛ ديگر نه ناله‏اش از حوادث ناگوار بلند مى‏شود و نه از كاميابى‏ها سرمست و مغرور

مى‏گردد و تمام امورى كه براى ديگران ايجاد خودباختگى مى‏كنند، در او اثر نامطلوبى نمى‏بخشند و به علت برخوردارى از عزم استوار و روح سرشار از اطمينان، هيچ‏گاه تسليم يأس و نوميدى- كه منشأ بسيارى از ناكامى‏ها و شكست‏هاست- نخواهد گرديد.

 

اتكا به خدا، هرگز به ناتوانى و ضعف و بى‏تفاوتى منجر نخواهد گشت، بلكه خود اعتمادى است كه قدرت اراده را نيرومندتر مى‏سازد و ريشه هرگونه ترديد و وسواس را از دل برمى‏كند.

مبارزات پى‏گير مردان الهى با عوامل مخرب و افكار منحط جوامع خود، در عين نامساعد بودن شرايط محيط، از اتكا به حقيقت نامحدود مايه مى‏گرفت و براى اجراى برنامه‏هاى اصلاحى خود و ارشاد خلق، از همين عامل نامرئى يارى مى‏جستند و از آنجا كه روانشان به نيروى زوال‏ ناپذير الهى، پيوندى ناگسستنى داشت، هدف خود را با قاطعيت تمام تا مرحله نهايى دنبال مى‏كردند.

 

اتكا به نفس، بدون اتكا به خدا، در شرايط سخت و توان فرسا نمى‏تواند روح انسان را از اضطراب و ناراحتى نجات بخشد؛ دشوارى‏ها و عوامل نامساعد زندگى، روح كسى را كه از اتكا به خدا عارى است و شعاع ديدش از مرز ماده و ماديات تجاوز نمى‏كند، درهم مى‏شكند و تاريكى‏ها را در روانش متراكم مى‏سازد و با چنين محدوديت‏هايى او نمى‏تواند در مدارج كمال و ارتقا گام بردارد و حقايق بس بزرگ و درخشان را درك كند و چه بسا از كوچك‏ترين حادثه‏ اى كه خلاف ميلش اتفاق بيفتد، دچار رنجى گران شود و يا در برخورد با مشكلات سهمگين از پا درآيد.

 

آنان كه در اين مكتب پرتحرك پرورش يافتند، هيچ‏گاه، حالت عدم اعتماد بر وجودشان چيره نگشت و همين اراده استوار توام با آرامش بود كه راه پيشرفت را به رويشان گشود و چنان اجتماع بى‏نظير و يگانه ‏اى در تاريخ پديد آمد.

 

 

براى كسانى كه گرفتار عدم اعتمادند و از دست زدن به هر كارى بيم دارند كه مبادا در صورت دخالت، موفق به انجام آن نشوند، بهترين راه اين است كه به عوامل اين نقص روحى بپردازند؛ زيرا براى درمان هر نوع بيمارى، در مرحله‏ اى، نخست شناخت علل و عوامل بيمارى لازم است و به اين ترتيب مى‏توان به اعماق وجود خود راه يافت و كليد درمان را به دست آورد.

 

بى ‏شك با ثبوت ناسالم بودن حالات شخص، به نسبت كوششى كه او در راه ريشه ‏كن ساختن نواقص خود مى‏كند، توفيقات قابل توجهى عايد وى مى‏گردد؛ چه، مبارزه پى‏گير با عوامل نامساعد روحى، در يد قدرت و ظرفيت انسان است.

 

هر عادت بد، نشانه ضعفى است كه بر اثر تكرار عمل حاصل مى‏شود و به‏ صورت بيمارى مزمن و زيان‏بخش در مى‏آيد؛ گرچه تغيير جهت عادت، در آغاز كار، تا اندازه‏اى مشكل به نظر مى‏رسد، ولى با تمرين و ممارست مى‏توان عادت را به مجارى ديگرى انداخت كه با نارسايى سابق مغايرت داشته باشد؛ غلبه بر هريك از عادات زيان‏بار، براى نيل به سجايا و صفات پاك روحى، پيروزى بزرگى است.

 

على- عليه السلام- فرمود:

بغلبة العادات الوصول الى اشرف المقامات‏[2]؛

«انسان به وسيله غلبه بر عادات زيان‏بار، به درجات ارجمند و عالى نايل مى‏گردد».[3]

 

 



[1] ( 1). فاطر( 35) آيه 2.

[2] ( 1). غرر الحكم، ص 335.

[3] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

قياس به نفس‏

وقتى كسى آلوده و پليد باشد، رفتار و كردار ديگران را براساس نيات ناپاك و آلوده خويش، تعبير و توجيه مى‏نمايد.

 

على- عليه السلام- فرمود:

«الرجل السوء لا يظن باحد خيرا لانه لا يراه الا بطبع نفسه‏[1]؛

شخص پليد و آلوده به هيچ‏كس گمان نيك نمى‏برد؛ براى اين‏كه ديگران را چون خود مى‏پندارد و به نفس خويش قياس مى‏كند».

 

اين مطلب، يك حقيقت علمى است و دانشمندان روان‏شناس چنين اظهار نظر مى‏كنند:

«هنگامى كه دنيا بيش از حد به عواطف و افكار و تمايلات ما آلوده گرديد، مسلم است كه همه چيز آن را به ديده شخصى مى‏نگريم و گويى احساسات ما به كائنات سايه مى‏افكند؛ تندباد، ما را گرفتار يأس و نوميدى مى‏كند و نسيم ملايمى در ما آرامش و رضايت ايجاد مى‏نمايد و بدين طريق، ما طبيعت را تنها از دريچه احساسات خودمان مى‏نگريم و به فرمان احساسات خود، ممكن است گربه و يا يك حيوان موذى و نفرت‏انگيز ديگر را يك حيوان ظريف و دوست‏ داشتنى تلقى كنيم.

