تكيه ‏گاه استوار اراده‏

براى انجام هر كارى، نيروى «اراده» احتياج به تكيه‏ گاه استوارى دارد؛ تكيه‏ گاه محكم اراده همانا «ايمان» است؛ ايمان و اراده لازم و ملزوم يكديگرند؛ اگر انسان داراى ايمان باشد اما از اراده براى تحقق آن استمداد نكند و به جنبش و فعاليت برنخيزد، هرگز به هدف نخواهد رسيد؛ چه، موفقيت هركس در گرو تلاش و كوشش اوست.

 

قرآن مى‏گويد:

«و أن ليس للإنسان إلا ما سعى.»[1]

از سوى ديگر اگر انسان از اراده برخوردار باشد، اما به سلاح نيرومند ايمان مجهز نباشد، تا هنگامى دامن كوشش را از دست نمى‏دهد، كه در زندگى به بن‏بست نرسيده، ولى وقتى درهاى عوامل و علل طبيعى را به روى خودبسته مى‏بيند و با مشكلات و موانع غير قابل حلى روبه‏رو مى‏شود، شعله‏ هاى اميد و اطمينان در جانش رو به خاموشى مى‏ نهند.

 

در چنين شرايط سخت و جان‏فرسايى جز ايمان به قدرت لايزال الهى، هيچ عامل ديگرى نمى‏تواند وى را از اضطراب و نگرانى و پريشانى خاطر نجات بخشد؛ مرد باايمان، در سخت‏ترين لحظات و شرايط با داشتن سرمايه اراده و عزم راسخ، به خداوند متكى است؛ هرگز نور اميد در روانش به خاموشى نمى‏گرايد، بلكه براى حل مشكل خود همواره از عنايت بيكران پروردگار استمداد مى‏كند.

 

خداوند به پيامبر گرامى اسلام دستور مى‏دهد كه هرگاه تصميم جدى بر انجام كارى اتخاذ كردى، با توكل به نيروى لايزال الهى هدف خود را با قاطعيت تمام دنبال كن: «فإذا عزمت فتوكل على الله.»[2]

هرگاه بخواهند اراده شخصى را نسبت به كارى سست نمايند، كافى است كه ايمان وى را بدان تضعيف و متزلزل كنند.

 

اگر آدمى به اين حقيقت پى ببرد و معتقد باشد كه هر فعاليت و تلاشى كه به عمل مى‏ آورد، از سوى خداوند مقتدرى كه سراسر نظام هستى به فرمان اوست تقويت مى‏شود و با كوشش مستمر و پى‏گير راه مقصود را دنبال كند، به منبع اساسى موفقيت دست خواهد يافت؛ او با چنين روحيه‏ اى، در ميدان عملى كه انتخاب كرده، بر تمام موانع و دشوارى‏ هاى راه- كه ديگران را از پيشرفت باز مى‏دارد- چنان غلبه مى‏نمايد كه گويى مشكلات براى صعود او پلكانى به شمار مى‏روند؛ خطر بر جرأت او خواهد افزود؛ شكست، كوشش‏هاى وى را چند برابر مى‏كند و با هر سختى كه روبه ‏رو شود، از راهى كه در پيش گرفته، عدول نخواهد كرد.

 

با سير در تاريخ، به اين واقعيت مى‏رسيم كه در ميان افرادى كه با عزم استوار و همت بلند به پيشرفت و سعادت بشرى كمك كرده‏ اند و در راه تكامل و ترقى ملل، دست از هيچ‏گونه كوشش و مجاهده برنداشته‏اند، بلكه از ميان سختى‏ها راه خود را گشوده‏ اند، در رأس آن‏ها بايد برگزيدگان خدا و مردان راه فضيلت و آزادى را معرفى كرد؛ شهامت و پشتكار و اراده خلل ‏ناپذير اين گروه در راه نجات انسان‏ها و هدف مقدسى كه دنبال مى‏كرده‏اند، براى نوع بشر عموما و پيروان اين مردان حق و حقيقت، خصوصا، سرمشق عالى و درخشانى است، همين رجال برجسته دينند كه باوجود آن‏همه شكنجه و ناراحتى كه از معاصرين خود ديدند، امروز از سوى جامعه بشرى تقديس مى‏شوند.

 

على- عليه السلام- كه نمونه كاملى از مردان شكست‏ناپذير است، در يكى از سخنان پرارج خود مى‏فرمايد:

«و الله لو تظاهرت العرب على قتالى ما وليت عنها[3]؛

سوگند به خدا! اگر تمام عرب به جنگ با من برخيزند، هرگز در صحنه نبرد، پشت به آنان نخواهم كرد».

در خطبه‏اى به همام فرمود:

«يا همام المؤمن نفسه اصلب من الصلد[4]؛

اى همام! روحيه مرد با ايمان از سنگ خارا شكست‏ناپذيرتر است».

در جنگ جمل، هنگامى كه سپاه پيمان‏شكنان آماده پيكار با ارتش على (ع) گرديد، آن حضرت پرچم حمله را به دست فرزند خود محمد حنفيه سپرد و طى جملاتى، اراده فرزندش را نيرو بخشيد و به وى چنين درس قاطعيت آموخت:

«تزول الجبال و لا تزل؛ عز على ناجزك؛ اعر الله جمجمتك تد فى الارض‏

قدمك؛ ارم ببصرك اقصى القوم و غض بصرك و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه‏[5]؛

 

اگر كوه‏هاى اطراف از جا كنده شوند، تو از جاى خود تكان مخور؛ دندان‏هاى خود را روى هم بگذار و فشار ده، تا از اعماق وجودت نيروى تصميم و اراده جوشش كند؛ در راه خدا كاسه سر خود را عاريت ده؛ پاى خويش را چون ميخ بر زمين بكوب؛ حركات دشمن را در جبهه با دقت زير نظر بگير و از هرگونه ناگوارى چشم بپوشان [و همه را با نيروى اراده مخصوص ناديده انگار]؛ بدان كه پيروزى نهايى از جانب خداست و ما موظف هستيم هدف خود را با قاطعيت دنبال كنيم».[6]

 

 



[1] ( 2). نجم( 53) آيه 39.

[2] ( 1). آل عمران( 3) آيه 159.

[3] ( 1). نهج البلاغه، نامه 45.

[4] ( 2). بحار الانوار، ج 15، ص 94.

[5] ( 1). نهج البلاغه، خطبه 11.

