نبايد خوف از خدا به حد يأس از رحمت او برسد

ناگفته نماند كه خوف از خدا نبايد بيش از حد متعارف باشد كه به حد قنوط و يأس و نوميدى از رحمت خداى رحمان برسد؛ و اين ناپسند و مذموم است و چه بسا موجب زياد كردن گناه و شايد كفر و ضلالت گردد؛ چنان‏كه بعضى از گناهكاران مى‏گويند:

مى‏دانم كه جهنمى هستم و خدا مرا نمى‏بخشد. اين‏گونه گفتار، در احاديث و آيات، نهى شده اند. خداوند تعالى مى‏فرمايد:

قل يا عبادي الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله يغفر الذنوب جميعا إنه هو الغفور الرحيم؛[1] بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم نموده‏ايد، از رحمت خدا نوميد نشويد؛ به راستى خداوند تمام گناهان را مى‏آمرزد؛ زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.

 

إن الله لا يغفر أن يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و من يشرك بالله فقد افترى إثما عظيما؛[2] به راستى خداوند شرك را نمى‏آمرزد، ولى پايين‏تر از آن را براى هركس بخواهد (شايسته بداند) مى‏بخشد.

و إني لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى؛[3] به راستى من هر كس را كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مى ‏آمرزم.

 

 

پس با سه شرط، گناهان آمرزيده مى‏شوند: توبه، ايمان واقعى و عمل صالح و نيك.

و لا تيأسوا من روح الله إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الكافرون؛[4]

از رحمت خدا مأيوس نشويد به راستى از رحمت خدا نوميد نمى‏شود جز گروه كافران. بنابراين، انسان مؤمن نبايد در هيچ شرايطى، از رحمت خداى متعال مأيوس شود، بلكه هميشه بايد بين خوف و رجا باشد؛ در عين حالى كه خوف دارد رجا و اميدوارى هم به رحمت خدا داشته باشد. خوف او به اندازه‏اى باشد كه هميشه او را از

گناه و معصيت باز دارد و هم‏چنين اميدوارى‏اش به شكلى باشد كه پرجرأت و جسور و بى‏باك نباشد.

اندازه نگه دار كه اندازه نكوست‏

 

هم لايق دشمن است و هم لايق دوست‏

     

[5]

 

 



[1] ( 1). سوره‏ى زمر، آيه‏ى 53.

[2] ( 2). سوره‏ى نساء، آيه‏ى 48 و 116.

[3] ( 3). سوره‏ى طه، آيه‏ى 82.

[4] ( 4). سوره‏ى يوسف، آيه‏ى 87.

[5] جزايرى، محمدعلى، دروس اخلاق اسلامى، 1جلد

خوف پسنديده (خوف از خدا)

ترس و خوف پسنديده، خوف و خشيت از عظمت خدا و ذات كبرياى اوست كه در اصطلاح به آن «رهبت» گويند و نيز خوف از گناهان و معصيت‏هاست. هر اندازه معرفت انسان به ذات بارى‏تعالى بيش‏تر باشد و عظمت و قدرت او را درك نموده باشد، خوف او زيادتر مى‏شود؛ زيرا كمال معرفت در دل و جان اثر مى‏گذارد.

 

إنما يخشى الله من عباده العلماء إن الله عزيز غفور؛[1] فقط از بين بندگان خدا، دانشمندان حقيقى از او بيم دارند.

رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد:

انا اخوفكم من الله‏[2]؛ ترس من از خدا، از همه‏ى شما بيشتر است.

 

 

هم‏چنين مى‏فرمايد:

من كان بالله اعرف كان من الله اخوف‏[3]؛ هركس معرفتش به خداى متعال بيش‏تر باشد، خوف او نيز از خدا بيش‏تر خواهد بود.

اين خوف، چون از ايمان كامل و يقين راسخ ثابت سرچشمه مى‏گيرد، افضل فضايل و بسيار پسنديده است و موجب سعادت دنيا و آخرت خواهد شد و در قرآن و روايات معصومين عليه السلام بى‏نهايت از آن تمجيد و تعريف شده است. خداوند مى‏فرمايد:

إنما المؤمنون الذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم و إذا تليت عليهم آياته زادتهم‏

إيمانا و على ربهم يتوكلون؛[4] مؤمنون تنها كسانى هستند كه چون ياد خدا شود، دل‏هاى آنان ترسان گردد.

 

هم‏چنين مى‏فرمايد:

و أما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فإن الجنة هي المأوى؛[5] و اما هركس از عظمت و مقام پروردگارش ترسيد و خويشتن را از خواهش‏هاى نفس باز داشت، پس حتما جايگاه او بهشت خواهد بود.

و قال الله تعالى:

و لمن خاف مقام ربه جنتان؛[6] هركس از مقام و عظمت خداى تعالى بترسد، براى او دو باغ و بوستان بهشتى خواهد بود.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد:

رأس الحكمة مخافة الله‏[7]؛ سرآمد هر دانش و حكمتى، ترس از خداست.

 

 

هم‏چنين مى‏فرمايد:

ما من مؤمن يخرج من عينيه دمعة و ان كانت مثل رأس الذباب من خشية الله ثم يصيب شيئا من حر وجهه الا حرمه الله على النار[8]؛ هيچ مؤمنى نيست كه از خوف خدا از چشم او اشكى بيرون بريزد و بر چهره‏اش برسد، مگر آن كه خدا آن چهره را بر آتش جهنم حرام كند، گرچه آن اشك به مقدار سر مگسى باشد.

و احاديث فراوانى درباره‏ى اين‏كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلام و اصحاب خاص آنان و بعض علما و صلحا، اين نوع خوف و خشيت را داشته‏اند، وارد شده است.[9]



[1] ( 3). سوره‏ى فاطر، آيه‏ى 28.

[2] ( 4). جامع السعادات، ج 1، ص 203.

[3] ( 5). معانى الاخبار، ص 113.

[4] ( 1). سوره‏ى انفال، آيه‏ى 2.

[5] ( 2). سوره‏ى نازعات، آيه‏ى 40.

[6] ( 3). سوره‏ى الرحمن، آيه‏ى 46.

[7] ( 4). جامع السعادات، ج 1، ص 308.

[8] ( 5). جامع السعادات، ج 1، ص 308.

[9] ( 6). ر. ك: بحار الانوار، ج 70، ص 359 به بعد؛ جامع السعادات، ج 1، ص 208، و سفينه، ج 2، ص 743.

بعضى بايد از مرگ بترسند

بله كسانى كه ايمان به آخرت ندارند و از انجام واجبات و ترك كارهاى حرام سر باززده‏ اند و از هيچ‏گونه ستم و ظلم و حرام‏خوارى و عياشى و آدم‏كشى و غيره، كوتاهى ننموده‏اند، حتما بايد از مرگ بترسند.

 

در كتاب نفيس و ارزشمند مجموعه‏ ى ابن ابى فراس‏[1] حالات و گفتار بعضى افراد را در هنگام مردن مى‏نويسد:

از جمله‏

 

معاويه، كه گفت اى كاش من يك مرد عادى از قريش بودم و به حكومت و رياست نرسيده بودم.

 

عبد الملك مروان در هنگامى كه آثار مرگ را در خود ديد گفت: مرا دور شهر دمشق بگردانيد؛ در حال گردش، چشمش به گازرى افتاد كه در حال شستن لباس با دست بود و بعد با چوب مخصوص به آن مى‏كوبيد. گفت: به خدا سوگند آرزو داشتم كه مثل او هر روز خوراكم را با دست خودم تهيه مى‏كردم و اصلا والى و حاكم بر مردم نشده بودم. شخصى به نام ابو حازم، كلام او را شنيد. گفت: خدا را شكر كه اين‏ها در هنگام مرگ، آرزو مى‏كنند كه مثل ما باشند. هارون الرشيد- كه از همه پرقدرت‏تر بود- هنگام مرگ گفت: كفنم را بياوريد تا به دست خودم بشويم و درحالى‏كه مى‏شست نگاهى به آن مى‏نمود و مى‏گفت:

 

يا ليتها كانت القاضية ما أغنى عني ماليه هلك عني سلطانيه؛[2] بالاخره مال و ثروتم هيچ به درد من نخورد، تمام سلطنت و قدرتم بر باد رفت، اى كاش همه‏ى اين حساب و كتاب‏ها گذشته بود.

 

مأمون عباسى نيز در هنگام مرگ مقدارى خاكستر طلب كرد و روى آنها مى‏غلطيد و مى‏گفت: اى كسى كه سلطنت و ملكش از بين رفتنى نيست بر كسى كه ملكش از بين رفت رحم كن. شما چه فكر مى‏كنيد آيا با كشتن امام رضا عليه السلام خدا بر او رحم مى‏كند؛ مگر نص آيه‏ى قرآن نيست كه مى‏فرمايد: و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و أعد له عذابا عظيما؛[3] هركس مؤمنى را عمدا به قتل برساند، پس كيفر او جهنم و آتش است كه براى هميشه در آن خواهد بود، (كجا رسد كه امام معصوم مفترض الطاعة باشد) و خشم خدا بر او خواهد بود و عذاب بزرگى براى او مهيا و آماده نموده است.

 

عمرو بن عاص، آن روباه مكار، نيز هنگام مرگ نگاه به صندوق‏هاى پول خود

مى‏نمود و مى‏گفت: آيا كسى هست كه تمام اين پول و ثروت را بگيرد و مرا از مرض نجات دهد؟ هم‏چنين حجاج بن يوسف ثقفى، كه قايل بود بهترين وقت من زمانى است كه كسى را بكشم و جان كندن او را تماشا كنم، در هنگام مرگ مى‏گفت: خدايا مرا ببخش، ولى به راستى مى‏دانم كه همه‏ى مردم هم‏نظرند بر اين‏كه مرا نخواهى بخشيد.

امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد:

قال اتى النبى صلى الله عليه و آله رجل فقال مالى لا احب الموت فقال له الك مال قال نعم قال فقدمته قال لا قال فمن ثم لا تحب الموت‏[4]؛ مردى خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مشرف شد و عرض كرد: چرا من مرگ را دوست ندارم (وحشت دارم)؟ حضرت فرمود: آيا ثروتمند هستى؟ عرض كرد: آرى.

فرمود: از مالت پيش فرستاده‏اى (كار خير كرده‏اى حقوق واجبه‏اش را داده‏اى)؟ عرض كرد: خير. فرمود: به همين جهت از مردن وحشت دارى.