احساسات و عواطف به‏طور كلى دنيايى را كه در آن زندگى مى‏كنيم تغيير مى‏دهد و يا آنكه جهانى نو براى ما به وجود مى‏آورد.

 

 

روزى، شخصى، صداسنجى را به صدا درآورد و از اشخاصى كه حضور داشتند، پرسيد كه چه صدايى شنيديد؟ هركدام جوابى مخصوص دادند؛ يكى گفت: چيزى شبيه به صداى سوتى را شنيده است؛ ديگرى گفت: صداى شيپور به گوشش رسيده است؛ سومى گفت: آهنگ انسانى را شنيده است و بدين طريق هريك سخنى گفتند.

 

مسلم است، صدايى كه به گوش هركدام از حاضران رسيده بود، ارتباطى كامل با تجربيات شخصى او داشت؛ بديهى است كه يك آهنگ نبايد اين همه اثرات مختلف داشته باشد؛ بنابراين آنچه موجب تغيير اين اثر آهنگ در اشخاص‏ گرديده، تجربيات خود آن اشخاص بوده است.

 

در داستان معروف «ادگارپو»، فريادهاى خشمى كه از گلوى كودك قاتل خارج مى‏شد، از طرف شنوندگان آلمانى و فرانسوى و ايتاليايى و روسى و غيره، به صور مختلف تعبير مى‏گرديد.

دادرسان و حقوق‏دانان مى‏دانند به ندرت اتفاق مى‏افتد كه گواهان، يك پيش‏آمد بسيار ساده را كه از فاصله خيلى نزديك ديده‏اند، يكسان گزارش دهند؛ حتى در مورد چيزهايى هم كه در ما ايجاد عاطفه نمى‏كند، به خوبى مشاهده مى‏كنيم كه تا چه اندازه نظر و عقيده ما فرق دارد؛ به طريق اولى، هنگامى كه عاطفه‏اى در كار است، استنتاج ذهنى ما به مراتب مشكوك‏تر است»[2].[3]

 

 



[1] ( 1). غرر الحكم، ص 104.

[2] ( 1). روان‏شناسى براى همه، ص 259.

[3] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

عمل را با چه مقياسى بايد سنجيد

 اسلام به انگيزه ‏هاى درونى و اصلى كه محرك رفتار انسان‏ها مى‏شوند، نظرى اصيل مبذول داشته و كارها را بر محور «نيت» استوار ساخته است.

 

هر عملى داراى دو جنبه است و هركدام از اين دو جنبه حسابى جداگانه دارند؛ عملى ممكن است از يك جنبه گران‏بها و از جنبه ديگر بى‏ارزش باشد؛ بايد ديد كدام انگيزه نفسانى و روحى، فاعل را به انجام عمل واداشته و او در نظام فكرى خود به سوى كدام هدف رهسپار بوده است.

 

داورى ما، در چنين مواردى متكى به ارزش‏هاى خاص اجتماعى و خارجى عمل است؛ از اين ديدگاه نيت فاعل مطرح نيست؛ فرق نمى‏كند كه شخص نيكوكار هدفش تظاهر و رياكارى و جلب منافع مادى باشد، يا در كردار خود انگيزه‏اى بس عالى داشته و در قالب عملش نيت پاكى دميده است؛

 

پس در نظام اجتماعى، كردار نيك، نافع بودن براى اجتماع است و كارى به تكامل معنوى فرد ندارد كه تحت تأثير چه عاملى به انجام كار مبادرت ورزيده است؛ اما در دستگاه الهى كميت عمل مورد توجه نيست، آنچه مقبول درگاه بارى‏ تعالى قرار مى‏گيرد، كيفيت عمل و تأثير روانى و داخلى آن در شخص فاعل است؛ در اينجا حساب اين است كه بين عمل با فاعل چه نوع ارتباطى وجود داشته و با چه هدف و نيتى اقدام به كار كرده است؛ اگر او با انگيزه تظاهر و ريا به انجام كار نيك مبادرت ورزيده، نه تنها با اين اقدام، روانش به عالم بالا صعود نكرده، بلكه تنزل هم يافته است؛ براى اين‏كه يك عمل به‏ عنوان «صالح» تلقى شود، تنها مفيد بودن براى اجتماع كافى نيست.

 

زمانى يك عمل مفيد اجتماعى، از نظر تكامل معنوى سودمند است كه چهره ملكوتى به خود بگيرد و روح از چهارديوار خودنمايى و هواپرستى گام بيرون نهد و به سرمنزل صفا و اخلاص برسد.

قرآن مى‏فرمايد:

«و ما أمروا إلا ليعبدوا الله مخلصين له الدين‏؛[1]

مأمور نشدند مگر بر اين‏كه خدا را با اخلاص كامل پرستش كنند.»

 

رسول اكرم- صلى الله عليه و آله- فرمود:

«انما الاعمال بالنيات و الخواتيم‏[2]؛

ارزش كارها وابسته به نيت‏ها و سرانجام آن‏هاست».

بر همين اساس ثابت و معين، درجه ارزش و پذيرش اعمال، مشخص مى‏گردد؛ عاملى كه اساسا سبب ترفيع درجات و قبولى عمل مى‏شود، همان هدف پاك و شرافتمندانه‏اى است كه جلب خشنودى پروردگار در آن ملحوظ گردد.