[6] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

عشق حقيقى و جاودان‏

اسلام مى‏خواهد آدمى درجات مختلف دوستى را در زندگى احراز نمايد و شايستگى خويش را براى به دست آوردن مراتب آن به اثبات برساند؛ ابتدا روح و جان مردم را سرشار از محبت الهى مى‏سازد و به آن‏ها مى‏آموزد كه عشق به خداوند را بر محبت هر چيز ديگر ترجيح دهند، همان عشقى كه در دنياى حقيقى مهم‏ترين فنر حيات است و خدايى كه نعمت زندگى و همه نيروها و مزايا را بدو عطا كرده است و با توجه به اين همه بخشش و لطف، كسى شايسته‏ تر از مقام الوهيت براى ابراز محبت و خلوص نيست؛ اين حقيقت وقتى كاملا براى ما آشكار مى‏شود كه كليه درجات عشق و محبت را از محبت ناپايدار، تا محبت حقيقى و جاودان مورد توجه قرار دهيم.

 

خداوند متعال، براى افراد اجتماع، از محبت و علاقه عميق قلبى نسبت به يكديگر سهمى قرار داده است؛ خداوند انسان‏ها را از يك جان آفريده، از اين‏رو بايد همديگر را دوست بدارند و مهر و عواطف و احساسات پاك را نثار هم كنند؛ چرا كه در آفرينش و داشتن مصالح مشترك برادرند و خداى سبحان حق اين برادرى را چنان به صورتى دلپذير گوشزد مى‏كند، كه باطن و وجدان را به جنبش و حركت وا مى‏دارد و براى سوق دادن بشر به چنين محبت پاك و باصفايى، شوق‏ها و محرك‏هايى را ارائه مى‏دهد و بدين وسيله است كه در نهاد آدمى يك حب ذات‏

هماهنگ و متوازنى به وجود مى‏آورد، و به چنان پايه‏اى مى‏رساند كه در سايه اين تعادل، از قيدوبند غرور و خودپرستى برهد و هرگز گرايش افراطى به ذات خويشتن پيدا نكند.

 

بزرگى و كبريايى مختص ذات خداوندى است كه در حريم مقدسش احتياج و نيازمندى راه ندارد، بلكه كليه موجودات ازهرجهت به او نيازمندند:

«يا أيها الناس أنتم الفقراء إلى الله و الله هو الغني الحميد؛[1]

اى مردم! شما محتاج خداونديد، تنها ذات بى‏همتاى اوست كه غنى و بى‏نياز است.»

انحراف از برنامه‏ هاى آسمانى است كه انسان را به غرور و نخوت گرفتار مى‏كند؛ قرآن كريم طى خطابى، فرد مغرور را به زبونى و حقارت خود متوجه مى‏سازد و روح پرنخوتش را از اوج تخيلات واهى به پايين مى‏كشد:

«و لا تمش في الأرض مرحا إنك لن تخرق الأرض و لن تبلغ الجبال طولا؛[2]

هرگز با ناز و غرور بر زمين گام مگذار! زيرا تو نه مى‏توانى كره زمين را بشكافى و نه، در سربلندى به كوه ميرسى.»

 

 

كسى كه به مبدأ اعلاى هستى نظر دوخته است، در موقع فراخى نعمت، حالت انبساط مغرورانه بر او چيرگى نمى‏يابد؛ زيرا اسلام به تواضع و ميانه‏روى دعوت مى‏كند و چنين استعلاى متكبرانه‏اى را دوست نمى‏دارد.

«و لا تصعر خدك للناس و لا تمش في الأرض مرحا إن الله لا يحب كل مختال فخور[3]؛

هرگز به تكبر و ناز از مردم رخ متاب و با تبختر بر روى زمين قدم بر مدار؛ زيرا خدامردم متكبر خودستا را دوست ندارد».[4]

 

 



[1] ( 1). فاطر( 35) آيه 15.

[2] ( 2). اسراء( 17) آيه 37.

[3] ( 3). لقمان( 31) آيه 18.

[4] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

روشى كه اسلام در پيش گرفت‏

عادت با اين‏كه در فطرت انسان يك موهبت است كه بخش مهمى از كوشش‏هاى او را در ميدان‏هاى ابتكار و ابداع به جريان مى‏اندازد، ولى با همه عظمتى كه داراست، اگر آدمى از آگاهى كامل برخوردار نباشد و عادت به صورت يك كشش فريبنده و گمراه كننده درآيد، روح را به تباهى و فساد مى‏ كشاند.

وقتى كه اسلام بر دنياى جاهليت طلوع كرد، انواع عادات زيان‏بخش- كه هريك به تنهايى مايه تباهى و سقوط يك ملت به شمار مى‏رفت- بر آن‏ محيط حاكم بود.

 

در آن عصر تاريك كه شعور و ادراك انسان تحت تأثير عادات ناروا و خوهاى زشت و پليد مسخ شده بود، اسلام با يك جهش بزرگ كه از هر لحاظ جالب و در نوع خود پديده‏اى بى‏سابقه مى‏توان شمرد، اجتماع غفلت‏زده و خواب‏ آلود را بيدار ساخت و مردم را به ترك عادات و رسوم غلط و بدعت‏هاى خلاف عقل و وجدان فراخواند.

 

اجتماعى كه در انواع موهومات و سنت‏هاى جاهلانه غوطه مى‏خورد، با دريافت تعاليم گران‏قدر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه خود از قيد سنن بى‏اساس و غلط محيط، رها و آزاد و دور از استيلاى هر نوع عادت اكتسابى تحميلى پرورش يافته بود، همه رسوم و آداب اجدادى خود را ترك كرد و راه و رسم نوينى عارى از تسلط سنت‏ها و بدعت‏هاى اجتماعى- كه سعادت و نيك‏بختى او را دربرداشت- در پيش گرفت.

 

اسلام قبل از آغاز به ساختن يك جامعه خوش‏بخت، تاكتيك خاصى را در پيش گرفت: ابتدا هر عادتى را- چه آن‏هايى كه به اساس عقيده و فكر بستگى داشت و چه آن‏هايى كه به عمل و كردار مربوط مى ‏شد- از ميان برد، و هركدام از آن‏ها را به نسبت خطرات و زيان‏هايى كه دربرداشت، يا بى ‏درنگ چون شرك به خدا با انواع وابستگى‏ هايش، با ضربتى قاطع ريشه‏ كن ساخت، و يا براى محو عادات ناپسند اجتماعى- كه گذشته از تسلطشان بر ادراكات و افكار عمومى، به اوضاع و احوال اقتصادى هم پيوند خورده بود، مانند بردگى، رباخوارى، ميگسارى- راه تدريج و مدارا را در پيش گرفت، و با اقدام مرحله به مرحله، پيش رفت و بدين وسيله مردم مالك نفس خود شدند و زمينه براى تزكيه نفوس و تعالى روانى به‏طور كامل آماده شد و اين، ثمربخش‏ترين روش براى سازندگى افراد يك جامعه است.