هم‏چنين مى‏فرمايد:

قال رجل لابى ذر رحمه الله: ما لنا نكره الموت؟ قال لانكم عمرتم الدنيا و خربتم الاخره فتكرهون ان تنقلوا من عمران الى خراب قيل له: فكيف ترى قدومنا على الله قال اما المحسن فكالغائب يقدم على اهله و اما المسى‏ء فكالآبق يقدم على مولاه قيل فكيف ترى حالنا عند الله؟ قال: اعرضوا اعمالكم على كتاب الله تبارك و تعالى إن الأبرار لفي نعيم و إن الفجار لفي جحيم‏[5]: قال الرجل فاين رحمة الله: قال ان رحمة الله قريب من المحسنين‏[6]؛ شخصى به ابى ذر غفارى گفت: چرا ما از مردن بدمان مى‏آيد و از آن خوش نداريم؟

پاسخ گفت: زيرا شما دنيا را آباد كرده‏ايد و آخرت را خراب نموده‏ايد؛ پس ناراحت هستيد كه از جاى آباد به جاى خراب و ويران برويد.

پرسيد: ورود ما بر خداى متعال چگونه خواهد بود؟ گفت: اما فرد

نيكوكار مثل مسافرى است كه از سفر برگشته و بر خانواده و فاميلش وارد مى‏شود و اما انسان بدكار و گناهكار مثل برده‏اى است كه از مولايش فرار نموده و او را نزد مولا آورده‏اند پرسيد: پس حال ما را در نزد خداى متعال چگونه مى‏بينى؟ پاسخ داد: شما خودتان را بر قرآن عرضه كنيد و اعمالتان را با آن بسنجيد كه مى‏فرمايد: به درستى كه نيكان در ناز و نعمت‏اند و گناه‏كاران فجار در جهنم. آن مرد پرسيد: پس رحمت خدا چطور مى‏شود؟ ابو ذر گفت: قطعا رحمت خدا به افراد نيكوكار خواهد رسيد.

از حادثه ترسند همه كاخ‏نشينان‏

 

ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم‏

     

 

پس خلاصه اين‏كه سه عامل موجب ترس و وحشت ما از مرگ مى‏شود: يك.

ضعف ايمان به آخرت و بهشت و نعمت‏هاى آن؛ دو. محبت و علاقه‏اى كه به دنيا و زندگى و زن و فرزند و ثروت داريم؛ سه. نداشتن حسنات كامل و عدم انجام وظيفه‏ى بندگى به تمام معنا.

ما را از همان كودكى از مرگ ترسانيده‏اند، بزرگ هم كه شديم براى ترسانيدن از هر چيزى، مى‏گويند خطر مرگ دارد و مرگ را هيولايى وحشتناك، كه ما فوق تصور باشد، جلوه داده‏اند؛ درحالى‏كه اگر انسان به اين نتيجه برسد كه به سير تكاملى مى‏رود و به جايى بهتر و نعمت‏هايى افزون‏تر خواهد رسيد، نه تنها نمى‏ترسد، بلكه آرزو مى‏كند كه به آن برسد. خداوند در سوره‏ى واقعه و سوره‏ى انسان نعمت‏هاى بهشت را آن‏چنان شيرين و جذاب بيان مى‏كند كه مؤمن سراپا آرزوى آنها را مى‏نمايد.

يطوف عليهم ولدان مخلدون بأكواب و أباريق و كأس من معين لا يصدعون عنها و لا ينزفون و فاكهة مما يتخيرون و لحم طير مما يشتهون و حور عين كأمثال اللؤلؤ المكنون جزاء بما كانوا يعملون؛[7] نوجوانانى آراسته و

مرتب، پيوسته به گرد آنان مى‏گردند با قدح‏ها و جام‏هاى (شراب طهور) بهشتى از نهرهاى جارى شرابى كه سبب مستى نيست و ميوه‏هايى از هر نوع كه بخواهند و گوشت پرنده، از هرچه كه دل آنان بخواهند، و همسران حور العين دارند، هم‏چون مرواريد در صدف از زيبايى، تمام اين‏ها پاداش اعمالى است كه در دنيا انجام داده‏اند.

آرى به تعبير خود قرآن، مؤمن پس از مردن مى‏گويد:

يا ليت قومي يعلمون بما غفر لي ربي و جعلني من المكرمين؛[8] اى كاش بستگانم مى‏دانستند من كجا رفته‏ام و خداوند گناهان مرا آمرزيده و مورد لطف و اكرام قرار داده است.

(و در ناز و نعمت هستم) زبان حال و قال مردان خدا اين است.

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى‏

 

تا در آغوشش بگيرم تنگ‏تنگ‏

او ز من جانى ستاند جاودان‏

 

من ز او دلقى ستانم رنگ‏رنگ‏

     

[9]

 

 



[1] ( 3). ج 1، ص 381.

[2] ( 1). سوره‏ى الحاقه، آيه‏ى 69.

[3] ( 2). سوره‏ى نسآء، آيه‏ى 93.

[4] ( 1). بحار الانوار، ج 6، ص 127.

[5] ( 2). سوره‏ى انفطار، آيه‏ى 13.

[6] ( 3). سوره‏ى اعراف، آيه‏ى 56؛ بحار الانوار، ج 6، ص 137، و ج 22، ص 402.

[7] ( 1). سوره‏ى الواقعه، آيه‏ى 17- 24.

[8] ( 1). سوره‏ى يس، آيه‏ى 26.

[9] جزايرى، محمدعلى، دروس اخلاق اسلامى، 1جلد

اسباب خوف از مرگ‏

سبب اول اين‏كه خيال مى‏كنيم كه مرگ، نابودى و نيستى است، درحالى‏كه موجب به كمال رسيدن مرتبه‏ى انسانى است و رفتن از سرايى به سراى ديگر است. انسان مؤمن معتقد به جزاى اعمال، كه وظيفه‏ ى ظاهرى خود را انجام داده است، بايد خوشحال و خرسند باشد و بداند بهتر از آنكه نزد پدر و مادر برود، در نزد خداى مهربان و رؤف مى‏رود؛ و او ارحم الراحمين است. خداوند مى‏فرمايد:

 

فلا تعلم نفس ما أخفي لهم من قرة أعين جزاء بما كانوا يعملون؛[1] هيچ كس نمى‏داند چه پاداش‏هاى مهمى كه مايه‏ ى روشنى چشم او مى‏شود براى او نهفته است، و اين پاداش كارهايى است كه انجام مى‏دادند.

 

امير المؤمنين عليه السلام مى‏فرمايد:

(و الله لابن أبي طالب آنس بالموت من الطفل بثدي أمه)؛[2] به خدا سوگند، پسر ابى طالب علاقه ‏اش به مرگ بيش‏تر از علاقه‏ى كودك شيرخوار به‏ پستان مادرش است.

 

هم‏چنين بعد از ضربت خوردن در ضمن وصيتى مى‏فرمايد:

(و الله ما فجأني من الموت وارد كرهته و لا طالع أنكرته و ما كنت إلا كقارب ورد و طالب وجد و ما عند الله خير للأبرار)؛[3] خيال نكنيد از ناگهان و بى‏خبر به شهادت رسيدن ناراحتم، بلكه من همانند كسى هستم كه شب تاريك در جست‏وجوى آب بوده (اين معنى قارب است) و يا پيگرد چيزى بوده و حالا به آن دست يافته است و آنچه در نزد خداست براى نيكان بهتر است.

 

امام حسين عليه السلام در ضمن خطبه‏اى كه در نزديكى كربلا براى اصحاب خواند فرمود:

فانى لا ارى الموت الا سعادة و لا الحياة مع الظالمين الا برما[4]؛ من مرگ را جز رسيدن به سعادت نمى‏دانم و زندگى با ستمكاران را ذلت و خوارى مى‏پندارم.[5]

 

 



[1] ( 1). سوره‏ى سجده، آيه‏ى 17.

[2] ( 2). نهج البلاغه، ص 48.

[3] ( 1). نهج البلاغه، ص 866، و سوره‏ى آل عمران، آيه‏ى 98.

[4] ( 2). بحار الانوار، ج 44، ص 381.

[5] جزايرى، محمدعلى، دروس اخلاق اسلامى، 1جلد

عامل حرص ضعف ايمان و توكل‏

عمده‏ ترين عامل حرص، ضعف ايمان و توكل است.

امير المؤمنين (ع) مى‏فرمايد:

كيف يتخلص من عناء الحرص من لم يصدق توكله؛[1] كسى كه توكل صادقانه و اعتماد به خدا و رزاقيت او ندارد، چگونه مى‏تواند از زحمت و شفقت حرص رهايى يابد؟ آنچه انسان را آرامش و اطمينان مى‏بخشد، حسن ظن به وعده ‏هاى خدا و توكل به او است؟

زيرا حريص هيچ‏گاه راحتى و استراحت ندارد و هميشه اضطراب و دغدغه خاطر براى زندگى و تأمين ما يحتاج خود دارد.

 

در حديث ديگرى امام على (ع) مى‏فرمايد:

عجبت لمن علم ان الله ضمن الارزاق و قدرها و ان سعيه لا يزيده فيما قدر له منها و هو حريص رائب فى طلب الرزق؛[2]

 

در شگفتم از كسى كه مى‏داند خداوند ارزاق موجودات را تضمين و اندازه‏ گيرى مى‏كند و مى‏داند كه سعى و تلاش وى او را، علاوه بر آنچه برايش مقدر شده، نمى‏افزايد؛ در حالى كه پيوسته در طلب رزق حرص مى‏ ورزد.



[1] ( 5). ميزان الحكمه، ج 4، ص 366.

[2] ( 1). مستدرك الوسايل، ج 13، ص 33.

حجاب هاى انسان‏

توجه به غير خدا انسان را به حجابهاى «ظلمانى» و «نورانى» محجوب مى‏نمايد. كليه امور دنيوى اگر موجب توجه انسان به دنيا و غفلت از خداوند متعال شود، باعث حجب ظلمانى مى‏شود.

 

تمام عوالم اجسام حجابهاى ظلمانى مى‏باشد. و اگر دنيا وسيله توجه به حق و رسيدن به دار آخرت، كه «دار التشريف» است، باشد، حجابهاى ظلمانى به حجب نورانى مبدل مى‏گردد. و «كمال انقطاع» آن است كه تمام حجب ظلمانى و نورانى پاره و كنار زده شود، تا به مهمانسراى الهى كه «معدن عظمت» است بتوان وارد گرديد. لهذا در اين «مناجات» از خداوند متعال بينايى و نورانيت قلبى طلب مى‏كنند، تا بتوانند حجب نورانى را دريده به معدن عظمت برسند: حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور، فتصل إلى معدن العظمة.