 

بهترين نشانه استوارى، ايمان به خدا و دارا بودن نيت روحانى انسان است؛ در اين صورت، عمل از ارزش و مزيت خاصى برخوردار مى‏شود و در همه حال، صاحب عمل مورد حمايت و لطف بيكران الهى قرار مى‏گيرد؛ اين ملاك ارزنده و محكم، از محدوده عمل و تحمل و درك و احساس انسان بيرون نيست.

 

افرادى كه از اعتماد به نفس برخوردارند و بر عمل خويش تكيه مى‏كنند، نيازى به خودنمايى و تظاهر در خود احساس نخواهند كرد؛ خودنمايى روش كسانى است كه فاقد عمل و اعتمادند و از يك بيمارى روانى رنج مى‏برند.

 

امير مؤمنان على- عليه السلام- در مورد اين اشخاص مى‏فرمايد:

«لسان المرائى جميل و فى قلبه داء دخيل‏[3]؛

زبان شخص خودنما و متظاهر شيرين است، در حالى كه در ضميرش يك بيمارى عميق وجود دارد».

 

«الافتخار من صغر الاقدار[4]؛

به خود نازيدن و باليدن، نشانه حقارت و پستى آدمى است».

 

دروغ راضى و خشنود مى‏كنند كه فرصت هرگونه سعى و موفقيت از دستشان مى‏رود؛ اما اگر از خود تعريف كردن و لاف زدن، گوينده را چندى از رنج عدم موفقيت و طرف توجه نبودن آسوده مى‏كند، و موقتا شنوندگان را فريب مى‏دهد، در نهايت، درد اصلى را دوا نخواهد كرد.

 

آنكه مى‏تواند كار صحيح انجام بدهد و موفق باشد و با رفتار و گفتار پسنديده، خود را در دل ديگران بنشاند، به لاف زدن و خودستايى كردن، نياز ندارد و به عوض لاف و گزاف به سعى و عمل مى‏پردازد و هر روز دوستان بيش‏تر و موفقيت بزرگ‏ترى به دست مى‏آورد»[5].

 

 



[1] ( 1). بينه( 98) آيه 5.

[2] ( 2). نهج الفصاحه، ص 190.

[3] ( 1 و 2). غرر الحكم، ص 106 و 610.

[4] ( 1 و 2). غرر الحكم، ص 106 و 610.

[5] ( 1). رشد شخصيت، ص 92.

مسؤوليت فردى‏

در نظام اسلامى، سعادت ابدى و معنوى نيز بستگى به عمل شخصى دارد؛ اصولا مسؤوليت فردى اساس تعليمات اسلامى را تشكيل مى‏دهد و در تمام شؤون دين و دنيا، وظايفى كه به عهده بشر گذارده، بايد با اتكا به عمل، مراحل پيش‏ بينى شده را بپيمايد؛ مسأله كيفر و پاداش، كه از بديهيات مسائل اسلامى است، بر همين اساس استوار گرديده است.

 

قرآن كريم خاطرنشان مى‏سازد كه براى انسان جز حاصل كوشش و تلاش او پاداشى نيست:

«كل نفس بما كسبت رهينة؛[1]

هر نفسى در گرو عملى است كه انجام داده.»

 

 

«من عمل صالحا من ذكر أو أنثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة و لنجزينهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون‏؛[2]

هركس كه ايمان داشته باشد و عمل شايسته‏اى به‏جا آورد، چه زن باشد يا مرد، زندگى رضايت‏بخشى نصيبش مى‏كنيم و بهتر از كارهاى نيكى كه انجام داده، به او پاداش مى‏دهيم.»

 

علاوه بر كيفر و پاداش در جهان آخرت، در همين دنيا نيز انسان نتايج كردار خويش را دريافت خواهد كرد.

 

پيامبر اسلام فرمود:

«من عمل سوء يجز به فى الدنيا[3]؛

هركس دست به ارتكاب عمل خلافى بزند، در همين دنيا، سزاى بدكردارى خود را خواهد ديد».

 

«من يزرع خيرا يحصد زغبة و من يزرع شرا يحصد ندامة[4]؛

هركس بذر نيكى بكارد سود خواهد برد و هركس تخم بدى بيفشاند، جز پشيمانى‏ حاصلى عايد وى نخواهد گرديد».

 

فيلسوف آمريكايى «امرسون» مى‏نويسد:

«جهان به مثابه جدول ضرب يا معادله رياضى است كه آن را هرگونه پيچ‏وتاب دهند، باز خود را موزون مى‏سازد و پاسخ آن يكى است؛ ما در حل يك مسأله رياضى هر راهى را انتخاب كنيم، اعدادى كه به دست مى‏آيند لايتغيرند؛ طبيعت، با سكوت خود- ولى به ‏طور متقن و متيقن- هر رازى را بر ملا مى‏سازد؛ هر جنايتى را مجازات مى‏كند؛ هر فضيلتى را پاداش مى‏دهد و هر ستمى را جبران مى‏كند.

 

آنچه را كه ما عقاب مى‏ناميم، حاجتى است جهانى كه به موجب آن رخسار كل از درون جزء خودش سر مى‏زند؛ اگر ما دودى ببينيم، به يقين مى‏دانيم كه از آتشى برخاسته است؛ اگر دستى يا پايى مشاهده كنيم، يقين داريم كه پيكرى در پس آن هست.

 

هر عملى پاداش خود را به همراه دارد، يا به عبارت ديگر طبق همان قانونى كه از آن سخن گفتيم، خود را تكميل مى‏كند، به دو طريق: نخست از راه فعل و انفعال در خود شى‏ء، در طبيعت واقعى و سپس از راه كيفيت علنى، در طبيعت ظاهرى. كيفيت علنى همان است كه كيفر و عقاب ناميده مى‏شود؛ عقاب ذاتى در خود شى‏ء است و به چشم ديده مى‏شود؛ عقاب كيفيتى از طريق فهم مشهود مى‏گردد؛ عقاب اخير از خود شى‏ء منفصل نيست، اما غالبا تا مدتى مديد ظاهر نمى‏شود.