 

آدمى اين امتياز عجيب را دارد كه مى‏تواند اگر بخواهد، جسم و جانش را به كمك شعور خود بسازد، براى اين بنا تكنيك خاصى ضرورى است، مى‏توان راه اداره خود را آموخت؛ همان‏طورى كه مى‏توان طرز هدايت يك هواپيما را ياد گرفت، فقط كسانى كه مالك نفس خويشند، مى‏توانند اين تعليم را شروع كنند.

 

ولى در پرورش و تنظيم فعاليت‏هاى فكرى و عاطفى كه جوهره شخصيتند، از كسى نمى‏توان مدد گرفت.

نخستين اصل، پرورش قواى عقلانى نيست، بلكه بناى تاروپودى عاطفى در خويشتن است، كه تكيه‏ گاه تمام عوامل ديگر روانى باشد، ضرورت حس اخلاق، كم‏تر از لزوم حس بينايى و شنوايى نيست»[1].

 

على- عليه السلام- مى‏فرمايد:

«غالبوا انفسكم على ترك المعاصى، يسهل لكم مقادتها الى الطاعات‏[2]؛

ابتدا با ترك گناهان و آلودگى‏ها بر نفوس خود مسلط شويد، تا آن‏گاه كشاندن نفوس خود به سوى بندگى و فرمان‏بردارى از حق، به سادگى براى شما امكان‏پذير گردد».

«غالبوا انفسكم على ترك العادات و جاهدوا اهوائكم تملكوها[3]؛

به وسيله ترك عادات بر نفوس خود مسلط شويد، با هوس‏هايتان پيكار كنيد، تا تحت اراده نيرومند شما درآيند».

 

اسلام براى تربيت نفوس بشر و اجراى برنامه‏ هاى سعادت‏بخش خود از عادت به‏عنوان يك وسيله مؤثر استفاده مى‏كند، و هنگامى كه پيوند زنده‏اى ميان قلب مردم و خدا ايجاد نمود، و بذر نيكى و فضيلت را در نهاد آن‏ها پاشيد، آن را تبديل به عادت مى‏كند؛ همه عادات مذهبى از خواست و علاقه باطنى و از اندرون نفس آغاز مى‏گردد، سپس همين تمايل قلبى به كردار مشخص و عملى كه داراى حدود و خصوصيات روشن است مبدل مى‏شود، و به تدريج به صورت عادت‏

آگاهانه و از روى كمال ادراك و دقت در مى ‏آيد، و در عين حال اين تغيير و تحول، فشار طاقت‏ فرسا و غير قابل تحملى بر انسان وارد نمى ‏سازد.[4]

 

 



[1] ( 1). راه و رسم زندگى، ص 98 و 99.

[2] ( 2 و 3). غرر الحكم، ترجمه محمد على انصارى، ص 508.

[3] ( 2 و 3). غرر الحكم، ترجمه محمد على انصارى، ص 508.

[4] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

ارزنده ‏ترين وظيفه انسان‏

مهم‏ترين و ارزنده ‏ترين وظيفه انسان تربيت است. بشر از سپيده‏دم حياتش به ارزش تربيت پى برد و به همين علت به تناسب ادراكى كه از حقيقت وظيفه و رسالت خود در زندگى داشت، قواعد و هدف‏هايش را متناسب با درجه محيط نفسانى خويش وضع نمود، هرچند هدف‏ها و پايه‏ هاى آن گاهى درست و يا در مواردى نادرست بود.

 

ما تحولات و دگرگونى‏هاى شگفت‏انگيزى را كه مكتب‏هاى مختلف جهان در بستر زمان، و تاريخ انسان‏ها، به وجود آورده و به كلى قيافه زندگى آن‏ها را تغيير داده ‏اند، به خوبى مشاهده مى‏كنيم و آنچه در دنياى خارج با بررسى و مطالعه به دست مى‏آوريم، ما را به اين واقعيت مى‏رساند كه بشر ذاتا شرور و شيطانى آفريده نشده است. اگر بشر از نظر اصل آفرينش، شرور آفريده شده باشد، همه تلاش‏هاى پرورشى، بيهوده و بى‏ ثمر مى‏گردد و كوشش‏ها و فعاليت‏هاى همه انبياى الهى، و رهبران تربيتى جهان، نقش بر آب خواهد شد.

اگر جنايت و قتل، و خونخوارى، با سرشت مردم «جزيرة العرب» پيوند خورده بود، چگونه امكان داشت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله انقلابى آن‏چنان وسيع و دامنه‏دار در روحيه افراد آن سرزمين به وجود آورد، و ماهيت و ذات آن‏ها را تغيير دهد؟

اين درست است كه بشر در مراحل اول با نيروها و تمايلات مادى سروكار دارد و از وقتى كه به جهان ديده مى‏گشايد، قواى او يكى پس از ديگرى به مرحله ظهور مى‏رسند و فعاليت خود را آغاز مى‏كنند، ولى در برابر نيروهاى مادى، براى تعالى و تكامل معنوى، داراى امكانات و استعدادهاى وسيعى است و شوق‏هايى والاتر از ضرورت‏ها در وجودش متمكن است، و نيروى وى مى‏تواند رنگ‏هاى مختلفى به خود بگيرد و در مجارى مختلف به كار افتد، هرچند اين مرحله از مراحل طبيعى انسان ديرتر تجلى مى‏كند.

ولى به ‏هرحال اين عمل امرى است طبيعى، خواست‏هاى بلند قادرند، ديگر نيروها را براى اهداف خود تسخير و استخدام نمايند، اما اين كار به كمك‏هاى مؤثر خارجى و توجه و رهبرى نيازمند است، چه اگر كمكى دريافت ندارند، اين خواست‏ها دچار انحراف و كج‏روى خواهند شد.

 

البته كمك خارجى امرى غير طبيعى يا فرضى نيست، بلكه جزئى از فطرت بشرى است، همچون تعليم سخن گفتن به كودك براى اين‏كه زبان باز كند، در عين حال استعداد سخن گفتن از روز ولادت با كودك همراه است و قدرتى است طبيعى.

 

 

قرآن كريم اصل تكامل و خط سير انسان را كه گرامى‏ترين پديده هستى است، چنين ترسيم مى‏كند:

«يا أيها الإنسان إنك كادح إلى ربك كدحا فملاقيه‏؛[1]

اى انسان تو تلاش مى‏كنى كه با رنج و كوشش به سوى پروردگارت پيش روى و به ملاقات او نايل آيى.»