 

 

ولى كسى كه هنوز حجابهاى ظلمانى را پاره نكرده، كسى كه تمام توجه او به عالم طبيعت است و، العياذ بالله، منحرف عن الله مى‏باشد، و اصولا از ماوراء دنيا و عالم روحانيت بيخبر بوده و منكوس إلى الطبيعه‏ است، و هيچ گاه در مقام [اين‏] برنيامده كه خود را تهذيب كند، حركت و نيروى روحانى و معنوى در خويشتن ايجاد نمايد، و پرده‏هاى سياهى را كه روى قلب او سايه افكنده كنار زند، در اسفل سافلين كه آخرين حجب ظلمانيست قرار دارد: ثم رددناه اسفل سافلين‏[1].

 

در صورتى كه خداوند عالم بشر را در عالى‏ترين مرتبه و مقام آفريده است: لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم‏.[2]

 

كسى كه از هواى نفس پيروى مى‏كند و از روزى كه خود را شناخته به غير عالم ظلمانى طبيعت توجهى ندارد و هيچ‏گاه فكر نمى‏كند كه ممكن است غير از اين دنياى آلوده تاريك جا و منزل ديگرى هم وجود داشته باشد، در حجاب ظلمانى فرو رفته، مصداق‏ اخلد الى الارض و اتبع هواه‏[3] گرديده است.

 

او با آن قلب آلوده به گناهى كه در پرده ظلمانى پوشيده شده و روح گرفته‏اى كه بر اثر كثرت گناه و معصيت از حق تعالى دور گشته، آن هوا پرستيها و دنيا طلبيهايى كه عقل و چشم حقيقت بين او را كور كرده است، نمى‏تواند از حجابهاى ظلمانى برهد، چه رسد اينكه حجب نورانى را پاره كرده انقطاع إلى الله حاصل نمايد. او خيلى معتقد باشد كه مقام اولياى خدا را منكر نشود؛ عوالم برزخ، صراط، معاد، قيامت، حساب، كتاب، بهشت و جهنم را افسانه نخواند. انسان بر اثر معاصى و دلبستگى به دنيا بتدريج اين حقايق را منكر مى‏گردد؛ مقامات اوليا را انكار مى‏كند، با اينكه مقامات اوليا بيش از اين چند جمله‏اى كه در دعا و مناجات وارد شده نمى‏باشد.[4]

 

 



[1] ( 41)-« سپس او را به پايينترين مراتب برمى‏گردانيم»( تين- 5)

[2] ( 42)-« هر آينه انسان را در بهترين آفرينش آفريديم.»( تين- 4)

[3] ( 43)-« به سوى زمين گراييد( پستى طلبيد) و هواى نفس خويش را پيروى كرد.»( اعراف- 176)

[4] خمينى، روح الله ( رهبر انقلاب و بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران)، جهاد اكبر، يا، مبارزه با نفس، 1جلد

مفهوم عزت از ديدگاه اسلام‏

اوج گرفتن از سطح حيوانى زندگى و نزديك شدن به سطح عالى آن، براى همه امكان‏پذير است؛ چه، آرمان رسيدن به كمال مطلوب، در ضمير آدمى انباشته شده و اين انديشه در روانش ريشه عميقى دارد؛ ولى نياز به پرورش و تربيت، حتمى است؛ اما براى رفتن به راه سقوط، ديگر لازم نيست رشته ‏اى به گردنش بيفكنند و با فشار به پرتگاه انحطاطش بكشانند، بلكه تمايلات پست، خودبه‏خود، شخص را به سرازيرى سقوط مى‏كشد.

 

تكامل واقعى انسان، هنگامى محقق مى‏شود كه خود را از تنگناى تمايلات پست حيوانى، بيرون آورد و با افق وسيع‏تر و افكار عالى‏تر آشنا گردد؛ پس او هم مى‏تواند در موقع لغزش، حيوانى پست شود و هم توانايى دارد كه انگيزه‏هاى مخرب را پيش از آنكه قدم به مرحله ظهور و فعاليت نهند، از نهاد خويش بيرون براند و همچون فرشتگان، در فرصت‏هاى صعود پرواز، به جهان بالا پر بگشايد.

 

هماهنگيى كه اسلام ميان عوامل خارجى و داخلى ايجاد كرد، در عرصه تكامل روان، منشأ پيدايش موفقيت‏هاى بارزى گرديد و عملا در جريان تاريخ، افراد زيادى پا به عرصه ظهور گذاردند و با تلاشى پى‏گير به سطحى عالى و بلند، كه شايسته مقام والاى انسانى بود، رسيدند.

 

در نظر اسلام، مقام و موقعيت هركس وابسته به بهره‏ اى است كه از ارزش‏هاى بزرگ‏تر دارد و معنى حقيقى انسان در غير اين صورت بر او اطلاق نمى‏شود و به جز تقوا و پرهيزكارى، ديگر امتيازات ظاهرى را ملاك شرافت و عزت افراد، نشناخته است.

على- عليه السلام- فرمود:

«لا عز اعز من التقوى؛

هيچ عزت و شرافتى بالاتر از تقوا و پارسايى نيست».

پيامبر گرامى اسلام- صلى الله عليه و آله- فرمود:

«من اراد ان يكون اعز الناس فليتق الله عز و جل‏[1]؛

كسى كه مى‏خواهد عزيزترين افراد باشد، بايد تقوا و پرهيزكارى را شعار خود قرار دهد.»

 

انسان باايمان، از نخستين لحظه‏ اى كه نور تقوا در كانون جانش پرتو بيفكند، به اهميت و گران‏قدرى آن آگاه مى‏شود و به مقتضاى اين آگاهى و ديد بلند و وسيع است كه كمال و عزت را در قدرت و دارايى و نسب و نژاد جست‏وجو نمى‏كند؛ بلكه شرافت فردى خويش را به ميزان ايمان و عقيده و فضايلى كه در نهاد خود برپا داشته، مى‏سنجد؛ او نسبت به افراد فاقد تقوا احساس برترى مى‏نمايد و از هر خضوع ذلت‏آورى اجتناب مى‏ورزد؛ چه، خضوع و كوچكى فقط در پيشگاه خداوندى شايسته است كه تمام موجودات جهان هستى، به اراده حضرتش پديد آمده و انسان‏ها بنده حقيقى او هستند؛ اصولا، خضوع در برابر خالق بى‏ همتاى جهان، خود بزرگ‏ترين مايه سربلندى است.

 

اين برترى و استيلا كه فرد پرهيزكار از راه ارتباط با مبدأ اصلى جهان به دست آورده، در تمام مراحل حيات و موقعيت، با او همراه است.

 

فروغ تقوا و پاكيزگى روان، از نشانه‏هاى بارز و درخشان شخص متقى است و ديگران نيز احساس مى‏كنند كه در روان چنين فردى، حقيقت محكم و استوارى استقرار دارد و شخصيتش توخالى نيست، كه با تصادم كوچكى از جا در برود.

 

آن نيروى حياتى كه در ضمير مرد باتقوا نهفته است، او را نسبت به واقعيات حيات هوشيار مى‏سازد و براى بهره‏گيرى از زندگى، هرگز در اقيانوس ژرف‏ و بيكران ماديات غرق نمى‏شود؛ زيرا عقل و جانش از تعاليم اسلام سيراب شده و نسبت به همه چيز از زاويه جهان‏بينى اسلامى مى‏نگرد و به هيچ وجه، ارزش‏هاى كاذب، در سنجش واقع‏بينانه‏اش، با ارزش‏هاى حقيقى، برابرى نخواهد كرد و ممكن نيست كه خواهش‏هاى پست، بر جان و ادراكات و روحيه شكست‏ ناپذيرش چيره شوند.

 

او روبه‏ روى اشياى فريبا و خواهش‏هاى فريبنده شجاعانه مى ‏ايستد؛ زيرا دريافته است كه هر چيزى به هر درجه از اهميت و ارزش برسد، در برابر عظمت و كبريايى خداوند و احساسات گران‏بها، پست و ناچيز است و با همه فراوانى‏اش نابودشدنى است. قرآن مى‏گويد:

«و لا تمدن عينيك إلى ما متعنا به أزواجا منهم زهرة الحياة الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و أبقى‏؛[2]

هرگز به متاع ناچيزى كه به قوم و گروهى، در جلوه حيات و زندگى دنياى فناپذير، براى آزمايش اعطا كرديم، چشم آرزو مگشا؛ زيرا رزق و نعمتى كه نزد خداى توست، به مراتب بهتر و پاينده‏تر است.»

 

اسلام براى شؤون مسلمانان به قدرى ارزش قائل است، كه شرف آن‏ها را بعد از بيان عزت خدا و رسول، چنين خاطرنشان مى‏ سازد.

«و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين‏؛[3]

عزت مخصوص خدا و پيامبر و همه اهل ايمان است.»[4]



[1] ( 1). بحار الانوار، ج 17، ص 48.

[2] ( 1). طه( 20) آيه 131.

[3] ( 2). منافقون( 63) آيه 8.

[4] موسوى لارى، مجتبى، رسالت اخلاق در تكامل انسان، 1جلد

پرده‏ پوشى بر ضعف و ناتوانى‏

خود فريفتن به منظور شانه خالى كردن از زير بار عمل و دليل‏ تراشى در برابر كارهايى كه انسان به علت ضعف نفس از انجام آن‏ها خوددارى مى‏كند، يك منشأ روانى دارد؛ كسى كه ثبات و پشتكار در هيچ موردى از خود نشان نمى‏ دهد، دست به هر اقدامى كه مى‏زند آن را ناتمام مى‏گذارد و يا از روبه‏ رو شدن با مشكلات زندگى طفره مى‏رود؛ براى اين نقص روحى خود پيوسته عذر و بهانه مى‏ تراشد و از اين‏رو نفس خود را فريب مى‏دهد.

 

على- عليه السلام- فرمود:

«قد يكذب الرجل على نفسه عند شدة البلاء بما لم يفعله‏[1]؛

چه بسا انسان هنگام برخورد با گرفتارى و مشكلات، وقتى كه مى‏خواهد شانه از زير بار عمل خالى كند، به خود دروغ مى‏گويد و نفس خويش را فريب مى‏دهد».

 

اين مطلب، امروز از نظر علمى به اثبات رسيده است و روان‏شناسان درباره آن چنين مى‏گويند:

«وقتى شخصى از عهده كارى برنمى ‏آيد و شغل خود را رها مى‏كند و شغل ديگرى قبول مى‏نمايد، چنين استدلال مى‏كند: فكر كردم كه در اين شغل بهتر مى‏توانم به مردم و كشورم خدمت كنم».

 

در صورتى كه حقيقت غير از اين است؛ او چون لياقت و اهليت آن كار را نداشته، شغلش را تغيير داده؛ بشر براى اعمال خويش دلايل و براهين مى‏آورد و مى‏كوشد كه كارهاى خود را درست و صحيح جلوه دهد.