 

عواقب مخصوص بزه، ممكن است سال‏ها پس از وقوع آن رخ نمايد؛ اما به طور حتم به دنبال آن خواهند آمد؛ زيرا ملازم آنند و چون رشته‏اى به آن پيوسته‏اند؛ جرم و مجازات، شاخه‏هايى از يك تنه هستند؛ جزا ميوه‏اى است كه ناگهان از درون شكوفه لذتى كه آن را پنهان داشته است، مى‏رسد»[5].[6]

 

 



[1] ( 1). مدثر( 74) آيه 38.

[2] ( 2). نحل( 16) آيه 97.

[3] ( 3). نهج الفصاحه، ص 592.

[4] ( 4). همان، ص 622.

[5] ( 1). فلسفه اجتماعى، ص 378.

[6] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

اسلام و استقلال نفس‏

نيل به استقلال شخصى، از ژرفاى احساسات بشرى سرچشمه مى‏گيرد و اين خواهش فطرى، وقتى لباس وجود مى‏پوشد كه روش كار و عمل براساس همين تمايل پى‏ريزى شود.

 

اسلام در همه جا مبدأ تمايلات انسانى را با نظرى صادقانه و پاك نگريسته و نه تنها به واپس زدن انگيزه‏هاى سازنده و خواست‏هاى اصيل درونى دستورى نمى‏دهد و از تظاهر آن‏ها در حوزه خودآگاه جلوگيرى به عمل نمى ‏آورد، بلكه‏ براى ارتقا به سوى هدف‏ هاى عالى انسانى آن‏ها را به كمك مى‏گيرد و در يك لحظه هم قواى تحريكى و هم اصولى را كه اين قوا را تحت نظم و كنترل در مى‏آورند، مورد دقت و ملاحظه قرار مى‏دهد.

 

با چنين ديد وسيع و گسترده، مى‏توان روان را از جنبه‏ هاى گوناگونش تحت موازنه درآورد و قواى آن را در جاهاى مناسب و ثمربخش به كار انداخت، تا آدمى بتواند در نردبان تكامل گام‏هاى محكم و استوار بردارد و انرژى تراكم يافته‏اش را در راه تأمين هدف اساسى زندگى و به دست آوردن مقام والا و برجسته ‏اى كه لايق انسان واقعى است، به مصرف برساند.

 

علاقه به پيشرفت، از هدف‏هاى انسانيت است؛ ولى بشر از نظر محدوديت قوايش، محالست هرچه را كه دارد، در راه رسيدن به مقاصد پست صرف نمايد و باز هم براى كوبيدن راه تعالى ظرفيت داشته باشد و بتواند با عالم بالاتر رابطه و آشنايى پيدا كند.

 

پاسخ مستمر و دايم به انگيزه‏ هاى منحط، عامل اصلى سقوط آدمى است و در اين صورت بسيار دشوار خواهد بود كه شخص قادر گردد فعاليت و جنبش ارزنده‏اى در گرايش به امور والا و ارزشمند از خود نشان دهد.

 

اسلام، نيروهاى مثبت انسان را براى مقابله با تمام مشكلات بسيج مى‏كند، تا در رويدادهاى شكننده، با استوارى و صلابت ايستادگى كند و با مبارزه پى‏گير با موانع، بر هر چيزى تسلط و برترى پيدا كند و نيز در برابر افراد توانا، با حفظ موضع خود، استوار و پابرجا بماند؛ بدين‏سان، همت آدمى اوج مى‏گيرد و داراى يك نيروى شگفت‏انگيز و گران‏قدر روحى مى‏شود.

 

استقلال و شرف انسان در اين است كه در كارزار زندگى همت كافى به خرج دهد و با اتكا به نفس، به حل مشكلات خود بپردازد؛ وقتى اين آرمان، رنگ تحقق مى‏پذيرد كه شخص در راه تأمين سعادت مادى و معنوى خويش با تمام نيرو روى پاى خود بايستد.

 

 

امير مؤمنان على- عليه السلام- فرمود:

«من رقى درجات الهمم عظمته الامم‏[1]؛

هركس همت خود را بلند سازد و مراحل عالى آن را طى كند، مورد ستايش و تعظيم قرار خواهد گرفت.»

 

كسى كه فاقد اتكا به نفس و استقلال و شخصيت است و در پى تكيه‏گاهى است تا به آغوش آن پناه ببرد و در دشوارى‏هاى زندگى زير چتر حمايتش قرار گيرد، به پيچك‏هايى مى‏ماند كه شاخه‏ هاى نرم و لطيف خود را به دور چنار سر به آسمان‏ كشيده حلقه مى‏كنند، تا بدين وسيله در سايه نيرومندى آن، از گزند طوفان‏ها و حوادث محفوظ بمانند.

 

ممكن است روح منفى تبديل به يك بندگى ذلت‏آور در مقابل فرد نيرومندى گردد و اگر انسان اين‏چنين خود را خوار شمرد، شخصيتش را به كلى از دست مى‏دهد و قدرت فرمانروايى بر امور نيز از وى سلب خواهد شد؛ چه، او ديگر يك دنباله‏رو است، نه پيشرو و مستقل؛ مالك نفس و صاحب اختيار آزادى خود نيست و تا وقتى كه اين طرز فكر بر وجودش چيره باشد، محالست از مزيت انسانى برخوردار گردد.

 

على- عليه السلام- مى‏فرمايد:

«من احتجت اليه هنت اليه‏[2]؛

به هركس نياز پيدا كنى، نسبت به او احساس ذلت خواهى كرد».[3]

 

 



[1] ( 1). غرر الحكم، ص 661.