«و أن إلى ربك المنتهى‏؛[2]

و تو به سوى پروردگارت پيش مى‏روى.»

بشر در فراخناى هستى، براى پرواز به سوى بى‏نهايت، بايد از برنامه‏هاى انبياى الهى كه يك مكتب تربيتى اصيل و يك فرهنگ جامع است، الهام بگيرد. تا توان‏هاى الهى در اندرونش بجوشد و بتواند به هدف مطلوب تكامل و نجات و پيروزى نايل گردد.

 

اشاره قرآن به اين واقعيت است كه اگر آدمى تحت پرورش اساسى قرار نگيرد، نيروهاى طوفان‏زاى وجودش پيشروى را آغاز نموده، نيروى عقل و وجدان را تضعيف مى‏كنند، و ديگر احساسات را استخدام مى‏كنند و مسخر اغراض و مقاصد خود قرار مى‏دهند.

 

در تكوين و آفرينش انسان بزرگ‏ترين اعجازى كه به كار رفته، همين است كه داراى طبيعتى ذو جنبتين مى‏باشد و لذا از قدرت وى در پذيرش رنگ‏هاى گوناگون نبايد غافل بود، و رهبرى او را در مسير خاص ناديده گرفت.

 

 

على- عليه السلام- فرمود:

«ان بذوى العقول من الحاجة الى الادب كما يظمأ الزرع الى المطر[3]؛

انسان‏هاى عاقل و خردمند به تربيت احتياج دارند، بدان‏سان كه كشتزار نيازمند آب باران است.»

اگر قواعد تربيت براساس عناصر ديگرى كه آن را تعديل كند، پى‏ريزى نشود، بلكه نيروى بشر در سطح بى‏رنگ و به صورت آزاد قرار بگيرد، براى هميشه محكوم به ضرورت‏هاى نخستين خود خواهد بود.[4]

 

 



[1] ( 1). انشقاق( 84) آيه 6.

[2] ( 2). نجم( 53) آيه 42.

[3] ( 2). غرر الحكم، ص 224.

[5] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

تزكيه نفس عامل تكامل است‏

ترديدى نيست كه انسان اگر بخواهد در زندگى از اصولى پيروى كند- خواه اصول مذهبى يا غير مذهبى- مستلزم داشتن يك خطمشى معين است؛ لازمه اتخاذ خطمشى مشخص اين است كه به سوى يك هدف و جهت سير كند و از امورى كه‏ موافق با هوس‏هاى زودگذر اوست، اما با هدف زندگانى و اصول اتخاذى وى مباينت دارد، بپرهيزد؛ بنابراين تملك نفس و تزكيه آن لازمه زندگى هر انسانى است كه مى‏ خواهد حيات عقلى و انسانى داشته باشد. بشر موجودى است با خواست‏هاى بى‏نهايت و مجهز به نيروى فكر، كه اگر براى خود در زندگى ضابطه‏ اى نشناسد، در درندگى و خون‏آشامى، جهان را به تباهى مى‏كشاند.

 

تكامل و عظمت آدمى وابسته به امور مادى- كه تنها تغييراتى در مشاعر وى پديد مى‏آورند- نيست؛ ترقيات علمى از همه جهات انسان را تكامل نمى‏بخشد.

 

كمال واقعى انسان هنگامى است كه خويشتن را از تنگناى غرور شهوات و لذايذ جسمى بيرون كشد و گام‏هايى در راه انسانيت و بالا بردن سطح مشاعر و تهذيب طبع خود بردارد و با افكارى عالى‏تر و افقى وسيع‏تر آشنا گردد.

 

در روان انسان انديشه كمال مطلوب ريشه ‏هاى عميقى دارد وگرنه انسان در دوران كودكى خويش آن را نمى‏جست و آن‏گاه در افق‏هاى پهناور آن به پرواز در نمى‏ آمد.

 

فروغ ارزش‏هاى عالى آن‏چنان جذاب است كه انسان‏ها با اراده و اختيار شيفته آن مى‏گردند و به سويش مى‏شتابند. از اعماق درون علاقه به نيرو يافتن مى‏جوشد، و سپس فعاليت و تلاش به خاطر تأمين آن شروع مى‏شود، تمام اين‏ها نشانه اين واقعيت است كه عشق به كمال در ضمير باطن پايگاهى دارد، و همين‏كه فرصت و موقعيت مناسبى پيش‏آمد، تجلى خود را آغاز مى‏كند.

 

عضلات بدن بر اثر ورزش نيرومند و پرقدرت مى‏شوند؛ خصايص نفسانى نيز چنين است، اگر بخواهيم نيرومند گردند، بايد روح را به ورزش و تلاش واداريم، با اين تفاوت كه انرژى جسمانى بشر محدود است، و محدوديت آن متناسب با نيروى بافت‏هاى بدن و توانايى سلول‏هاى آن است، در صورتى كه شگفتى‏هايى در تاريخ بشر ديده مى‏شوند كه عقل از تصور آن‏ها عاجز است؛ اين همه، معلول نيروى پرتوان روح تكامل يافته است، كه رشد آن در سايه آزاد شدن تدريجى از قيود و موانع مادى، و گسترش يافتن افق معرفت و خودآگاهى‏ ميسر است.

 

روح بشر حقا يك شاهكار عظيم و حيرت‏بخش است و با قدرت‏نمايى‏ها، فعاليت‏ها، تسلط بر ماديات و مخصوصا با توانايى‏هاى عظيمى كه دارد، مى‏تواند بشر را از انحطاط ضعف و نارسايى، به اوج تعالى و پيوند با قدرت الهى برساند.

 

البته چنان‏كه جسم براى انجام برخى از وظايف حياتى ناگزير است مقدارى سختى و مشقت تحمل كند، روح نيز در راه تكوين اخلاق و نمونه‏هاى عالى آن، مى‏بايست رنج و زحمتى را بپذيرد. تمام افكار و عقايد و ايده‏هاى گوناگون در مورد تربيت، بر محور نفس و روح مى‏چرخد. روح است كه تهذيب‏ پذير است؛ علو مرتبه پيدا مى‏كند و صفات عالى انسانيت و مبادى فضيلت را كسب مى‏نمايد و به كمال معنوى عشق مى‏ورزد، و بالاخره اوست كه يك سلسله مقررات اخلاقى براى انسان به وجود آورده كه ساير حيوانات هم از آن بى‏بهره‏اند و هم بى‏نياز.[1]

 

 



[1] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

حجابهاى انسان

 

توجه به غير خدا انسان را به حجابهاى «ظلمانى» و «نورانى» محجوب مى‏نمايد. كليه امور دنيوى اگر موجب توجه انسان به دنيا و غفلت از خداوند متعال شود، باعث حجب ظلمانى مى‏شود.

