هر موجودى، وقتى استعدادهاى نهفته ‏اش شكفته مى‏گردد و به مراحل كمال رشد خود مى‏رسد كه از داخل و خارج، عوامل گوناگونى او را در اين خط سير يارى و مدد نمايند؛ انسان نيز از اين قانون عمومى مستثنا نيست؛ با اين تفاوت كه ترقيات موجودات ديگر، در محدوده خاصى شكل مى‏گيرند؛ در حالى كه مراحل تكامل و ترقى آدمى بى‏پايان و نامحدود است و به همين سبب براى پيمودن راه كمال و نيل به مقام شايسته انسانى، به تربيت‏ هاى اساسى و پردامنه نياز مبرم دارد و بايد عواملى چند، عهده ‏دار پرورش قواى روحى او گردند.

 

دو نوع عامل در پرورش نيروهاى انسانى نقش مهم و اساسى دارند: يكى‏ تعليمات آسمانى انبياى الهى است كه همچون اشعه خورشيد، روح انسان را تحت پوشش خود قرار مى‏دهد و تيرگى‏هاى صفات ناپسند و اخلاق ناستوده را به تدريج از صفحه دل مى‏زدايد و به جان شخص، نورانيت و صفا و درخشندگى مى‏بخشند.

 

عامل دوم كه مى‏تواند بشر را در رسيدن به هدف مطلوب و كمال لايق خود مدد دهد، مشكلات و دشوارى‏ها و گرفتارى‏هاى زندگى است.

 

پيش از آنكه شخص در سايه تعاليم درخشان آسمانى و فشارهاى زندگى، تهذيب و اصلاح شود و روانش از آلودگى ‏هاى خوى حيوانى پاك گردد، متاع دنيا آن‏چنان روح و اراده ‏اش را تحت سلطه و نفوذ قرار مى‏دهند كه مانند خسى بازيچه امواج بهره‏ هاى مادى مى‏شود و به درگاه هر چيزى جز خدا سر مى‏سپارد و روانش در بند تاريكى‏ها اسير مى‏گردد و پرده ‏هاى هوسها بر وجودش سايه مى‏افكند و نمى‏تواند نتايج ثمربخش دشوارى‏ها را كه در رساندن او به استقلال واقعى و پيراستن شخصيت انسانى‏اش نقش حساسى به عهده دارند، درك كند؛ لذا فشار مصايب نوعى ناآرامى و تزلزل در او به وجود مى‏ آورد.

 

 

قرآن مى‏فرمايد:

«إن الإنسان خلق هلوعا إذا مسه الشر جزوعا؛[1]

انسان، مخلوقى سخت حريص و ناشكيباست؛ چون با زيان و مشكلات روبه‏رو شود، ناآرام و بى‏ قرار مى‏گردد.»

 

«فأما الإنسان إذا ما ابتلاه ربه فأكرمه و نعمه فيقول ربي أكرمن و أما إذا ما ابتلاه فقدر عليه رزقه فيقول ربي أهانن‏؛[2]

چون پروردگار، انسان را براى امتحان و آزمايش به نعمت‏ها متنعم سازد، مغرور مى‏شود و مى‏گويد: خداوند، من را عزيز و گرامى داشت (و به خودسرى و حق‏شكنى برمى‏خيزد) و چون براى آزمودن او، روزى‏اش را محدود نمود، زبون و سرافكنده مى‏شود و مى‏گويد: پروردگار، من را خوار گردانيد» (آن‏گاه به پستى مى‏گرايد و به كارهاى ناپسند تن در مى‏دهد).

 

اين كيفيات از خصايص انسان غير مهذب است، اما وقتى كه دل انسان‏ها با رشد انگيزه مذهبى احيا مى‏گردد، به آزادگى نفس كه مطلوب نهايى تربيت‏هاى آسمانى است، خواهند رسيد؛ در اين صورت، خود را از وابستگى مطلق به ارزش‏هاى مادى و تقلبى بى‏نياز دانسته و مالك جهان مى‏شوند؛ اين يك حريت و آزادى پاكى است كه آلوده به افسار گسيختگى حيوانى نيست، آزاد از تمام موانع و سدهايى است كه بشر را از رشد و كمال و رفعت باز مى‏دارند.

 

ارزش‏هاى فريبنده، انسان صالح و پرورش‏ يافته را متزلزل نمى‏كنند و بر جان و ادراكاتش چيره نمى‏گردند؛ خداوند در مقام بيان فلسفه مصايب و مشكلات زندگى، كه همان رسيدن به مقام آزادگى است، مى‏فرمايد:

«لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم‏؛[3]

هرگز بر آنچه از دست شما مى‏رود، تأسف و اندوه نخوريد و ديگر آنكه از يافتن متاع و مقامى (مغرور و) سرخوش نگرديد.»

 

پس هنگامى كه انسان از هر نوع بندگى، جز بندگى خدا آزاد مى‏گردد و سرسپرده چيزى جز حق نمى‏شود، اين احساس به او دست مى‏دهد كه داراى نيروى شگرف و فوق العاده‏اى است؛ كسى كه در چنين مكتبى پرورش يابد، ميدان ديدش وسيع، دلش بيدار خواهد بود و معرفتى عميق خواهد داشت.