[2] ( 2). همان، ص 668.

[3] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

اتكا به آرزوهاى فريبنده‏

همچنان كه اعتماد به نفس و اتكا به كوشش و تلاش پى‏گير، در راه وصول به هدف و سعادت، بزرگ‏ترين عامل موفقيت است، اتكا به آمال بى‏پايه نفسانى و نقاشى كردن آرزوهاى ناشدنى در ضمير و صفحه دل، به‏جاى فعاليت و تلاش، نتيجه فاصله گرفتن از واقعيات زندگى است؛ گاهى آرزوهاى شيرين و تخيلات فريبنده، در اعماق روح انسان آن‏چنان اثر مى‏گذارد كه شخص در تصورات محال خود غرق مى‏شود و از درك حقايق و واقع‏بينى باز مى‏ماند؛ چنين افرادى هرگز به كمال و سعادت نايل نخواهند شد.

 

 

امير مؤمنان على- عليه السلام- فرمود:

«اكذب الامل و لا تثق به فانه غرور و صاحبه مغرور[1]؛

آرزوهاى فريبنده را يك امر واقعى به حساب نياور و آن را تكيه‏ گاه خود قرار مده، كه آرزو فريبنده است و آدمى نيز در دام اين فريب گرفتار مى‏شود».

 

يكى از خطرهاى اتكا بر آرزوهاى نامتناسب و فريبنده، ايجاد عقده در روان انسان است كه به علت وجود مانع و شكست در آرزو پديد مى‏ آيد.

 

على- عليه السلام- در يكى از سخنان پرارج خود، وجود مانع و شكست در آرزو را از عوامل پيدايش عقده روانى مى‏ شمارد، آنجا كه مى‏فرمايد:

«ذل الرجال فى خيبة الامال‏[2]؛

احساس پستى و حقارت مردان، وقتى است كه در آرزوها با شكست و ناكامى روبه‏ رو شوند».

 

روان‏شناسان نيز، شكست را يكى از عوامل مهم پيدايش حس حقارت و نابودى اعتماد به نفس مى‏دانند و چنين مى‏گويند:

«شايد هيچ عاملى بيش از شكست و سرزنش ناشى از شكست، به حس ارزش شخص لطمه وارد نياورد؛ شكست باعث مى‏شود كه شخص خود را كم‏تر از ديگران پندارد؛ وقتى انسان با شكست مواجه مى‏شود، به اين فكر مى‏افتد كه از ديگران پايين‏تر و پست‏تر است؛ شكست، اعتماد را از بين مى‏برد و يأس را جانشين اعتماد به نفس مى‏كند؛ بنابراين، وقتى كودكان و نوجوانان دايما شكست مى‏خورند، خود را كوچك خواهند شمرد و حس حقارت در آن‏ها پيدا خواهد شد»[3].

 

 



[1] ( 1). غرر الحكم، ص 113.

[2] ( 2). همان، ص 405.

[3] ( 1). روان‏شناسى براى زيستن، ص 247- 252.

كتاب، دوست باارزش‏

هنگام فراغت و تنهايى نيز مى‏توان دوستى باارزش براى خود برگزيد؛ اين دوست، «كتاب» و انديشيدن در امورى است كه سبب رشد و تعالى فكر مى‏گردد؛ از راه دقت در نوشته‏هاى بزرگانى كه هم‏اكنون قرن‏هاست جهان را وداع گفته و در آغوش خاك خفته ‏اند، با افكار و دانش و شخصيت واقعى ‏شان آگاه مى ‏شويم و از تعاليم شان بهره مى‏گيريم.

 

پيشرفت‏ها و ترقيات اعجاب ‏انگيز بشر در علوم و فنون گوناگون، نتيجه يك جهش ناگهانى نيست، بلكه محصول تجربيات و آزمايشات وى طى دوران متمادى و طولانى است كه به وسيله كتب و رسالات، معارف و علوم گذشتگان به نسل‏هاى بعدى انتقال يافته است، با اين‏كه شخصيت افتخارآميز متفكران در تاريكى و ابهام تاريخ پنهان گشته است، ولى چكيده افكار و آثار آن‏ها در چهارديوار «كتاب»، همچنان محفوظ مانده است.

 

با مطالعه اين آثار، گويى از فواصل قرون عبور مى‏كنيد و با عناصر برجسته‏ اى كه اكنون نشانى از آن‏ها باقى نيست، آشنا مى‏گرديد و با بررسى در زواياى آثارشان مى‏توانيد به حقايقى بزرگ دست يابيد.

يكى از مزاياى مطالعه، اين است كه هر فردى، چه ثروتمند و چه تهى‏دست، مى‏توانند يكسان از مصاحبت با شخصيت‏هاى عالى‏ مقام برخوردار گردند و اوقات خويش را طى تماس و معاشرت با قهرمانان، با پاكى بگذرانند و تنها با برخوردارى از سواد عمومى، براى هركس امكان مصاحبت با آنان ميسر خواهد بود و همچنين به وسيله مطالعه هم مى‏توان از رنج تنهايى نجات يافت و هم از آرامش خاطر برخوردار شد.

امير مؤمنان على- عليه السلام- فرمود:

«من تسلى بالكتب لم تفته سلوة[1]؛

هركس روح خود را با كتاب تسلى بخشد، آرامش خاطر از وى سلب نخواهد شد».

«من خلا بالعلم لم توحشه خلوة[2]؛

هركس با علم و دانش خلوت كند، از وحشت تنهايى در امان خواهد ماند».