 

تمام عوالم اجسام حجابهاى ظلمانى مى‏باشد. و اگر دنيا وسيله توجه به حق و رسيدن به دار آخرت، كه «دار التشريف» است، باشد، حجابهاى ظلمانى به حجب نورانى مبدل مى‏گردد.

و «كمال انقطاع» آن است كه تمام حجب ظلمانى و نورانى پاره و كنار زده شود، تا به مهمانسراى الهى كه «معدن عظمت» است بتوان وارد گرديد.

 

لهذا در اين «مناجات» از خداوند متعال بينايى و نورانيت قلبى طلب مى‏كنند، تا بتوانند حجب نورانى را دريده به معدن عظمت برسند: حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور، فتصل إلى معدن العظمة.

 

ولى كسى كه هنوز حجابهاى ظلمانى را پاره نكرده، كسى كه تمام توجه او به عالم طبيعت است و، العياذ بالله، منحرف عن الله مى‏باشد، و اصولا از ماوراء دنيا و عالم روحانيت بيخبر بوده و منكوس إلى الطبيعه‏

است، و هيچ گاه در مقام [اين‏] برنيامده كه خود را تهذيب كند، حركت و نيروى روحانى و معنوى در خويشتن ايجاد نمايد، و پرده‏هاى سياهى را كه روى قلب او سايه افكنده كنار زند، در اسفل سافلين كه آخرين حجب ظلمانيست قرار دارد: ثم رددناه اسفل سافلين‏[1].

 

در صورتى كه خداوند عالم بشر را در عالى‏ترين مرتبه و مقام آفريده است: لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم‏.[2]

 

كسى كه از هواى نفس پيروى مى‏كند و از روزى كه خود را شناخته به غير عالم ظلمانى طبيعت توجهى ندارد و هيچ‏گاه فكر نمى‏كند كه ممكن است غير از اين دنياى آلوده تاريك جا و منزل ديگرى هم وجود داشته باشد، در حجاب ظلمانى فرو رفته، مصداق‏ اخلد الى الارض و اتبع هواه‏[3] گرديده است.

 

او با آن قلب آلوده به گناهى كه در پرده ظلمانى پوشيده شده و روح گرفته‏اى كه بر اثر كثرت گناه و معصيت از حق تعالى دور گشته، آن هوا پرستيها و دنيا طلبيهايى كه عقل و چشم حقيقت بين او را كور كرده است، نمى‏تواند از حجابهاى ظلمانى برهد، چه رسد اينكه حجب نورانى را پاره كرده انقطاع إلى الله حاصل نمايد.

 

او خيلى معتقد باشد كه مقام اولياى خدا را منكر نشود؛ عوالم برزخ، صراط، معاد، قيامت، حساب، كتاب، بهشت و جهنم را افسانه نخواند. انسان بر اثر معاصى و دلبستگى به دنيا بتدريج اين حقايق را منكر مى‏گردد؛ مقامات اوليا را انكار مى‏كند، با اينكه مقامات اوليا بيش از اين چند جمله‏اى كه در دعا و مناجات وارد شده نمى‏باشد.[4]

 

 



[1] ( 41)-« سپس او را به پايينترين مراتب برمى‏گردانيم»( تين- 5)

[2] ( 42)-« هر آينه انسان را در بهترين آفرينش آفريديم.»( تين- 4)

[3] ( 43)-« به سوى زمين گراييد( پستى طلبيد) و هواى نفس خويش را پيروى كرد.»( اعراف- 176)

[4] خمينى، روح الله ( رهبر انقلاب و بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران)، جهاد اكبر، يا، مبارزه با نفس، 1جلد،

عنایات الهی

 

خداوند تبارك و تعالى چون به بندگانش عنايت داشته، به آنان عقل داده؛ نيروى تهذيب و تزكيه عنايت فرموده؛ انبيا و اوليا فرستاده، تا هدايت شوند و خود را اصلاح نمايند، و دچار عذاب اليم جهنم نگردند. و اگر اين پيشگيريها مايه تنبه و تهذيب انسان نگرديد، خداى مهربان از راههاى ديگر او را متنبه مى‏سازد: با گرفتاريهاى گوناگون، ابتلائات، فقر، مرض، آنان را متوجه مى‏نمايد. مانند يك طبيب حاذق، يك پرستار ماهر و مهربان، مى‏كوشد كه اين بشر مريض را از بيماريهاى خطرناك روحى علاج بخشد.

 

اگر بنده مورد عنايت حق باشد، اين ابتلائات برايش پيش مى‏آيد تا بر اثر آن به حق تعالى توجه پيدا كند و مهذب گردد. راه همين است و غير از اين راهى نيست؛ ولى انسان بايد با پاى خويش اين راه را بپيمايد تا نتيجه بگيرد.

و اگر از اين راه هم نتيجه‏اى به دست نيامد و بشر گمراه معالجه نشد و استحقاق نعمتهاى بهشتى را نيافت، در موقع نزع و جان دادن فشارهايى بر او وارد مى‏كند، بلكه برگردد و متوجه شود.

 

باز هم اگر اثر نبخشيد، در قبر و عالم برزخ و در عقبات هولناك بعد از آن، فشارها و عذابهايى وارد مى‏آورد تا پاك و منزه گردد و به جهنم نرود. تمام اين‏ها عناياتى است از جانب حق تعالى كه از جهنمى شدن انسان جلوگيرى نمايد. اگر با تمام اين عنايات و توجهات حقه بارى تعالى معالجه نشد چه طور؟ ناچار نوبت آخرين علاج كه همانا داغ كردن است مى‏رسد. چه بسا كه انسان مهذب و اصلاح نشود و اين معالجات مؤثر واقع نگردد، و محتاج باشد كه خداوند كريم مهربان بنده خود را به آتش اصلاح كند؛ همانند طلايى كه بايد در آتش خالص و پاك گردد.

 

 

در ذيل آيه شريفه‏ لابثين فيها احقابا[1] روايت شده كه اين «حقب» براى اهل هدايت و كسانى است كه اصل ايمانشان محفوظ باشد.[2] براى من و جناب‏عالى است اگر مؤمن باشيم. هر حقبش چند هزار سال است خدا مى‏داند.