 

استدلال غير واقعى، مانند هر عمل دفاعى، يا علامت شكست است و يا اين‏كه شخص، راه روبه‏ رو شدن با مشكل را نياموخته است؛ اشخاصى كه كمبودهاى روشن و صريح دارند، به استدلال غير واقعى متوسل مى‏شوند، آنچه كه اين افراد بايد انجام دهند، تشخيص نقايص خود و سعى در معالجه آن‏هاست؛ وقتى كه ما شكست مى‏خوريم، روان ناخودآگاه ما، يأس و دل‏مردگى را زنده نگه مى‏دارد و ما را وادار به استدلال غير واقعى مى‏كند. بهتر آن است كه به يأس و حرمان خود اذعان كنيم و سعى نماييم كه خود را در فائق آمدن بر مشكل تقويت كنيم و شكستى را كه نتيجه عدم كوشش ما بوده است، فراموش كنيم و به خاطر داشته باشيم كه براى دفعات آينده از تجربه شكست استفاده نماييم.

 

از مشكلات و معضلات فرار كردن راه چاره نادرستى است؛ زيرا براى مدتى قليل، اين نيرنگ مؤثر است و به زودى، درد و بيمارى و ضعف و ناتوانى بازگشت مى‏كنند؛ وقتى شخص در مقابل مشكلى واكنش نشان مى‏دهد، بايد از خود بپرسد: آيا من خود و ديگران را گول مى‏زنم؟ آيا من به استدلال غير واقعى توسل جسته‏ام؟ چه بايد بكنم تا از روى صداقت مشكل خود را حل كنم؟ تنها حرف زدن درباره موضوع كافى نيست؛ بلكه بايد قدم مؤثرى برداشت و براى حل مشكل وقت صرف كرد و به عذر و بهانه دفع الوقت ننمود؛ استدلال غير واقعى ناپسند است؛ زيرا يك نوع كوشش ناآگاهانه براى فريب دادن خود و ديگران مى‏باشد. شخص بايد با حقيقت روبه‏رو شود و صواب و ناصواب را تشخيص دهد و درصدد پيدا كردن راه حل مشكل برآيد».[2]

 

براى اين‏كه هركس در شرايط سخت و بحرانى دچار يأس و نااميدى شكننده‏اى نشود، امير مؤمنان على (ع) توصيه مى‏فرمايد كه در پيچيده ‏ترين و دشوارترين مراحل گرفتارى هم نبايد از مشكلات فرار كرد و روح اميدوارى را از دست داد:

«عند تناهى الشدائد يكون توقع الفرج‏[3]؛

هرگاه سختى و گرفتارى به اوج و نهايت خود رسيد، بازهم بايد اميد گشايش و پيروزى داشت».

 

«عند تضايق حلق البلاء يكون الرخاء[4]؛

حلقه‏هاى زنجير گرفتارى همين‏كه تنگ شد، آسايش فرا مى‏رسد».

 

شكيبايى در برابر مصايب يكى از تعاليم پيامبران الهى براى تربيت نفوس بشرى است.

به عرض يكى از پيامبران الهى رساندند كه پيرزنى يگانه، فرزند شايسته و لايق خود را از دست داده و از فشار اين مصيبت جانكاه نزديك است كه قالب تهى كند.

 

از مقام و منزلت نبوت دور نباشد كه با اندرز و سخنان ملاطفت ‏آميز خود از رنج درونش بكاهد؛ پيامبر خدا به خانه پيرزن آمد و به اطراف خانه نگاه كرد؛ ديد در گوشه خانه كبوتران لانه كرده‏اند، از پيرزن پرسيد: آيا در خانه شما اين كبوتران جوجه مى‏گذارند؟ پاسخ داد: آرى.

 

فرمود: آيا تمام اين جوجه ‏ها به مرتبه كمال مى‏رسند؟ زن جواب داد: برخى از آن‏ها را سر مى‏بريم و از گوشتشان استفاده مى‏كنيم. فرمود: آيا جلو چشم مادرشان اين كار را انجام مى‏دهيد؟ گفت بلى. فرمود: آيا با اين حال از شما قطع علاقه كرده و از پيرامونتان پراكنده مى‏شوند؟ گفت: هرگز.

 

چون سخن به اينجا رسيد، فرمود: «اى زن مراقب باش كه در پيشگاه خداوند و در برابر اراده او از اين كبوتران كم‏تر نباشى، كه پيش چشم آن‏ها جوجه‏ ها را سر مى‏برى، باز هم از خانه شما دورى و هجرت نمى‏كنند، در حالى‏

كه اين عمل تنها براى خودت مفيد است و از آن نفعى عايدت مى‏گردد؛ ولى هيچ سودى به حال آن‏ها ندارد، اما در حقيقت مرگ فرزندت به مصلحت تو و فرزند تو است.

 

زن با شنيدن اين سخنان يكباره حالش دگرگون شد، انقلابى سخت در روحيه‏ اش پديد آمد و در پيشگاه خدا به سجده افتاد و زبان به اعتذار گشود و يكباره، بار اندوه و غم جانكاه را از دل خويش بيرون نهاد.

كدام نيرو، جز ايمان قادر خواهد بود قلب جريحه‏دارى را طى چند جمله اين‏چنين التيام دهد و به آن آرامشى وصف‏ناشدنى ببخشد؟



[1] ( 2). غرر الحكم، ص 537.

[2] ( 1). روان‏شناسى براى زيستن، ص 189- 194.

[3] ( 1 و 2). غرر الحكم، ص 489.

[4] ( 1 و 2). غرر الحكم، ص 489.

يك مزيت عالى‏

 

ايمان يگانه عاملى است كه مى‏تواند چنان روان آدمى را نيرومند سازد و دايره فعاليتش را گسترش دهد كه براى روبه‏ رو شدن با پيچيده ‏ترين و سخت‏ترين مشكلات آمادگى پيدا كند و هرگز دچار ضعف و زبونى نشود. مرد باايمان، مى‏داند كه سختى‏ها هر قدر هم گران باشند، در برابر روح شكست ‏ناپذير او دوام نمى‏ آورند و عاقبت سپرى خواهند شد.

 

داشتن نيروى تحمل دشوارى‏ها و مشكلات، مانع از ابتلاى انسان به برخى از بيمارى‏هاى روانى است؛ اين نيروى ايمان است كه به‏ طور قاطع، قدرت تحمل شخص را افزايش مى‏دهد، بدون اين‏كه به تعادل روانى‏اش لطمه وارد آيد و ثبات در راه هدف را از دست بدهد؛ پيامبر اسلام (ص) اين خصوصيت را از مزاياى مردان خدا مى‏شمارد:

 

«مثل المؤمن مثل سبيكة الذهب ان نفخت عليها احمرت و ان وزنت لم تنقص‏[1]؛

انسان باايمان، همچون شمش طلاست، اگر آن را در كانون آتش جاى دهند، رنگش چون آتش سرخ شود و چون آن را وزن كنند، كم‏ترين كاهشى در وزن آن روى نخواهد داد».

 

على- عليه السلام- فرمود:

«المؤمن نفسه اصلب من الصلد[2]؛

روح شخص باايمان از سنگ خارا شكست‏  ناپذيرتر است».

 

«مان» در اصول روان‏شناسى مى‏گويد:

«وقتى كوشش ما در رسيدن به هدفى به مانعى برمى‏خورد كه گذشتن از آن، مشكل يا غير ممكن است، در ما ناكامى ايجاد مى‏شود. موانعى كه موجب ناكامى ما مى‏شوند، ممكن است اشياى خارجى، محيط، اشخاص ديگر، نقايص شخصى ما و يا ناتوانى ما، در حل تعارضات نفسانى باشد؛ درجه تحمل ناكامى در اشخاص متفاوت است. برخورد با حد معينى از ناكامى، ممكن است بعضى را از لحاظ روانى درهم شكند و حال آنكه ديگرى، همان ناكامى را آسان تحمل مى‏كند؛ كسانى كه تحمل ناكامى در آن‏ها كم است، ممكن است در برخورد با

ناكامى، جهت سير خود را گم كنند و كارهايى كنند كه آنان را از هدف دورتر سازد»[3].



[1] ( 1). نهج الفصاحه، ص 564.

[2] ( 2). بحار الانوار، ج 15، ص 94.

[3] ( 1). اصول روان‏شناسى، ص 148.

دو عامل نيرومند براى پرورش انسان‏

هر موجودى، وقتى استعدادهاى نهفته ‏اش شكفته مى‏گردد و به مراحل كمال رشد خود مى‏رسد كه از داخل و خارج، عوامل گوناگونى او را در اين خط سير يارى و مدد نمايند؛ انسان نيز از اين قانون عمومى مستثنا نيست؛ با اين تفاوت كه ترقيات موجودات ديگر، در محدوده خاصى شكل مى‏گيرند؛ در حالى كه مراحل تكامل و ترقى آدمى بى‏پايان و نامحدود است و به همين سبب براى پيمودن راه كمال و نيل به مقام شايسته انسانى، به تربيت‏ هاى اساسى و پردامنه نياز مبرم دارد و بايد عواملى چند، عهده ‏دار پرورش قواى روحى او گردند.

 

دو نوع عامل در پرورش نيروهاى انسانى نقش مهم و اساسى دارند: يكى‏ تعليمات آسمانى انبياى الهى است كه همچون اشعه خورشيد، روح انسان را تحت پوشش خود قرار مى‏دهد و تيرگى‏هاى صفات ناپسند و اخلاق ناستوده را به تدريج از صفحه دل مى‏زدايد و به جان شخص، نورانيت و صفا و درخشندگى مى‏بخشند.

 

عامل دوم كه مى‏تواند بشر را در رسيدن به هدف مطلوب و كمال لايق خود مدد دهد، مشكلات و دشوارى‏ها و گرفتارى‏هاى زندگى است.

 

پيش از آنكه شخص در سايه تعاليم درخشان آسمانى و فشارهاى زندگى، تهذيب و اصلاح شود و روانش از آلودگى ‏هاى خوى حيوانى پاك گردد، متاع دنيا آن‏چنان روح و اراده ‏اش را تحت سلطه و نفوذ قرار مى‏دهند كه مانند خسى بازيچه امواج بهره‏ هاى مادى مى‏شود و به درگاه هر چيزى جز خدا سر مى‏سپارد و روانش در بند تاريكى‏ها اسير مى‏گردد و پرده ‏هاى هوسها بر وجودش سايه مى‏افكند و نمى‏تواند نتايج ثمربخش دشوارى‏ها را كه در رساندن او به استقلال واقعى و پيراستن شخصيت انسانى‏اش نقش حساسى به عهده دارند، درك كند؛ لذا فشار مصايب نوعى ناآرامى و تزلزل در او به وجود مى‏ آورد.