 

يكى از دانشمندان اروپايى مى‏گويد:

«انسان به اقتضاى فطرت، از تنهايى مى‏گريزد و از عزلت نفرت دارد؛ هميشه مى‏خواهد با دوستان بياميزد و با آشنايان بنشيند و برخيزد؛ گويى، هستى او ناقص است و رشته‏هاى نامرئى وجود او را با ديگران به هم پيوسته و بدون آن آرام و قرار ندارد؛ بدون ترديد، كتاب براى انسان بهترين مونس و مصاحب است؛ زيرا مصاحبت كتاب، ما را از محيط مردم عادى به دنيايى از افكار و تصورات عالى مى‏برد و با مردمان بزرگ همنشين مى‏كند.

براى ايام تنهايى و بيچارگى، مونس و مصاحبى بهتر و باوفاتر از كتاب نيست؛ معاشرت ابناى زمان غالبا زيان‏آور است، از اين جهت كه غالبا ما را تابع تمايلات خود مى‏كنند و خود مطيع هوس مى‏شوند و در نتيجه ما را به وادى فساد مى‏كشانند، ولى كتاب چون پيرى جهان‏ديده ما را اندرز مى‏دهد و به وسيله سخنان حكمت‏آميز، نفوذ هوس را از روحمان برطرف مى‏كند.

«تايلر» مى‏گويد:

«كتاب براى جوانان رهنمايى است كه آن‏ها را به‏ طرف فضيلت و شرافت مى‏كشاند؛ زيرا جوانى مخلوطى از هيجان و غرور است و براى پيران مايه تسليتى است كه آن‏ها را از محنت بدبختى رهايى مى‏دهد؛ زيرا كه پيرى دوره وحشت زندگى است»[3].

حتى بررسى تاريخ زندگى شخصيت‏هاى برجسته‏اى كه تحولات و دگرگونى‏هاى ثمربخشى در جهان به وجود آورده و سرنوشت بشرى را تغيير داده‏اند، در تزكيه نفس انسان بى‏تأثير نيست و مى‏تواند حقيقت زندگى را به شخص الهام كند و سرمشق ارزنده‏اى از مزاياى برجسته روحى به او ببخشد.

 

 

اگر حوادث و رويدادهاى تاريخى و كيفيت رفتار شخصيت‏هاى جاودانى جلب توجه مى‏كنند و در مطالعه‏ كننده شور و علاقه برمى‏انگيزند، غالبا به علت ارتباط و پيوندى است كه مطالعه‏كنندگان با احساسات و افكار شخصيت‏هاى بزرگ دارند.

 

چنان‏كه كيفيت اخلاقى هر فردى از راه شناخت وضع درونى دوستان و مصاحبان او قابل درك است؛ همچنين نوع كتبى كه هركس انتخاب مى‏كند و بدان عشق مى‏ورزد، به منزله دهليزى است كه از راه آن مى‏توان به طرز تفكر و اعماق روح او راه يافت.

 

 

بديهى است هنگامى كه مواد خواندنى براساس دقت و بصيرت صورت نگيرد و بهره‏ بردارى خواننده از مطالعه، تنها سرگرم شدن و هوسبازى باشد، گذشته از تضييع عمر، مايه گمراهى و فساد اخلاق و به هدر رفتن نيروهاى سازنده آن‏ها خواهد بود.

 

 مطالعه كتاب‏ها، كارى ارزنده و مفيد است كه علاوه بر اين‏كه به ديد درونى انسان روشنى خاص مى‏بخشند، ممكن است فصل جديدى در زندگى انسان‏ها بگشايند و رشته فعاليت‏ها و مجاهداتشان را در خط نوينى بيفكنند كه شخصيت روانى آن‏ها را به‏طور قاطع ثمربخش سازند؛ چه بسيارند افراد جامعه بشرى كه نيروى اخلاقى و روحى و درايت خود را از همين منابع غنى و پرفيض كسب كرده و به سوى مجد و تعالى كشيده شده ‏اند.

«تماس هود» مى‏گويد:

«ميل و علاقه طبيعى من به مطالعه كتاب، كشتى زندگانى مرا در اوايل عمر از غرق شدن در گرداب جهالت و فساد اخلاق رهايى داد، در صورتى كه هركس مانند من در سنين كودكى از نعمت مراقبت و غم‏خوارى والدين محروم باشد، به ندرت مى‏تواند از گرداب مخوف خلاصى يابد.

كتاب‏هاى من مرا از آلودگى به قمار و ميگسارى و رفت و آمد به مجالس نامناسب جلوگيرى مى‏نمود و راستى هم كسى كه از افكار بلند و سخنان گران‏قدر بزرگان، كسب فيض نمايد، محال است كه به تماس و معاشرت فرومايگان رغبت كند و به صحبت اوباش بگرايد».[4]

 

 



[1] ( 1 و 2). غرر الحكم، ص 636.

[2] ( 1 و 2). غرر الحكم، ص 636.

[3] ( 1). در آغوش خوش‏بختى، ص 46- 48.

[4] ( 2). ساموئل اسمايلز، اخلاق، ص 124.

[5] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

تظاهر و رياكارى‏

شايد در محيط اجتماع با مردمى روبه‏رو شده‏ايد كه با همه كس مى‏جوشند و گرم مى‏گيرند؛ تنها تلاششان اين است كه از اين راه، نظر سايرين را به خود جلب كنند و به اصطلاح، ارزش خويش را بالا ببرند، با آنكه اعماق قلبشان از مهر و عاطفه خالى است، زير پوشش مهر و محبت، چهره واقعى خود را پنهان مى‏سازند؛ به تملق و چاپلوسى و حسن خلق تصنعى متوسل مى‏شوند و به منظور ارضاى جامعه و برحسب مقتضيات، تظاهر به ارزش‏هاى واقعى را وسيله‏ اى مى‏دانند و با آن تجارت مى‏كنند و اين تمايل مرموز، تمام رفتار و كردار و انديشه‏ هايشان را در برمى‏گيرد، ولى فراموش مى‏كنند كه شخصيت و فضايل نفسانى، هزار بار بر عقيده ديگران نسبت به شخص برترى دارد و به هيچ وجه با يكديگر قابل مقايسه نيست.