 

مبادا كار به جايى برسد كه ديگر اين علاجها مفيد و مؤثر واقع‏ نگردد و براى استحقاق و لياقت نعيم مقيم به آخرين دوا نياز باشد، و لازم شود كه، خداى نخواسته، انسان مدتى در جهنم برود و در آتش بسوزد تا از رذايل اخلاقى، آلودگى‏هاى روحى، و صفات خبيث شيطانى پاك گردد، لياقت و استعداد بهره‏ مند از جنات تجرى من تحتها الانهار[3] را بيابد.

 

اين تازه مربوط به آن دسته از بندگانى است كه دامنه گناه و معصيت آنان تا آن درجه گسترده نشده باشد كه رحمت و عنايت حق تعالى از آنان بكلى سلب گردد، و هنوز لياقت ذاتى براى بهشت رفتن داشته باشند. خدا نكند كه انسان بر اثر كثرت معاصى از درگاه حضرت بارى تعالى رانده و مردود گردد و از رحمت الهى محروم شود، كه جز خلود در آتش جهنم راه ديگرى نخواهد داشت.

 

بترسيد از اينكه، خداى نخواسته، از رحمت و عنايت الهى محروم گرديد و مورد خشم و غضب و عذاب او واقع شويد. مبادا اعمال شما، كردار و گفتار شما، طورى باشد كه توفيقات را از شما سلب كند و جز خلود در نار براى شما راهى نباشد. شما الان يك سنگ گرم را نمى‏توانيد دقيقه‏ اى ميان كف دست نگهداريد؛ از آتش جهنم بپرهيزيد.

 

اين آتش‏ها را از حوزه‏ها، از جامعه روحانيت، بيرون بريزيد. اين اختلاف‏ها، نفاقها، را از قلب خود دور كنيد. با خلق خدا حسن سلوك داشته نيكو معاشرت كنيد؛ و با نظر عطوفت و مهربانى به آنان بنگريد.

البته با گناهكار به خاطر عصيان و طغيانش خوب نباشيد، و كار زشت و نادرست او را به رخش بكشيد و او را از آن نهى كنيد، ولى از هرج و مرج، آشوب و بلوا، خود را بر حذر داريد. با بندگان خوب و صالح خدا نيكى كنيد. آنان را كه عالم‏اند به خاطر علمشان، كسانى را كه در صراط هدايت‏ اند به خاطر اعمال نيكشان، و آنان را كه جاهل و نادان‏اند چون بندگان خداوندهستند،احترام نماييد؛ خوشرفتارى كنيد؛ مهربان باشيد؛ صداقت و برادرى داشته باشيد. مهذب شويد.

 

شما مى‏خواهيد جامعه‏ اى را تهذيب و ارشاد كنيد، كسى كه نتواند خود را اصلاح و اداره كند چه گونه مى‏خواهد و مى‏تواند ديگران را راهنمايى و اداره نمايد؟4]

 

 



[1] ( 28)-« در آن روزگاران دراز درنگ كنند.»( نبأ- 23) و حقب يا حقب، زمان دراز.

[2] ( 29)- و روى العياشى بأسناده عن حمران قال سئلت أبا جعفر عليه السلام عن هذه الآية:\i« لابثين فيها أحقابا»\E فقال هذه في الذين يخرجون من النار.( عياشى با سند خود از حمران روايت مى‏كند كه از امام باقر( ع) در مورد آيه« در آن مدتها درنگ مى‏كنند» پرسش كردم.

حضرت فرمودند: اين در مورد كسانى است كه از آتش خارج مى‏شوند.) مجمع البيان، ج 10، ص 424؛ ذيل آيه 23 نبأ.

[3] ( 30)-« بهشتهايى كه از زير آنها نهرها جارى است.»( مجادله- 22)

[4] خمينى، روح الله ( رهبر انقلاب و بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران)، جهاد اكبر، يا، مبارزه با نفس، 1جلد

شخص متوكل از غير خدا نمى‏ترسد

«اهل توحيد كسانى‏ اند كه وقتى مردم به آنها گويند گروهى بر عليه شما جمع شده‏اند و آنها را مى‏ترسانند، پس ايمانشان زياد مى‏شود و گويند خدا ما را بس است و او خوب وكيلى است».[1]

 

 

اينهايند كه راستى وكيل گرفته‏ اند نه آنچه به زبانها مى‏گوييم و در قرآن مى‏خوانيم. قرآن كه فقط براى خواندن نازل نشده بلكه بايد قرآن را خواند و فهميد و حقيقتى پيدا كرد؛ يعنى حال و حقيقت توكل پيدا كنيم. آيا زشت نيست كه پس از يك عمر اين قبيل آيات را بخوانيم و هنوز خداى خود را به اندازه يك وكيل عادى- كه داراى شرايط سه‏گانه مزبور باشد- وكيل نگرفته باشيم. حالا آيا در جلب نفع يا دفع ضرر به ‏طور كلى خدا را وكيل گرفته‏ ايم تا برسد به اينكه جز او وكيلى نگيريم.[2]

 

 



[1] ( 1)-\i الذين قال لهم الناس إن الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم إيمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل‏\E آل عمران: 173.

[2] دستغيب، عبدالحسين، استعاذه، 1جلد

مشورت براى رفع حيرت‏

 

قرآن به مشورت کردن در خانواده بسیار اهمیت می دهد.البته نه با هرکسی بلکه کسی که:

... و شاورهم في الأمر ...[1]؛

اول: عاقل و زيرك باشد؛ بنابراين، با سفيه مشورت غلط است.

دوم: ديندار باشد. با شخص لاابالى در امر دين نمى‏شود مشورت كرد. كسى كه با خدايش خيانت مى‏كند، چطور به تو خيانت نمى‏كند؟!

 

سومين شرطش اين است كه: به تو محبت داشته باشد. پس با دشمنت يا كسى كه دلسوزى‏اش به حال تو معلوم نيست، مشورت منما.

 

چهارم آنكه: بتوانى رازت را با او در ميان گذارى، مگرمى‏شود به هركس راز گفت؟

اگر چهار شرط را دارا بود، مطلب را با او بگو، خدايى كه با او طلب خير كردى، صلاحت و خيرت را به زبان او به تو مى‏ فهماند.

 

مشورت نمودن ائمه عليهم السلام‏

مجلسى رحمه الله از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده كه فرمود:

«پدرم موسى بن جعفر عليه السلام (با اينكه اعقل خلق بود) گاه مى‏شد كه با يك نفر غلام مشورت مى‏فرمود؛ مثلا معامله‏اى مى‏خواست بكند، از غلام صلاح انديشى مى‏كرد، اگر مصلحت مى‏دانست آقا انجام مى‏داد.

به حضرت گفته شد: شما امام هستى و طرف مشورت شما غلام است؟؛ يعنى خود شما از هركس بهتر به حقيقت امر واقف مى‏باشى. فرمود: آيا نمى‏دانى كه ممكن است خداى من، خير مرا به زبان او جارى كند».[2]

 

بنابراين، بايد رويه پيغمبر و ائمه عليهم السلام و همچنين دستور صريح قرآن مجيد را در امورى كه شخص دو دل است، به كار برد.[3]

 

 



[1] ( 1)- آل عمران: 159.

[2] ( 1)- بحار الأنوار: 91/ 254.

[3] دستغيب، عبدالحسين، استعاذه، 1جلد

عبرت گرفتن از گورستان‏

به‏ هرحال، بايد واعظى در وجود خودت باشد. اين قدر كه در شرع مقدس براى زيارت اهل قبور سفارش شده، به خصوص قبر والدين براى چيست؟ از همين جا هم كه فاتحه بخوانى به آنها مى‏رسد، صدقه از هرجا بدهى آنها بهره مى‏برند ليكن مى‏فرمايد: «سر قبر پدرت برو كه محل استجابت دعاست».

 

عمده نفع آن براى خود تو است كه متذكر شوى. پدرت نماند تو هم نخواهى ماند. دير يا زود به او ملحق مى‏شوى. فريب دو روزه دنيا را نخور. وساوس را به خودت راه نده و خلاصه متذكر باش.

در حالات صديقه كبرى فاطمه زهرا عليها السلام دارد كه: «پس از

پيغمبر صلى الله عليه و آله در اثر سختيهايى كه به او رسيد، بيمار شد، مع الوصف دوشنبه‏ها و پنج‏شنبه‏ها از امير المؤمنين على عليه السلام اذن مى‏گرفت و به احد بر سر قبر عمويش حمزه و شهداى احد مى‏رفت».[1]

خود پيغمبر صلى الله عليه و آله هم در مرض موت با اينكه تب داشت و نمى‏توانست برود، باز مى‏فرمود: «زير بغلم را بگيريد و مرا به قبرستان بقيع ببريد».

خداوندا! ما را هم اهل ذكر و تذكر قرار ده![2]

 

 



[1] ( 1)- بحار الأنوار: 43/ 90( با اندكى اختلاف).

[2] دستغيب، عبدالحسين، استعاذه، 1جلد

وسوسه شيطان هنگام خشم‏


 

گاهى پيش مى ‏آيد انسانى در محاوراتش خشمگين مى‏شود.

طرف كلمه تندى مى‏گويد، شيطان القا مى‏كند تلافى كن؛ ولى فورا متذكر مى‏شود. عقلش مى‏گويد: او بد كرد، اگر من هم بد بكنم، فحش بدهم، پس فرق من و او چيست؟ او از ابليس پيروى كرد، من هم اگر بكنم مثل او مى‏شوم.

 

متذكر مى‏شود كه پاسخ غلط را بايد مطابق دستور خدا بدهد كه مى‏فرمايد:

... و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.[1]

«هنگامى كه جاهلان با آنان مخاطبه مى‏كنند، سخن به سلم مى‏گويند».

اگر توانست به اين تذكرات، جلو وساوس ابليس را بگيرد، فبها وگرنه يكى اين بگو و يكى آن و بالأخره با هم گلاويز شدن و ...

سرچشمه شايد گرفتن به بيل‏

 

و ليكن چو پر شد نشايد به پيل‏[2]

     

 

از همان اول يك حرف بخور و دم نزن و قضيه را خاتمه بده.

حالا مى‏بينيم كه چطور مردم گرفتار دامهاى ابليسند، حتى آنهايى كه خود را اهل تقوا مى‏شمارند، بر فرض كه تقوا هم داشته باشند اگر تذكر نباشد، در دام ابليس مى‏افتند.

 

در دلت بايد واعظى باشد كه نصيحتت كند. اين قدر مغرور و بچه صفت نباش. مرد كسى است كه عاقبت كار را ببيند؛ مثلا در همين مورد خشم، اگر دلت را هم خنك كردى و هرچه خواستى‏ كردى ليكن چه آتشها كه به همين دل خنك كردنها روشن مى‏كنى. چه گناهانى كه در اثر همين يك لحظه فرمانبرى شيطان پيش مى‏آيد.

هر مؤمنى بايد در وجود خودش وسايل تذكر داشته باشد.

بعضى از پيشينيان قبر خودشان را آماده مى‏كرده و در آن قرآن‏ها مى‏خواندند براى اينكه ذكرى برايشان باشد.[3]

 

 



[1] ( 1)- فرقان: 63.

[2] ( 2)- سعدى/ گلستان.

[3] دستغيب، عبدالحسين، استعاذه، 1جلد

شهيدان راه فضيلت‏

 

امام صادق عليه السلام فرمود:

(ان المؤمن لو قتل، ثم نشر، ثم قتل، ثم نشر، لم يتغير قلبه)

«اگر مؤمن كشته شود، سپس محشور گردد، آنگاه كشته شود و يك‏بار ديگر زنده شود، هرگز دلش دگرگون نگردد.»

 

 

امام صادق عليه السلام در حديث ديگرى مى‏فرمايد:

(الحر حر فى جميع احواله، و ان نابته نائبة صبر، و ان تداكت عليه المصائب لم تكسره، و ان اسر او قهر، او استبدل باليسر عسرا)

«شخص آزاد مرد همواره آزاد مرد است، اگر حادثه‏اى بر او روى‏

دهد استقامت مى‏كند، اگر مصيبتها بر او فرو ريزد او هرگز شكسته نمى‏شود، اگرچه به اسارت برود و يا شكست بخورد و يا پس از فراخى به تنگى و مشقت بيفتد.»

 

 

 

دكتر گوستاولوبون در كتاب «انقلاب و فرانسه» مى‏نويسد:

«قربانيانى كه خون خود را تقديم نمودند به انتشار مذهب پروتستان كمك كردند، از خون هر كشته‏اى تعدادى به آئين جديد گرويدند، اين كشتارها و اين افرادى كه زنده زنده در آتش سوختند، بيشتر از هر كتاب و سخنرانى به پيشرفت و ازدياد آئين پروتستان موجب شدند.»

 

 

اين داستان در مورد آئين تشيع نيز صادق است، اگر كشتار كربلا نبود، و اگر شهادت افرادى چون: حجر بن عدى، رشيد هجرى، عمرو بن حمق، كميل بن زياد و امثال آنها نبود، كجا اين شور و عشق و اين حماسه و علاقه در دل ميلونها انسان در بلنداى تاريخ براى اهل بيت عصمت و طهارت به وجود مى‏آمد.

 

البته نقش دانشمندان و خطباى يك مذهب در پيشرفت آن مذهب بسيار زياد است، ولى اين تلاشها اگر با خون شهيدان و نام و ياد دلاوريها و جانبازيهاى آنان توأم شود، بى‏گمان تأثير بيشترى خواهد داشت.

 

مؤمنان مخلص نيز ايمانى استوار و دلى پابرجا دارند كه هرگز دستخوش تغيير و تبديل نمى‏شود، و اگر كشته شوند و سپس زنده گردند، باز كشته و زنده شوند، در اعتقاد آنها ضعف و سستى پديد نيايد، كه آنها نمونه‏ هاى روشن عظمت و عمق حق و حقيقت هستند.

 

اين واقعيت در سخنان گرانقدر «مسلم بن عوسجه» در شب عاشورا به زيباترين شكل تجلى مى‏كند، آنجا كه خطاب به امام حسين عليه السلام عرضه داشت:

«به خدا سوگند، اگر من بدانم كه كشته مى‏شوم، سپس زنده مى‏شوم، باز كشته مى‏شوم و ذرات بدنم در هوا پاشيده مى‏شود، و اين كار هفتاد بار تكرار مى‏شود، باز هم از يارى تو دست بر نمى‏دارم.»

 

زهير بن قين نيز عرضه داشت:

«من دوست دارم كه هزار مرتبه كشته شوم و زنده شوم، ولى بتوانم از تو حمايت كنم و خداوند بدين وسيله قتل را از تو دفع نمايد.»

پر واضح است كه پيكارگران راه عقيده در تمام قرون و اعصار، بيشترين فداكارى و جانبازى را از خود نشان دادند و شديدترين بلاها را تحمل كردند، زيرا آنها در راه اظهار حق و پيشبرد حقيقت، سر از پا نمى‏شناسند و از هيچ فاجعه‏اى نمى‏هراسند، و از نكوهش نكوهشگران باكى ندارند؛ و براى اهل باطل چيزى سنگين‏تر از كلمه‏ ى حق و مردان حق وجود ندارد، از اين رهگذر هركجا بانگ حق برخيزد با تمام قدرت به كوبيدن، نابود كردن و پايمال كردن آن بسيج مى‏شوند، جهان را پر از جنجال و هياهو كنند تا بانگ حق در لابلاى آن گم شود، زيرا كه اهل حق در گمراهى آنها با آنها همكارى نمى‏كنند و بافت وجودى آنها با طرز تفكر آنان نمى‏سازد.

 

 

در گذشته نيز با پيامبران الهى چنين كردند، در برابرشان ايستادند، دندان تيز كردند، لبه‏ى تيز اتهامات را متوجه آنان نمودند، آنها را اندوهگين و دلتنگ ساختند، زيرا كه دشمنانشان هيچ مرزى نمى‏شناختند، حتى از نعمت وجدان نيز برخوردار نبودند. از اين رهگذر خداوند آنان را به صبر و بردبارى توصيه نمود و آنان را تسلى داد.

 

 

چنان‏كه قرآن كريم در مورد رسول اكرم صلى الله عليه و آله از پروردگار متعال خطاب به آن حضرت بيان مى‏فرمايد:

و لقد نعلم أنك يضيق صدرك بما يقولون، فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين؛

«ما به راستى مى‏دانيم كه دلت با گفتار آنان تنگ مى‏شود، ولى باحمد پروردگارت تسبيح بگوى و از سجده‏كنان باش.»[1]

يعنى اى حبيب ما! راهت را ادامه بده، به سخنان بيهوده‏ى آنان گوش مده، راه تو راه تسبيح و تقديس است و كار آنها زوزه كشيدن و نعره زدن. هركسى مطابق آنچه ساخته شده رفتار مى‏نمايد.

 

يك‏بار ديگر خطاب به پيامبرش مى‏فرمايد:

قد نعلم إنه ليحزنك الذي يقولون فإنهم لا يكذبونك و لكن الظالمين بآيات الله يجحدون؛

«ما آگاه هستيم كه گفته‏هاى آنها ترا اندوهگين مى‏سازد، و لكن آنها ترا تكذيب نمى‏كنند، بلكه آيات پروردگار را انكار مى‏كنند.»[2]

آرى آنها با رسول اكرم عداوت شخصى ندارند، و آنها درصدد تكذيب پيامبر نيستند، بلكه آنها دشمن حق و حقيقت هستند، و چون پيامبر را تبلور حق مى‏يابند با او به جنگ و ستيز برمى‏خيزند.

 

از اينجا مى‏توانيم به يك حقيقت محسوس و ملموس دست بيابيم، و از پرسشى كه همواره در دل ما خلجان مى‏كرد پاسخ بگوئيم، و آن اينكه:

«اين نابخردان، كه ما هرگز كارى به كارشان نداريم، چرا شب و روز تلاش مى‏كنند كه به ما آزار برسانند؟!.»

اين آيه شريفه پرده از راز آن برمى‏دارد و به ما مى‏فرمايد: اينها با شما عداوت ندارند، اينها با حق و حقيقت دشمنى دارند، و نبرد حق و باطل هميشگى است، اينها با فضيلت دشمنى دارند، و ستيز فضيلت و رذيلت دائمى است، اينها دشمن دانش هستند و پيكار علم و جهل جاويد است، اينها با امانت سر ستيز دارند و ناسازگارى امانت و خيانت ابدى است.

 

 

در طول تاريخ نيز داستان از اين قرار بود، همواره نيكان در دست زشتخويان مبتلا بودند، و نيكان هرچه بيشتر به مبانى عقيدتى خود پاى‏بند بودند، به همان مقدار در دست آنان گرفتار بودند. و شايد يكى از دلائل گرفتارى انبيا همين بود كه امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

 

(اشد الناس بلاء الانبياء، ثم الذين يلونهم، الأمثل فالامثل)

«شديدترين مردمان از نظر گرفتارى پيامبران بودند، سپس كسانى كه يك درجه پائين‏تر بودند، سپس كسانى كه به آنها شبيه ‏تر بودند، سپس يك درجه پائين‏تر.»

 

 



[1] ( 1)- سوره حجر، آيه 98.

[2] ( 2)- سوره انعام، آيه 33.