 

 

قرآن مى‏فرمايد:

«إن الإنسان خلق هلوعا إذا مسه الشر جزوعا؛[1]

انسان، مخلوقى سخت حريص و ناشكيباست؛ چون با زيان و مشكلات روبه‏رو شود، ناآرام و بى‏ قرار مى‏گردد.»

 

«فأما الإنسان إذا ما ابتلاه ربه فأكرمه و نعمه فيقول ربي أكرمن و أما إذا ما ابتلاه فقدر عليه رزقه فيقول ربي أهانن‏؛[2]

چون پروردگار، انسان را براى امتحان و آزمايش به نعمت‏ها متنعم سازد، مغرور مى‏شود و مى‏گويد: خداوند، من را عزيز و گرامى داشت (و به خودسرى و حق‏شكنى برمى‏خيزد) و چون براى آزمودن او، روزى‏اش را محدود نمود، زبون و سرافكنده مى‏شود و مى‏گويد: پروردگار، من را خوار گردانيد» (آن‏گاه به پستى مى‏گرايد و به كارهاى ناپسند تن در مى‏دهد).

 

اين كيفيات از خصايص انسان غير مهذب است، اما وقتى كه دل انسان‏ها با رشد انگيزه مذهبى احيا مى‏گردد، به آزادگى نفس كه مطلوب نهايى تربيت‏هاى آسمانى است، خواهند رسيد؛ در اين صورت، خود را از وابستگى مطلق به ارزش‏هاى مادى و تقلبى بى‏نياز دانسته و مالك جهان مى‏شوند؛ اين يك حريت و آزادى پاكى است كه آلوده به افسار گسيختگى حيوانى نيست، آزاد از تمام موانع و سدهايى است كه بشر را از رشد و كمال و رفعت باز مى‏دارند.

 

ارزش‏هاى فريبنده، انسان صالح و پرورش‏ يافته را متزلزل نمى‏كنند و بر جان و ادراكاتش چيره نمى‏گردند؛ خداوند در مقام بيان فلسفه مصايب و مشكلات زندگى، كه همان رسيدن به مقام آزادگى است، مى‏فرمايد:

«لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم‏؛[3]

هرگز بر آنچه از دست شما مى‏رود، تأسف و اندوه نخوريد و ديگر آنكه از يافتن متاع و مقامى (مغرور و) سرخوش نگرديد.»

 

پس هنگامى كه انسان از هر نوع بندگى، جز بندگى خدا آزاد مى‏گردد و سرسپرده چيزى جز حق نمى‏شود، اين احساس به او دست مى‏دهد كه داراى نيروى شگرف و فوق العاده‏اى است؛ كسى كه در چنين مكتبى پرورش يابد، ميدان ديدش وسيع، دلش بيدار خواهد بود و معرفتى عميق خواهد داشت.

اين‏كه چيزهاى از دست رفته را بايد به دست فراموشى سپرد و به متاع به دست آمده نيز نبايد سرخوش بود، يك اثر تربيتى ديگر دارد و آن اين‏كه اندوه و تأسف بر فقدان چيزى و تمركز دادن فكر بر آن، به ركود فعاليت‏ها و نيروهاى خلاقه انسان مى‏ انجامد و از سوى ديگر، سرخوش بودن نسبت به يك متاع، همت و هدف انسان را محدود مى‏سازد و سبب مى‏شود كه او به امور عالى‏تر و بهتر نظر اندازد و در نتيجه از گام نهادن در جاده تعالى و پيشرفت باز بماند.

 

 

على (ع) طى جملاتى به انسان‏ها درس آموزنده‏ اى مى‏دهد:

«بالتعب الشديد تدرك الدرجات الرفيعة و الراحة الدائمة[4]؛

با تحمل دشوارى‏ها و رنج‏هاى سخت آدمى به آسايش هميشگى و پايه‏هاى بلند زندگى نايل خواهد شد».

 

على (ع) در يكى از نامه‏هاى خود به عثمان بن حنيف، مردمى را كه در كانون دشوارى‏ها و مشكلات پرورش يافته‏ اند، به درختان نيرومند كوهستانى، و افراد تن‏پرور و راحت‏طلب را به درختان باغستان تشبيه فرموده است:

«الا و ان الشجرة البرية اصلب عودا و الروائع الخضرة ارق جلودا و النابتات‏

العذية اقوى وقودا و ابطأ خمودا[5]؛

آگاه باشيد كه درختان بيابانى، چون به سختى و كم ‏آبى خوگرفته‏ اند، چوب‏هايشان سخت‏تر و شعله آتش آن‏ها شديدتر و سوزنده ‏تر است و ديرتر به خاموشى مى‏گرايد، ولى درختان بوستانى پوست‏هايشان نازك‏تر و چوبهايشان سست ‏تر است و زودتر درهم شكسته مى‏شود» و اين است توصيه ‏هايى از آن حضرت:

«عليك بادمان العمل فى النشاط و الكسل‏[6]؛

در هر شرايطى باشى چه در حال نشاط يا كسالت، در كارها ثبات و پشتكار را از دست مده».

 

«عليك بالجد و ان لم يساعد الجسد[7]؛

در انجام هر كارى جدى و كوشا باش؛ هرچند نيروى كافى بدنى نداشته باشى».

 

«من قعد عن الفرصة اعجزة الفوت‏[8]؛

در فرصت‏هاى مناسب زندگى، اگر انسان بنشيند و سهل ‏انگارى كند، با از دست رفتن آن فرصت، بيچاره خواهد شد».

 

«ويليام جان ريلى» محقق معروف آمريكايى مى‏نويسد:

«بيش‏تر تفكرات ما آن‏قدر خودبه‏خود، روان است، كه ابدا به ما مجال نمى‏دهد تا آگاه شويم كه واقعا در مغز ما چه اتفاقى رخ مى‏دهد؛ اگر قدرى فكرمان را متوقف كنيم تا متوجه شويم كه داريم چه مى‏كنيم، خواهيم ديد كه هر روز تعدادى تصميم مى‏گيريم و در ختام هر هفته چند صد تصميم گرفته‏ايم؛ اما توجه نمى‏كنيم كه بيش‏تر تصميمات ما بر اثر قصور و عدم توجه بوده؛ يعنى اجازه‏ داده ‏ايم كه كارهايى صورت بگيرد و ما به فكر آن هستيم كه تصميمى گرفته‏ايم، در حالى كه در حقيقت نوعى سهل‏انگارى كرده‏ايم؛ اين روش نامطبوعى است كه مخصوصا دوست داريم كارها را به تأخير بيندازيم.

 

 

البته وقتى اتخاذ تصميمى را به تأخير مى‏اندازيم، در حقيقت تصميمى گرفته‏ايم؛ يعنى تصميم گرفته‏ايم كه كارى را انجام ندهيم و تصميم لازم را نسبت به آن نگيريم، در حالى كه همين به تأخير انداختن كار، يك نوع تصميم است.

تعلل و تسامح در امور خيلى آسان است، مخصوصا اگر شما خودتان را عملا فريب دهيد و خويشتن را اغفال كنيد كه در آينده بهتر مى‏توانيد پيشرفت و ترقى كنيد؛ يعنى اكنون مغز خود را تخدير و خواب كنيد، كه در آينده، بهتر از وضع كنونى و احوال فعلى خواهد بود، فقط خودتان را فريب مى‏دهيد و عقيده‏مند مى‏شويد كه آينده، خالى از مشكلات و مقاومت‏هاست، و سختى‏ها عارضى و موقتى و مصايب، زودگذر است؛ اما در واقع، جريان اعمال و كارهاى خوب و نسبتا مهم، با مشكلاتى مواجه است؛ در آينده، طلسمى سحرآميز موجود نيست.

نعمت و توفيق زمان حال است كه در اختيار شماست و فرصت موجود، بيش‏تر از كاميابى‏هاى گذشته يا اميد و وعده توفيق‏هاى آينده ارزش دارد»[9].



[1] ( 1). معارج( 70) آيه 19 و 20.

[2] ( 2). فجر( 89) آيه 15 و 16.

[3] ( 1). حديد( 57) آيه 23.

[4] ( 2). غرر الحكم، ص 337.

[5] ( 1). نهج البلاغه، نامه 45.

[6] ( 2). غرر الحكم، ص 480.

[7] ( 3). همان، ص 483.

[8] ( 4). همان، ص 653.

[9] ( 1). تفكر صحيح، ص 103- 105.

تنها مسلمان بودن عامل پيروزى نيست

در آياتى از قرآن كريم، برترى قدرت، پيروزى را به مردم مسلمان نويد مى‏دهد؛ اما هرگز اين ويژگى به آسانى به دست نخواهند آمد؛ تنها در صورتى نويدهاى الهى به تحقق مى ‏پيوندد كه مردم با شناخت وظايف خود در مقام عمل‏ برآيند؛ وقتى عقيده پاك و خالص، با كردار آميخته شد، ثمربخش مى‏گردد؛ بنابراين كسانى كه بين عقيده و عمل فاصله و جدايى مى‏افكنند، هرگز آرزوى موفقيتشان به نتيجه نخواهد پيوست؛ اقدام و كوشش است كه باعث نجات از ژرفاى زيان و سرشكستگى است.

 

«يا أيها الذين آمنوا إن تنصروا الله ينصركم و يثبت أقدامكم‏؛[1]

اى اهل ايمان! اگر خدا را يارى كنيد، خدا هم شما را يارى مى‏كند و گام‏هايتان را محكم و استوار مى‏گرداند.»

 

در جنگ «احد» كه مسلمين به علت سرپيچى از فرمان پيامبر، و رها ساختن سنگر به منظور دست‏يابى به غنايم جنگى، دچار فاجعه بزرگى شدند، روحيه آن‏ها بر اثر اين شكست غير منتظره دچار ضعف و حقارت شد؛ زيرا چنين مى‏پنداشتند كه تنها مسلمان بودن براى غلبه بر تمام عوامل نامساعد كافى است و از شكست و ناكامى براى هميشه ايمن و آسوده ‏اند؛ فكر مى‏كردند چرا بايد دچار شكست شوند و از جانب دشمنان خدا آزار ببينند و اموالشان به غارت برود؛ رسوخ اين افكار شكننده بى‏شك روحيه آن‏ها را متزلزل مى‏ساخت؛ خداوند براى ارشاد و چاره ‏جويى و طرد اين پندار بى‏جا راه حل مشكل آن‏ها را بيان فرمود:

 

«لتبلون في أموالكم و أنفسكم و لتسمعن من الذين أوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين أشركوا أذى كثيرا و إن تصبروا و تتقوا فإن ذلك من عزم الأمور؛[2]

 

محققا شما به مال و جان آزمايش خواهيد شد و از زخم ‏زبان كسانى كه پيش از شما كتاب آسمانى بر آن‏ها نازل شد، آزار بسيار خواهيد ديد؛ اگر شكيبايى پيشه كنيد و پرهيزكار شويد (البته پيروز مى‏شويد) كه ثبات و تقوا سبب قوت اراده در كارهاست.»

 

در اين آيه، دشوارى‏ها و صدمات مالى و جانى را يكى از شؤون الهى مى‏شمارد؛ افراد مؤمن در عرصه اين زندگى، مانند ساير مردم دستخوش بسيارى از حوادث ناگوار مى‏شوند؛ از اين راه خداوند همه بندگانش را مى‏آزمايد، ولى مؤمنان آن‏چنان در برابر دشوارى‏ها بردبارى نشان مى‏دهند كه تزلزل و ترسشان مبدل به استقامت و ايمنى مى‏گردد. ايمان، موجب درهم شكستن وحشت و نوميدى است و شخص را به فداكارى و تحمل مشكلات عادت مى‏دهد و قلب و روان و احساساتش را تصفيه مى‏كند.

 

 

شكيبايى، به‏معناى منتظر قضا و قدر بودن در رفع مشكلات و خم شدن زيربار شدايد نيست؛ در اين مورد بايد دقت كافى مبذول داشت تا قضاى الهى در مورد تكامل و بزرگى يا سقوط و بدبختى را به درستى دريافت؛ قانون پروردگار در مورد پيروزى چنين است كه بايد از راه تلاش و استقامت آن را به دست آورد.

به خاطر آميختگى و پيوستگى ايمان و تعهد و شكيبايى است كه خداوند نويد پيروزى به مؤمنان مى‏دهد:

«يا أيها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون‏؛[3]

اى اهل ايمان! شكيبا باشيد و يكديگر را به مقاومت و بردبارى فراخوانيد و مراقب كار دشمن بوده، از خدا بترسيد؛ باشد كه رستگار شويد.»

 

در اين آيه خاطرنشان شده است كه مردم در برابر بيدادگرى‏ها، زورگويى‏ها و انحراف و گمراهى ديگران، بايد استوار بوده و براى رفع مشكلات جامعه خود به صورت دسته ‏جمعى تلاش كنند؛ دشمنان خطرناك را با هوشيارى زير نظر بگيرند و با بردبارى و متانت، از رخنه بيگانگان جلوگيرى نمايند؛ جبهه گرفتن با قدرت در برابر تجاوزكاران، مقابله با دشمن و دور كردن هر نوع ذلت و خوارى از خود، وظيفه مردان خداست؛ همچنين آن‏ها در برابر خداوند موظفند كه در كارها، تقوا و پرهيزكارى را شعار خويش قرار دهند، تا كارها به نتيجه مطلوب برسد؛ چه، در سايه تقواست كه انسان وظايف خود را در هيچ شرايطى از ياد نمى‏برد و دستورات الهى را به شايسته‏ترين وجهى به مرحله اجرا مى‏گذارد.

 

آدمى بر اثر فشارهاى خارجى، گاهى به راست و گاهى به چپ متمايل مى‏گردد، ولى تقوا و خلوص نيت، هماهنگى متعادل و مطلوبى در جان او به وجود مى ‏آورد.

 

يكى از شخصيت‏هاى علمى اروپا مى‏گويد:

«تألمات خاطر و حوادث ناگوار، به منزله دبستان تقوا و فضايل اخلاقى است؛

مصايب، روح را عاقل و هوشيار، و حس قضاوت و داورى را تصحيح مى‏كند؛ شخص را از هواپرستى و آلودگى به گناه باز مى‏دارد؛ خداوند، كه نظام هستى را به رحمت و حكمت كامله خود اداره مى‏نمايد، اين همه سختى‏ها و دشوارى‏ها را بدين جهان فرستاد و مردان صالح و دانشمند را مخصوصا گرفتار آن‏ها ساخت، تا بدان وسيله راه رسيدن به آسايش و راحتى حقيقى را به ايشان بياموزد و آنان را به شكيبايى و بردبارى و تحمل دشوارى‏ها عادت دهد و بتوانند در آستان دروازه جلالت و افتخار حاضر آيند.

 

هيچ‏كس بدبخت‏تر از آن كس نيست كه هرگز گرفتار مشكلات و سختى‏ها نشده باشد؛ چنين شخصى كه در بوته آزمايش قرار نگرفته چهره واقعى‏اش ناشناخته است؛ فضايلى كه جزو سرشت و طبيعت كسى باشد، در نظر خداوند قدر و قيمتى ندارد و حضرت بارى، تنها مكارم و فضايلى را اجر و پاداش مى‏دهد كه از راه تلاش و كوشش به دست آيد و به مورد عمل و اجرا گذاشته شود»

 

 



[1] ( 1). محمد( 47) آيه 7.

[2] ( 2). آل عمران( 3) آيه 186.

[3] ( 1). آل عمران( 3) آيه 200.

در كارها بايد انضباط را رعايت كرد

يكى از قواعد ضرورى مفيد در مورد انجام كارها- كه كمك مؤثرى به ترقى و پيشرفت انسان مى‏كند- انضباط در امور و كيفيت فعاليت است كه به ‏عنوان مبادى اوليه كاردانى و بصيرت شناخته مى‏شود؛ فرد هوشمند با تدبير، چشم و گوشش براى استفاده از فرصت‏ها باز، و مغزش به روى مسائل و فرمول‏هاى صحيح‏ گشوده است و در مورد هر كارى قبلا به نتيجه مطلوب آن مى‏ انديشد.

 

اين افراد كه به حقيقت، زندگى را بر شالوده عميقى بنيان مى‏ نهند، خيلى سريع‏تر و مطمئن‏تر از كسانى كه بى‏ترتيب و نامنظم فعاليت مى‏كنند، راه تعالى و ترقى را مى‏پيمايند؛ بى‏نظمى و عدم تدبير براى هر فردى متضمن خسارت عظيمى است، خسارتى كه جبران آن به آسانى امكان‏پذير نيست.

 

ممكن است كسى سال‏هاى درازى از عمر خود را در رشته كارى خاص صرف كند، ولى به علت عدم بصيرت و كاردانى، پس از سال‏ها زحمت، تازه با نخستين روزى كه آغاز به كار كرده، تغييرات چشمگيرى در وضع او حاصل نشده باشد؛ اما شخص ديگرى، ممكن است اوقات كم‏ترى را به كارى اختصاص دهد، ولى هر روز يك قدم به مقصد و هدفش نزديك‏تر گردد و از ثمره زحمات خود، فايده و حاصلى بردارد و مرتبا بر فهرست موفقيت‏هاى خويش بيفزايد.

 

همچنين به واسطه عجله و شتاب‏زدگى كم‏تر، ممكن است راهى را كه انسان در پيش گرفته، به سلامت طى كند و به هدف برسد و گاهى به همين علت، انسان از جاده اصلى منحرف مى‏شود و سر از راه ديگرى درمى‏آورد؛ زيان عجله و شتاب‏زدگى، حتى در اخذ تصميمات و طرح نقشه ‏ها، كم‏تر از خطر سستى اراده و ضعف و تسامح نيست.

 

كارهاى حساب‏شده و دقيق در زندگى، و انديشه درست درباره حل دشوارى‏هاست كه همواره ميزان قدرت پيشرفت هر فردى را افزايش مى‏دهد و اين واقعيت در مورد ملت‏ها نيز صدق مى‏كند.

اجتماع براى حفظ حيات و تعالى خود، بيش از هر چيزى به مردان شكيبايى نياز دارد كه از راه مشكلات قدمى واپس ننهند و اين شايستگى اخلاقى را با علم و دانش توأم سازند و در راه اصلاحات به كار برند؛ نبوغ علمى و سياسى، وقتى با ثبات و شكيبايى همراه نباشد، نتيجه ارزشمندى به بار نخواهد آورد.

 

قرآن كريم، پيامبر گرامى اسلام را دعوت مى‏كند كه براى كسب موفقيت در تمام مراحل، شكيبايى خود را از دست ندهد و در برابر عوامل مخرب مقاومت ورزد:

«فاستقم كما أمرت و من تاب معك‏؛[1]

آن‏چنان‏كه به تو دستور داده شده، در كارها پايدارى كن؛ همچنين كسانى كه به اسلام گرويده‏ اند بايد همواره ثابت‏قدم باشند.»

«و استقم كما أمرت و لا تتبع أهواءهم‏؛[2]

در راه پيشبرد هدف مقدس خود، پايدار باش و هرگز از هوس‏هاى مردم پيروى منما!»

 

خداوند، طى آياتى به پيامبر بزرگ اسلام گوشزد مى‏فرمايد:

«در پرتو دشوارى‏ها و مشكلات مى‏توان به پيروزى و آسايش دست يافت؛ آرى بر اثر سختى ‏ها، پيروزى امكان‏پذير است؛ هرگاه آسوده شدى، به تلاش و كوشش بپرداز و به خداوند بزرگ چشم اميد داشته باش!»[3]

 

در اين آيات خاطرنشان شده است كه شعله ‏هاى فعاليت و تلاش هيچ‏گاه نبايد به خاموشى گرايد، بلكه پس از رسيدن به موفقيت و پيروزى بايست براى استقبال از مشكلات آينده آماده شد؛ زيرا در اين جهان آسايش مطلق وجود ندارد و نبايد انتظار آن را هم داشت.

 

 

 



[1] ( 1). هود( 11) آيه 112.

[2] ( 2). شورى( 42) آيه 15.

[3] ( 3). انشراح( 94) آيه 5- 8.

مبارزه با فساد

يكى از عوامل مؤثر براى تشويق نيكوكاران و تنبيه تبهكاران اجراى مقررات امر به معروف و نهى از منكر، در ميان افراد جامعه است؛ شيوع فساد اخلاق و نابكاري ها، ارزش فضايل را- كه اساس رستگارى و عظمت يك اجتماع است- از ميان مى‏برد و افراد را به خودى خود از راه پاكى و تقوا به سوى سيئات سوق مى‏دهد؛ گناه طبيعتا سريع الانتشار است و همچون ميكروب، خطرناك مسرى است و هنگامى كه در نقطه‏اى پديد آمد، به نقاط ديگر پراكنده مى‏شود و فعاليت دامنه‏دارى را در سراسر اجتماع آغاز مى‏نمايد و اگر در جايگاه پيدايش، مبارزه پى‏گير و جدى بر ضد پليدى شروع نشود، دايره قلمرو خود را هردم وسيع‏تر مى‏كند و محيط اطراف خود را آلوده مى‏سازد و نقاط سالم ديگر را نيز به تدريج فرا مى‏گيرد.

 

نتايج شوم تبهكارى‏ها، تنها دامن مرتكب آن را نمى‏گيرد، بلكه كسى كه با سكوت و بى‏ اعتنايى خود به زشتى‏ها اجازه رشد و پيشروى مى‏دهد، نيز به آن آتش خواهد سوخت؛ زيرا او باوجود قدرت بر جلوگيرى از گناه، موقعيت منفى به خود گرفته و از دست زدن به هرگونه ارشادى خوددارى مى‏كند و بى‏شك، چنين شخصى در خراب كردن و آلوده ساختن وضع اجتماع مشاركت دارد و به جرم آن كيفر خواهد ديد.

 

بايد انسان به‏ جاى سكوت و بى ‏اعتنايى، هنگام مشاهده پليدى‏ ها نوعى مسؤوليت در خود احساس كند؛ زيرا اگر او فرد ديگرى را رسما به جاده انحراف بكشاند عامل گمراهى است، همچنين بى‏تفاوتى نسبت به امر گناهكار و عدم‏ جلوگيرى از او، با در اختيار داشتن امكانات لازم نيز خود نوعى سبب و عامل در انحراف ديگرى محسوب مى‏شود.

مربيان اخلاق و فضيلت و آن‏هايى كه پست رهبرى ملت‏ها را به عهده داشته‏ اند، به نسبت درجات و موقعيت خود، انواع پليدى‏ها را به مردم شناسانده و آثار زيان‏بخش آن‏ها را گوشزد كرده ‏اند.

 

و اين واقعيت را كه سرپيچى و تخلف در زمينه هريك از امور، و نابكارى در صحنه‏ هاى مختلف زندگى، به متوقف شدن سير كاروان تكامل واقعى و حيات شايسته آدميان منجر مى‏شود، دقيقا خاطرنشان ساخته‏ اند؛ ارتكاب منكرات جز نابود ساختن و مضمحل كردن حقيقت آزادى، خاصيتى ديگر ندارد؛ در جامعه‏ اى كه افراد آن نيروى درك واقعيات را از دست داده باشند، بدى‏ها را نيكى و بى ‏بندوبارى را آزادى و عقب‏افتادگى را كمال خواهند پنداشت.

 

در دستورات مذهبى روى اين مطلب تأكيد شده، كه هركس ببيند عمل خلافى، در شرف انجام است، بايد با امكانات خود، آن را متوقف سازد؛ نبرد با مفاسد در درجات گوناگون توانايى بيان شده و انسان در هر موقعيتى كه باشد، موظف است، در راه خنثى كردن بدى‏ها نيروهاى خود را بسيج كند؛ وظيفه شخص توانا- با قدرتى كه خداوند براى دگرگون ساختن جرايم به او بخشيده- اين است كه كج‏روان را با نيروى خود تأديب كند و آن‏ها را به راه پاكى بكشاند و اگر كسى براى تطهير اجتماع از منكرات، فاقد قدرت لازم است، زبان به راهنمايى بگشايد و با سخن‏هاى نافذ و اثربخش، معايب كردار ناپسند و آثار نامطلوب آن را در زندگى فردى و اجتماعى بازگو نمايد.

بديهى است كه گوينده نيز مى‏بايست خود اهل نيكى و فضايل و عامل به آن‏ها باشد و به امر خويشتن اهتمام ورزد، تا ديگران سخنانش را با دل و جان بپذيرند؛ چه، در غير اين صورت، سخنان نصيحت‏آميز او، هرگز در اعماق دل‏ها نفوذ نخواهد كرد و همه تبليغات او خشك و بى‏روح و عقيم و بى‏اثر مى‏ماند و چنانچه‏

از اين راه هم نتواند به ستيز با منكرات برخيزد، قلبا ابراز تنفر و انزجار كند.

البته در اين شرايط كه راه اعمال نفوذ در ديگران مسدود شده، نبايد تنها اكتفا به جنبه منفى قضيه كند و همچنان خونسرد بماند، بلكه لازم است بر انكار قلبى، اثر مثبت مترتب گردد؛ بدين معنى كه رشته الفت و پيوندهاى خود را با گناهكار قطع نمايد، تا وى احساس كند شديدا مطرود اجتماع واقع شده و ديگر نمى‏تواند به عواطف و همكارى‏هاى عمومى متكى باشد.

 

اسلام، مبارزه با منكرات را با اهميت خاصى تلقى مى‏كند و عنايت كاملى به پيكار با تباهى‏ها مبذول مى‏دارد و در تمام مراحل تكامل، بشر را به سوى نيكى‏ها ارشاد مى‏نمايد؛ قرآن، حدود رستگارى را به خوبى ترسيم كرده و آن را منحصر به افرادى مى‏داند كه مردم را به نيكى فرا مى‏خوانند و از بدى باز مى‏دارند:

 

«و لتكن منكم أمة يدعون إلى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و أولئك هم المفلحون‏؛[1]

گروهى از شما بايد باشند كه مردم را به نيكى فرا خوانند و از امر ناپسند و بدى بازشان دارند؛ در حقيقت همين‏ها رستگارانند.»

 

بنابراين، كسانى در دايره سعادت قرار مى‏گيرند كه روش آن‏ها بر همين پايه استوار باشد؛ يعنى امر به نيكى و نهى از بدى از برنامه ‏هاى حذف ‏ناشدنى زندگى آنان باشد و باز در آيه ديگرى از همين سوره عالى‏ترين درجات شرف و فضيلت را براى ملتى قائل گرديده است كه همواره در مراحل مختلف زندگى بر اين اصل تكيه كنند:

 

«كنتم خير أمة أخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤمنون بالله ...؛[2]

شما نيكوترين ملتى هستيد كه به نفع مردم قيام كرده‏ايد، چون آن‏ها را به نيكوكارى وادار مى‏كنيد و از بدى‏ها بازشان مى‏داريد و به خداوند ايمان داريد.»

 

على (ع) فرمود:

«كن آمرا بالمعروف و عاملا به و لا تكن ممن يأمر به و ينهى عنه فتبوء باثمه و تتعرض لمقت ربه‏[3]؛

همواره افراد اجتماع را به نيكى‏ ها فراخوان و خود نيز به آن عامل باش، مبادا از كسانى باشى كه ديگران را به انجام نيكى‏ها وادار كنى، اما خود از زير بار عمل شانه خالى نمايى، كه در اين صورت گناه آن دامنت را مى‏گيرد و مورد خشم پروردگار قرار خواهى گرفت.»

 

پيامبر اسلام (ص) فرمود:

«لا يزال الناس (امتى) بخير ما امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و تعاونوا على البر فاذا لم يفعلوا ذلك نزعت منهم البركات و سلط بعضهم على بعض و لم يكن لهم ناصر فى الارض و لا فى السماء[4]؛

 

پيروان من مادامى در سعادت و آسايش خواهند زيست، كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنند و با يكديگر در نيكوكارى همكارى نمايند؛ هرگاه اين برنامه از زندگى آن‏ها حذف شود، بركت از آنان گرفته خواهد شد و بعضى بر بعضى ديگر تسلط مى‏يابند و در نتيجه بى‏پناه و درمانده مى‏گردند و يار و ياورى از هيچ طرف، به جانب آن‏ها نخواهد شتافت».

در دنياى متمدن امروز، برخى كشورها به منظور بسط عدالت و نيكى و تحكيم اساس اجتماع خود، قوانينى مشابه «امر به معروف و نهى از منكر» وضع كرده و به مرحله اجرا درآورده ‏اند؛ يكى از شخصيت‏هاى معروف و بااطلاع‏ در اين‏باره مى‏نويسد:

«ولى اين هم حقيقتى است غير قابل انكار، كه براى رسيدن به عدالت، بايد مثل مثلا ملت سويس فردفرد مردم ما بتوانند حافظ عدالت باشند و چنان‏كه در قانون اساسى آن‏ها به مانند آيه آسمانى مقدسى نوشته شده: به محض مشاهده كوچك‏ترين بى‏عدالتى، بر تمام افراد مردم فرض و تكليف است كه از پاى ننشينند، مگر وقتى كه آن بى‏عدالتى جبران شده باشد».[5]

اين ماده از قانون درست همان وظيفه‏اى است كه از جانب اسلام در چهارده قرن پيش براى فردفرد مسلمين تعيين گرديده است.



[1] ( 1). آل عمران( 3) آيه 104.

[2] ( 2). همان، آيه 110.

[3] ( 1). غرر الحكم، ص 569.

[4] ( 2). تهذيب، ج 2، ص 58.

[5] ( 1). روزنامه اطلاعات، آذرماه 1342.

زيان‏هاى بزرگ ناسپاسى‏

هستند كسانى كه هر قدر درباره آن‏ها خوبى و مساعدت شود، از تشكر و سپاس عملى و لفظى گذشته، اصولا رضايت خاطر هم حاصل نمى‏كنند؛ مثل اين‏كه وظيفه ديگران محبت و خدمت به آن‏هاست و آنان هم وظيفه‏ اى جز ناسپاسى و ضايع ساختن احسان و حق ديگران ندارندعلى (ع) اين گروه حق‏نشناس را در صف حيوانات جا داده است، آنجا كه مى‏ فرمايد:

«هركه از احسان و خوبى نيكوكاران قدردانى نكند، حيوانى بيش نيست»[1].

حتى اگر حسن نيت و صداقت كسى را احساس كرديد، هرچند موفق به انجام كار شما نشود، باز همان نيت پاك و بى ‏آلايش او را مورد تحسين قرار دهيد.

 

 

على (ع) فرمود:

«من لم يحمد اخاه على حسن النية لم يحمده على الصنيعة؛

هركه از حسن نيت و اراده بى ‏آلايش و صادقانه دوست خود تشكر نكند، در برابر اقدام نيك و خدمت شايسته او هم سپاسگزار نخواهد شد».

 

امام حسن عسكرى (ع) فرمود:

«خير اخوانك من نسى ذنبك و ذكر احسانك اليه؛

بهترين دوستان شما آن كسانى هستند كه لغزش‏هاى شما را فراموش كنند، ولى هرگز خدمت و احسان شما را از ياد نبرند».

 

روح ناسپاسى براى آدمى زيان غير قابل جبرانى به بار مى‏ آورد؛ زيرا وقتى انسان در برابر خدمات و مهربانى‏هاى ديگران حتى با آگاهى به اهميت كار و رنج و زحمتى كه متحمل شده‏اند، از تشكر و تمجيد دريغ ورزد، آن‏ها براى بار ديگر علاقه و رغبتى به خدمت و گره‏گشايى از كار وى نشان نمى‏دهند.

 

على (ع) طى جمله ‏اى كوتاه، اين زيان و محروميت را خاطرنشان مى‏سازد:

«هركس از نيك‏ها سپاسگزارى نكند، جز محروميت و ناكامى عايد وى نخواهد شد».[2]

 

و طى فرمانى به مالك اشتر، اهميت و نتايج پرثمر قدردانى را به وى گوشزد مى‏فرمايد:

«اى مالك! به اميد رسيدگى به كارهاى بزرگ از امور كوچك و كارهاى كم‏اهميت غافل مباش؛ زيرا در جاى خود، مردم از احسان و خدمت اندك تو استفاده مى‏كنند، در حالى كه از خدمات و احسان‏هاى بزرگ تو هم بى‏ نياز

نيستند؛ پس خواسته‏ ها و تقاضاهاى مردم را به‏ طور كلى مورد توجه خاص قرار بده و از كسانى كه رنج و زحمت كشيده و از خود فعاليت و شايستگى نشان داده‏اند ستايش كن؛ زيرا ياد نيكوكارى آن‏ها، احساسات رزمجويانه شجاعان را تهييج نموده و آن‏ها را به حركت و جنبش پيگيرى برمى‏ انگيزاند و حتى با همين شيوه خاص مى‏توانى افراد محافظه‏كار و ترسو را به جبهه جنگ بكشانى».[3]

 

در اين‏باره مى‏توانيم به تجربياتى كه به دست آمده توجه كنيم:

«اگر پدران و مادران و فرزندان، بيش‏تر از كارهاى يكديگر تعريف و تمجيد كنند، هجومى كه بيماران مبتلاى به عقده خودكم‏بينى به مطب‏هاى روان‏كاوان مى‏كنند، بسيار كم‏تر خواهد شد؛ آدمى بايد گاه‏به‏گاه خود را با حرارت ستايش و مدحى كه از ديگران مى‏شنود گرم كند و اگر جز اين باشد، سلامت احترام به نفس شديدا در مخاطره مى‏افتد.

 

اگر در زندگى كلمه تشكرى در برابر زحمتى كه مى‏كشيد نشنويد، اين زندگى بسيار دشوار خواهد شد؛ گاهى من خود را درست مانند آن زنى مى‏بينم كه مدت بيست سال تمام خدمت گاوچرانان را مى‏كرد و منتظر يك كلمه تحسين از آنان بود. روزى به او گفتند: كه ديوانه است و وى در جوابشان گفت: من تاكنون سخنى از شما نشنيده بودم كه معلوم كند ميان ديوانه و غير ديوانه فرق مى‏گذاريد.

 

دكتر «وايل» كه در معالجه كودكان دشوار تجربه ممتدى دارد، روزى در مورد كودكى كه ناراحتى او جالب توجه بود، به من گفت كه به اين نتيجه رسيده است كه تعريف و تمجيد هم گاهى بايد به صورت دستور پزشك عملى شود؛ او

مى‏گفت: قضيه مربوط به دو پسر توأمان بود كه يكى از لحاظ عقلى بسيار درخشندگى داشت و ديگرى بليد (كودن) به نظر مى‏رسيد؛ پدر آنان علت اين امر را از من خواستار شده بود؛ وقتى كه حس اعتماد كودك بليد را به خود جلب كردم، مطلبى را براى من گفت كه كودكان در چنين حالت‏ها غالبا به يك صورت بيان مى‏كنند؛ او از من پرسيد: چرا ديگران او را به اندازه برادرش دوست ندارند؟ وقتى كه او كارى مى‏كند، به وى لبخند مى‏زنند و چون همان كار از من سر بزند، رو ترش مى‏كنند؛ من هرگز نمى‏توانم كارى به آن خوبى كه برادرم مى‏كند انجام دهم.

 

«دكتر وايل» به دنبال سخنان خود چنين گفت: تا آنجا كه ممكن بود آن دو برادر را از يكديگر دور كردم و آنان را در كلاس‏هاى مختلف مدرسه قرار دادم؛ از پدر و مادرشان خواهش كردم كه با مقايسه كردن ميان دو پسر، نخواهند پسر كندذهن را تحريك كنند و بكوشند كه كارهاى كوچك اين پسر را مورد ستايش قرار دهند؛ اين بچه به زودى چنان شد كه توانست بر روى پاهاى خود بايستد.‏[4].

 

روح تشويق ناشى از رشد شخصيت و اعتماد به نفس و سلامت روح است؛

 

على (ع) فرمود: تمجيدى كه از حد استحقاق اشخاص، بالاتر باشد، چاپلوسى است و ستايشى كه از ميزان استحقاق كم‏تر باشد، ناتوانى يا حسد است»[5].

 

رسول اكرم- صلى الله عليه و آله- فرمود:

«ليس من خلق المؤمن الملق‏[6]؛

چاپلوسى صفت مرد باايمان نيست».

مدح و ثناى بى‏جا سبب غرور مى‏شود و شخص مغرور، اگر صاحب قدرت و نفوذ باشد، ديگر حاضر نيست اندرزها و سخنان نصيحت‏آميز ديگران را بپذيرد و بر حق و حقيقت تكيه كند.

على (ع) طى فرمانى به مالك اشتر مى‏فرمايد:

«ثم رضهم على ان لا يطروك و لا يبححوك بباطل لم تفعله، فان كثرة الاطراء

تحدث الزهو، و تدني من العزة[7]؛

طورى مردم را تربيت كن كه بى‏جا مدح و ثنايت نگويند چاپلوسى نكنند و بر كار انجام نشده تو را نستايند؛ زيرا ستايش بسيار، خودپسندى مى‏آورد و آدمى را به غرور و نخوت دچار خواهد ساخت».

 

بنابراين اگر از كسى بيش از ميزان ارزشش تجليل گرديد و وزنه‏ى او را از آنچه كه هست بالاتر جلوه داديد، نه تنها چيزى بر شخصيت وى افزوده نخواهد شد، بلكه با اين تملق و چاپلوسى، استقلال روحى خود را كوبيده ‏ايد و اگر او را كم‏تر از حد استحقاقش ستايش نموديد، اين كار نشانه روحيه نامتعادل و ضعف و حسد شماست؛ اما چنانچه كسى را در همان سطحى كه هست مورد احترام و تجليل قرار داديد، شخصيت شما و او هر دو محفوظ مى‏ماند و در نتيجه، نه او به دام كبر و نخوت مى‏افتد و نه خويشتن را زبون و بى‏مقدار ساخته ‏ايد.

 

از سوى ديگر چون سخنان متملق متكى به حقيقت نيست و از يك فضيلت درونى سرچشمه نمى‏گيرد، نمى‏توان به اين‏چنين تمجيد و تحسين‏هاى رياكارانه اعتماد و اطمينان نمود؛ زيرا چنان‏كه شخصى به انگيزه و هدف خاصى در حضورتان زبان به تملق و تمجيد رياكارانه شما مى‏گشايد، ممكن است در غياب نيز، به خاطر هدف ديگرى از هيچ‏گونه انتقاد و بدگويى دريغ نورزد و شما را به باد ملامت و استهزا بگيرد.

 

على (ع) از اين خصوصيت نفرت‏انگيز متملقان چنين ياد مى‏كند:

«من مدحك بما ليس فيك فهو خليق ان يذمك بما ليس فيك‏[8]؛

كسى كه تو را به مزيت و فضايلى بستايد كه واقعا واجد آن نيستى، هيچ باك‏

ندارد كه تو را سرزنش و ملامت كند، براى مفاسد و زشتى‏هايى كه از آن پاك و منزهى».

همان‏طورى كه تشويق و تحسين، يكى از نيازهاى روانى انسان و موجب رشد و تعالى است، سرزنش و نكوهش‏هاى مداوم و بى‏جا نيز در روحيه شخص اثر نامطلوبى به جا مى‏گذارد و ممكن است او را به راه ناپاكى و مفاسد بكشاند.

 

امير مؤمنان- عليه السلام- فرمود:

«اياك ان تكرر العتب فان ذلك يغرى بالذنب و يهون العتب‏[9]؛

از تكرار نكوهش و سرزنش خوددارى كنيد؛ زيرا اين روش باعث آلودگى به گناه و بى‏اثر ساختن ملامت است».

مسرور ساختن كودكان خود يك نوع تشويق مؤثرى است كه موجب جلب محبتشان مى‏شود و در روابط عاطفى آنها با ديگران مؤثر خواهد بود.

 

رسول اكرم (ص) فرمود:

«اذا نظر الوالد الى ولده فسره كان للوالد عتق نسمة[10]؛

هرگاه پدرى با نگاه سرشار از محبت خود فرزند خويش را شادمان و مسرور سازد، در پيشگاه الهى پاداش آزاد كردن يك بنده را خواهد داشت».

 

مادام كه اين نوع فكر بر مردم مسلط بوده است كه محبت وظيفه است، مى‏توان براى ايفاى اين وظيفه متوسل به امر كردن گرديد، هرگز نتوانستند مهر حقيقى اطفال را به خود جلب كنند، به اين جهت، روابط بشرى، سخت، خشك و خشن باقى مى‏ماند و آزار و تنبيه قسمتى از اين تصور كلى بود؛ از لطف خدا تصور بهترى در مورد روابط بين والدين و اطفال، در خلال صدسال اخير، شايع و رايج گرديد و به تدريج غلبه پيدا كرد و با ظهور آن، نظريه تنبيه به كلى تبدل و تحول يافت و من اميدوارم كه افكار روشن كه در عالم تربيت رو به غلبه نهاده است، به تدريج در روابط ديگر بشرى هم انتشار يابد؛ زيرا به همان اندازه كه در معامله با كودكان بدان احتياج داريم، در ساير روابط بشرى نيز بدان نيازمنديم».[11]

 

 



[1] ( 2). من لم يشكر الانعام فليعد من الانعام»( غرر الحكم، ص 672).

[2] ( 1). من لم يشكر الاحسان لم يعده الا الحرمان»( غرر الحكم، ص 704).

[3] ( 1).« لا تدع تفقد لطيف امورهم اتكالا على جسيمها فان لليسير من لطفك موضعا ينتفعون به و للجسيم موقعا لا يستغنون عنه ... فافسح فى آمالهم و واصل فى حسن الثناء عليهم و تعديد ما ابلى ذو البلاء منهم فان كثرة الذكر الحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرض الناكل ...»( نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 997).

[4] ( 1). كليدهاى خوش‏بختى، ص 335- 337.

[5] ( 1). الثناء باكثر من الاستحقاق ملق و التقصير عن الاستحقاق عى او حسد»( سفينة البحار، ج 2، ص 528).

[6] ( 2). نهج الفصاحه، ص 509.

[7] ( 1). نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 999.

[8] ( 2). غرر الحكم.

[9] ( 1). غرر الحكم، ص 359.

[10] ( 2). مستدرك الوسائل، ج 2، ص 626.

[11] ( 1). در تربيت، ص 122- 125.