 

وقتى انسان مى‏بيند كه كليه تلاش‏هاى اين گروه، به‏ جاى توجه به نداى وجدان، صرف ارضاى هواى نفس مى‏گردد، به خوبى پى مى‏برد كه آن‏ها تا چه اندازه گرفتار غريزه خودنمايى هستند.

 

آرا و نظرهاى ديگران بدين پايه از اهميت نمى‏رسد كه در نيك‏ بختى كسى تأثيرى داشته باشد؛ بايد همواره براى احساسات و نظرهاى مردم ارزشى در حد خود قائل شد و فهميد كه مايه خوش‏بختى در نهاد آدمى متمكن است، نه در نظرهاى ديگران وگرنه بشر با عادت به چنين انديشه‏ اى برده و اسير نظر سايرين مى‏شود و استقلال و حريت نفس را از دست مى‏دهد.

 

و آنگهى، در بيش‏تر موارد، قضاوت مردم نسبت به يكديگر متكى بر اصل منافع شخصى و غالبا غرض‏ آلود و نادرست است و براساس شرايط و مقتضيات تغيير مى‏كند؛ هرگاه اين نكته را به ياد آوريم، به ميزان ارزش داورى‏ هاى افراد، در اين خصوص به خوبى پى خواهيم برد.

 

بنابراين، اگر انسان در زندگى راه صحيحى انتخاب كند كه خوشايند ديگران نيست و او را به خاطر اتخاذ آن خطمشى اصولى مورد انتقاد قرار مى‏دهند، نبايد از گفتار بيهوده مردم دچار رنجى گران شود.

 

امير مؤمنان على- عليه السلام- فرمود:

«لا يسوئنك ما يقول الناس فيك، فانه ان كان كما يقولون كان ذنبا عجلت‏

عقوبته و ان كان على خلاف ما قالوا كانت حسنة لم تعملها[1]؛

مبادا از سخنانى كه ديگران درباره‏ات مى‏گويند، رنجيده‏خاطر شوى؛ زيرا اگر انتقاد آن‏ها به جاست (و تو شخصى بدكردارى)، به زودى به كيفر بدكردارى خود خواهى رسيد و اگر آن‏ها سخن خلاف واقع مى‏گويند، اين اجر و ثوابى است كه بى‏زحمت و رنج به تو رسيده است».[2]

 

 



[1] ( 1). غرر الحكم، ص 820.

[2] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

حزم و احتياط در زمينه دوستى‏

رعايت ميزان و حدود رفاقت و نگه ‏داشتن جانب حزم و احتياط، روش خردمندان عاقبت‏انديش است؛ افراط و تندروى در مراتب مودت و تجاوز از حريم اعتدال، ممكن است نتايج حسرت‏انگيزى به بار آورد و سبب ندامت و شرمسارى رنج‏آورى گردد؛ زيرا در همه شرايط و موقعيت‏ها، پيوند يكرنگى و صميميت پا برجا نخواهد ماند؛ شايد حوادث و پيشامدها و يا يك تضاد و رقابت، سبب بروز اختلاف در روابط دوجانبه شود و آسمان روشن و پر از صفا و مودت را تيره و تار سازد.

 

چه بسيار دوستى‏ هاى جذاب و پرحرارت كه بدين وسيله به دشمنى‏ هاى حاد و خشونت‏ بار و طغيان خشم و انتقام‏جويى انجاميده و يك دوست ديرين بر اثر آگاهى و اطلاع از اسرار و نقاط ضعف دوست خود، او را بى‏رحمانه كوبيده است؛ در صورتى كه قبلا براى هيچ‏كدام، امكان وقوع چنين اختلاف دردناكى در روابط دوجانبه قابل پيش ‏بينى نبود.

 

اما دوستى‏هاى عاقلانه و معتدل، معمولا علاوه بر بى‏خطرى، ثابت و پايدار خواهد ماند؛ با توجه به همين جنبه‏ هاى حساب شده و دقيق است كه امام صادق- عليه السلام- افراط و زياده‏ روى در مراتب دوستى و افشاى اسرار خصوصى را شديدا ممنوع كرده است:

«لا تطلع صديقك من سرك الاعلى ما لو اطلع عليه عدوك لم يضرك، فان الصديق ربما كان عدوا[1]؛

هرگز دوستت را از اسرار زندگى خودآگاه مكن؛ مگر اسرارى كه فرضا اگر دشمنت هم بداند، بلااشكال باشد و نتواند از آن به زيان تو اقدام كند؛ زيرا در نشيب و فراز زندگى ممكن است دوست كنونى، روزى راه عداوت و دشمنى در پيش گيرد».

 

يكى از دانشمندان غرب در اين خصوص چنين مى‏گويد:

«... از اين مرحله كه بگذريم، طرز معاشرت با دوستان پيش مى‏آيد؛ چه بسيار كسانى كه هميشه مضطرب و آشفته خاطرند، محرمانه‏ ترين اسرار خود را با دوستان در ميان مى‏گذارند؛ همين‏كه رشته دوستى گسسته مى‏شود و كار به دشمنى‏ مى‏كشد، دوستى كه تا ديروز با آن‏ها چون يك مغز در دو پوست بودند، به قصد جانشان برمى‏خيزند و با حربه‏اى كه پيش از وقت به دستشان داده‏اند دمار از روزگارشان برمى‏آورند.