اين‏كه چيزهاى از دست رفته را بايد به دست فراموشى سپرد و به متاع به دست آمده نيز نبايد سرخوش بود، يك اثر تربيتى ديگر دارد و آن اين‏كه اندوه و تأسف بر فقدان چيزى و تمركز دادن فكر بر آن، به ركود فعاليت‏ها و نيروهاى خلاقه انسان مى‏ انجامد و از سوى ديگر، سرخوش بودن نسبت به يك متاع، همت و هدف انسان را محدود مى‏سازد و سبب مى‏شود كه او به امور عالى‏تر و بهتر نظر اندازد و در نتيجه از گام نهادن در جاده تعالى و پيشرفت باز بماند.

 

 

على (ع) طى جملاتى به انسان‏ها درس آموزنده‏ اى مى‏دهد:

«بالتعب الشديد تدرك الدرجات الرفيعة و الراحة الدائمة[4]؛

با تحمل دشوارى‏ها و رنج‏هاى سخت آدمى به آسايش هميشگى و پايه‏هاى بلند زندگى نايل خواهد شد».

 

على (ع) در يكى از نامه‏هاى خود به عثمان بن حنيف، مردمى را كه در كانون دشوارى‏ها و مشكلات پرورش يافته‏ اند، به درختان نيرومند كوهستانى، و افراد تن‏پرور و راحت‏طلب را به درختان باغستان تشبيه فرموده است:

«الا و ان الشجرة البرية اصلب عودا و الروائع الخضرة ارق جلودا و النابتات‏

العذية اقوى وقودا و ابطأ خمودا[5]؛

آگاه باشيد كه درختان بيابانى، چون به سختى و كم ‏آبى خوگرفته‏ اند، چوب‏هايشان سخت‏تر و شعله آتش آن‏ها شديدتر و سوزنده ‏تر است و ديرتر به خاموشى مى‏گرايد، ولى درختان بوستانى پوست‏هايشان نازك‏تر و چوبهايشان سست ‏تر است و زودتر درهم شكسته مى‏شود» و اين است توصيه ‏هايى از آن حضرت:

«عليك بادمان العمل فى النشاط و الكسل‏[6]؛

در هر شرايطى باشى چه در حال نشاط يا كسالت، در كارها ثبات و پشتكار را از دست مده».

 

«عليك بالجد و ان لم يساعد الجسد[7]؛

در انجام هر كارى جدى و كوشا باش؛ هرچند نيروى كافى بدنى نداشته باشى».

 

«من قعد عن الفرصة اعجزة الفوت‏[8]؛

در فرصت‏هاى مناسب زندگى، اگر انسان بنشيند و سهل ‏انگارى كند، با از دست رفتن آن فرصت، بيچاره خواهد شد».

 

«ويليام جان ريلى» محقق معروف آمريكايى مى‏نويسد:

«بيش‏تر تفكرات ما آن‏قدر خودبه‏خود، روان است، كه ابدا به ما مجال نمى‏دهد تا آگاه شويم كه واقعا در مغز ما چه اتفاقى رخ مى‏دهد؛ اگر قدرى فكرمان را متوقف كنيم تا متوجه شويم كه داريم چه مى‏كنيم، خواهيم ديد كه هر روز تعدادى تصميم مى‏گيريم و در ختام هر هفته چند صد تصميم گرفته‏ايم؛ اما توجه نمى‏كنيم كه بيش‏تر تصميمات ما بر اثر قصور و عدم توجه بوده؛ يعنى اجازه‏ داده ‏ايم كه كارهايى صورت بگيرد و ما به فكر آن هستيم كه تصميمى گرفته‏ايم، در حالى كه در حقيقت نوعى سهل‏انگارى كرده‏ايم؛ اين روش نامطبوعى است كه مخصوصا دوست داريم كارها را به تأخير بيندازيم.

 

 

البته وقتى اتخاذ تصميمى را به تأخير مى‏اندازيم، در حقيقت تصميمى گرفته‏ايم؛ يعنى تصميم گرفته‏ايم كه كارى را انجام ندهيم و تصميم لازم را نسبت به آن نگيريم، در حالى كه همين به تأخير انداختن كار، يك نوع تصميم است.

تعلل و تسامح در امور خيلى آسان است، مخصوصا اگر شما خودتان را عملا فريب دهيد و خويشتن را اغفال كنيد كه در آينده بهتر مى‏توانيد پيشرفت و ترقى كنيد؛ يعنى اكنون مغز خود را تخدير و خواب كنيد، كه در آينده، بهتر از وضع كنونى و احوال فعلى خواهد بود، فقط خودتان را فريب مى‏دهيد و عقيده‏مند مى‏شويد كه آينده، خالى از مشكلات و مقاومت‏هاست، و سختى‏ها عارضى و موقتى و مصايب، زودگذر است؛ اما در واقع، جريان اعمال و كارهاى خوب و نسبتا مهم، با مشكلاتى مواجه است؛ در آينده، طلسمى سحرآميز موجود نيست.

نعمت و توفيق زمان حال است كه در اختيار شماست و فرصت موجود، بيش‏تر از كاميابى‏هاى گذشته يا اميد و وعده توفيق‏هاى آينده ارزش دارد»[9].



[1] ( 1). معارج( 70) آيه 19 و 20.

[2] ( 2). فجر( 89) آيه 15 و 16.

[3] ( 1). حديد( 57) آيه 23.

[4] ( 2). غرر الحكم، ص 337.

[5] ( 1). نهج البلاغه، نامه 45.

[6] ( 2). غرر الحكم، ص 480.

[7] ( 3). همان، ص 483.

[8] ( 4). همان، ص 653.

[9] ( 1). تفكر صحيح، ص 103- 105.