 

به ‏همين ‏جهت است كه يكى از سرداران بزرگ، وقتى به جنگ مى‏رفت، به لوئى چهاردهم گفته بود: «مرا از شر دوستانم حفظ كنيد؛ از دشمنان باكى ندارم».

 

بعضى اشخاص از راه ديگرى به خطا مى‏روند: درباره دشمنان از هيچ‏گونه سخت‏گيرى فروگذار نمى‏كنند و بعدها وقتى كه غبار كدورت از ميان برمى‏خيزد و آتش دشمنى فرو مى‏نشيند، از افراط كارى خويش شرمسار مى‏شوند و به آتش ندامت مى‏سوزند»[2].

 

اندرز على- عليه السلام- را كه سرشار از حكمت است، در اين مورد نيز بايد به كار بست:

«احبب حبيبك هونا ما، عسى ان يكون بغيضك يوما ما و ابغض بغيضك هونا ما، فعسى ان يكون حبيبك يوما ما[3]؛

در دوستى و دشمنى تندروى نكنيد؛ زيرا شايد روزى وضع تغيير كند و دوست دشمن شود و يا دشمن، مورد علاقه تو واقع گردد و باب دوستى با او گشوده شود».



[1] ( 1). وسائل الشيعه، احكام معاشرت، باب 101.

[2] ( 1). در آغوش خوش‏بختى، ص 66.

[3] ( 2). وسائل الشيعه، احكام معاشرت، باب 101.

تلقين به نفس‏

تلقين به نفس يكى از عوامل تقويت اراده براى نيل به هدفهاست؛ داشتن آرزوهاى بلند و عالى و چشم دوختن به افق‏هاى روشن زندگى، سبب مى‏ شود كه انسان، تلاش ارادى پى‏گيرى براى رسيدن به آن هدف‏ها آغاز كند.

 

مولاى متقيان على- عليه السلام- فرمود:

«تنافسوا فى الاخلاق الرغيبة و الاحلام العظيمة و الاخطار الجليلة يعظم لكم الجزاء[1]؛

آرزوى صفات و مزاياى شايسته و شيرين‏كامى‏ها و خاطرات بزرگ كنيد؛ زيرا پاداش عظيم و نتيجه شگرف آن عايد شما مى‏گردد».

 

 

ژاگو مى‏گويد:

«تا وقتى فكر مى‏كنيد كه نمى‏توانيد و داراى ظرفيت نيستيد، احتمال موفقيت كم است، اگر درخشان‏ترين شايستگى‏ها را داشته باشيد، خاموشش مى‏كنيد؛ بالعكس، فردى كه از حيث هوش و قابليت، متوسط، ولى به خود اطمينان كامل داشته باشد كه موفق خواهد شد، او موفق مى‏شود؛ زيرا در ضمن تجسس و كوشش براى عملى ساختن انديشه‏هاى خود، پس از مدتى كاوش، سرچشمه‏هاى صفاتى را كه به آن نيازمند است، پيدا مى‏كند؛ او موفق مى‏شود، به علت اطمينانى كه به پيشرفت خود دارد؛ عدم موفقيت ديگران در اركان اراده او تزلزلى ايجاد نمى‏كند؛ او با استفاده از تجربيات خود، شروع به كار مى‏كند و يقين داشته باشيد كه اين شخص خيلى زودتر و بهتر از آنچه تصور مى‏كرديد كامياب مى‏شود.

 

 

براى اين‏كه جرأت پيدا كنيد، در آغاز شك و ترديد را از خود دور سازيد. شايد ديگران از روى احتياط و دوستى، بخواهند شما را در مورد توانايى خودتان مشكوك و مردد نمايند، آيا شما خودتان در صحت تفأل آن‏ها ترديد نداريد؟ شما اجازه مى‏دهيد هركس هر تلقينى بخواهد در روحيه شما بكند؟

 

صحبت‏ هاى ديگران را به گوش هوش بشنويد و به بسط و استقرار جرأت خود ادامه دهيد؛ كسانى را كه داراى اين صفت گران‏بها هستند، بنگريد و تجزيه و تحليل كنيد. هر شب به يك سلسله تلقينات دور و دراز بپردازيد و در عالم خيال، در جلد مرد پرجرأتى كه به زودى خواهيد شد، به سر بريد.

 

 

هروقت فرصت پيدا كرديد و حتى در جست‏وجوى آن، ابتكارى جسورانه از خود نشان دهيد و كارى را در پيش گيريد كه اجراى تصميماتى را ايجاد كند و هنگامى كه به امتحان مى‏پردازيد اين تلقين را به ياد بياوريد:

«من مى‏توانم و مى‏خواهم».

 

اگر بنا شد در كار مهمى مصمم شويد كه با مشكلات آن آشنايى كامل داريد، به خود بگوييد كه مى‏توانيد؛ درجه هوشيارى خود را تا آن حد بالا ببريد، در اين صورت به مبارزه و مقابله با آن مشكلات عادت خواهيد كرد».[2]

همان‏طورى كه فال بد زدن به نظر روان‏شناسان يك نوع تلقين رنج‏آور است و مايه ناراحتى فكر و تشويش خاطر مى‏گردد، فال نيك نيز، خود، تلقينى براى تقويت روحيه و ترميم نارسايى اراده است؛ لذا على- عليه السلام- مى‏فرمايد:

«تفال بالخير تنجح‏[3]؛

فال نيكو بزن تا راه براى رفع مشكلات گشوده شود».[4]

 

 



[1] ( 1). غرر الحكم، ص 355.

[2] ( 1). تلقين به نفس، ص 113- 212.

[3] ( 2). غرر الحكم، ص 367.

[4] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد